ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 30

رامش : فکر نمی کنی این ماشین یه خورده واست سنگین باشه ؟  
سمانه: یعنی من کلاسم پایین تره ؟ من از ماکسیمای سفید خیلی خوشم میاد .
-منم خوشم میاد . ولی از نظر وزن  و اندازه میگم .
-اما  خیلی نازه .. مخصوصا که سه تا خانوم ناز و خوشگلو سوار کنه .. بیا بریم که دیگه دخترای بد ترکیب و آس و پاس پسرای خوشگلو تور می کنند و ما باید به همین دم و دستی ها بسازیم .
ویدا هم شگفت زده بود هم خوشش میومد از این که سمانه خیلی راحت داره حرف می زنه و اصلا نگران هیچی هم نیست .. رامش طوری که سمانه نشنوه به ویدا گفت ببین همینا کارشون بهتره . شوهره بیشتر داره میره تو کونش .. ویدا : بده رامش .. حالا این جوری دوست داره . تو هم که بدت نمیاد این جوری باشی ..
 -خدا از دلت بشنوه . تو هم که شورت پات نیست . همچین دارین رفتار می کنین که انگار یکی می خواد بیاد لختتون کنه و همون جا تر تیبتونو بده .. واسه این که دستاش خسته نشه شورت شما رو پایین نکشه از همین حالا درش آوردین ..
 -دیوونه تو به همه این کارا کار داری .. من و سمانه حس کردیم که این جوری باسنمون خوش استیل تره .
 وقتی رسیدند به تالار که در یه فضای خیلی وسیع و سر سبز و گلکاری شده قرار داشت و اصلا نشون نمی داد که تا این حد محوطه شو ردیف کرده باشن سمانه گفت عجبا ! چقدر ماشین این جا پارک شده .. فکر نمی کردم این قدر شلوغ شده باشه . چه جمعیتی ! ولی پدر ناهیدو در میارم ..
-چه جوری ..
-هیچی پدرشو در میارم اگه نخواد داداش مجرداشو بهمون معرفی کنه ..البته من که می شناسمشون . ویدا ! ناهیدو که می دونی چقدر خوشگله .. داداشاش از اون خوشگل ترن . ناصر و نویان . ناصر یه سال بزرگتره و نویان هم یه سال کوچیک تر ..
 ویدا : تو این آمارو از کجا داری . حتما اینو هم می دونی که اونا زن دارن یا مجردن ..
 -چرا که نه . تازه هم گفتم هیشکدومشون زن ندارن . اگه می خواستن عروسی کنن ناهید این قدر بی معرفت نبود که ما رو دعوت نکنه ..
 -رامش : واااااا چی داری میگی اگه این جوریه پس هر کی که ازدواج می کنه باید یه شهرو دعوت کنه ؟
سمانه : بسه بچه ها .. نفسها در سینه حبس .. فقط روبرو تونونگاه کنین .. که این جوری مجبورین دور و بری  هاتونو  هر کی رو که گیر آوردین  با ماچ و بوسه پذیراییش کنین که میکاپ هر دو طرف داغون میشه ..
 رامش : طوری داری حرف می زنی که انگاری از فک و فامیلای عروس و دوماد باشیم و همه ما رو می شناسن   ویدا : فکر می کنی .. صبر کن حالا مستقر شیم .. هم کلاسی های مهد کودکی رو هم می تونی میون جمعیت پیدا کنی . .
 سمانه : سلام ناهید جون .. چه خوشگل شدی امشب !  عروس یگانه خاور میانه ..
 ناهید : فدات شم . فدای تک تکتون .. بدون شما این جا صفایی نداره ..
سمانه : دخترا رو .. همه جور سکس عروسی دیده بودم ولی این امشبی ها فقط  اگه چند تایی شون کونشونو هم لخت می کردن و اون یه تیکه پارچه رو بر می داشتند دیگه همه چی کامل می شد ..خوشبخت شی دختر ..
 ناهید : هنوزم همون اخلاقتو داری ؟ بی رو در بایستی و رک و راحت حرفاتو می زنی ..
سمانه : این جا هرچی می بینم دخترای وا رفته و لخت و دل و جیگر بیرون ریخته و کف شوهر ... پس پسرا کوشن سمانه : تو واسه من اومدی این جا یا واسه حال کردن با پسرا ؟
 -هر دو تا . ایرادی داره یک تیر و دو نشون کنم ؟
 ناصر و نویان کجان ؟
-به داداشام چیکار داری اونا دارن با دخترای مجرد حال می کنن .
-خب ما هم مجردیم دیگه ..
ناهید : چقدر شلوغش می کنی . نگاه کن این ویدا جون چقدر آروم و سر بزیره ؟ اگه این تو هستی که تا واسش یه شوهر دیگه ردیف نکردی از این جا بیرون نمیری . ویدا جون حواست باشه که اینا از راه به درت نکنن .
-ما که تا بله رو نگیریم واسه ویدا جون شوهر دوم گیر نمیاریم ..
 ویدا : چقدر آبرو ریزی می کنی ..
سمانه : ناهید داره شوخی می کنه . حیف که اون امشب  عروس شده و داره میره خونه بخت وگرنه بد تراز منه . شناسنامه تمام پسرا دستشه . وای نگاه کن  .. کمرا بیشترا لخت .. سینه ها بیشتر از نصف بیرون انداخته .. من هرچی این سینه لعنتی رو از این زیر میدم بالا بازم می پره میاد پایین .
رامش : حتما واسه سوتینته ..
ویدا : از بس شوهره بهش چنگ میندازه .
در اون سمت ناصر از دور دید که ناهید خواهرش با سه تا از دوستاش داره میگه و می خنده .. سمانه رو می شناخت .. رامشو هم یکی دوباربا خواهرش  دیده بود . ولی ویدا ..ویدا رو به نظرش میومد چند سال  پیش یه بار دیده باشه ولی اسمشونمی دونست .. دست دختر عموشو ول کرد و رفت سمت خواهرش یا همون عروس خانوم  .. ناهید : ایناهاش اینم داداش بزرگه ام .. آبجی فداش .. دفعه بعد توهمین تالار عروسی خودته ..
-ناهید  خوشگله همچین میگی داداش بزرگ که انگار پیر شدیم ما .. فقط یه سال ازت بزرگترم ..
-تو که زن نیستی این قدر حساس نشون میدی ..
ناصر : افتخار آشنایی با سمانه خانوم و رامش جونو داشتم .. این خانوم زیبا و محجوب  رو هم خیلی وقت پیشا  زیارتشون کردم ..
 ناهید ویدا رو به ناصر معرفی کرد و اینو هم گفت که داداشش مهندسی عمرانشو تموم کرده و یه جایی توی شهرداری یه کاری واسه خودش دست و پا کرده ...
ناصر : ویدا خانوم بهم افتخار میدین که باهام برقصین ؟
 ویدا : فقط ما ؟ این جا که فعلا هنوز یه حالت درهمی داره ..
 -به! کجا شو دیدی .. یه قسمتو گذاشتن واسه عشاق و رقصای تند و آروم و خلاصه اگه حالشو دارین و واردین .. ویدا با خودش گفت از همه این دخترا وارد ترم ولی نباید فکرای دیگه ای به سرت بزنه .. انگشتاشو باز کرد طوری که ناصر حلقه ازدواجشو ببینه .. پسر متوجه شد .. اونم با خودش گفت که چی ؟ اتفاقا این کارا رو که می کنی نشون میده چقدر حساسی و چقدر رام کردنت آسون تره ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی