ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 161

-می دونم ازم بدت میاد . می دونم دیگه دوست نداری صدامو بشنوی . ولی خیلی دلم می خواد احساس منوبدونی . احساس آدمی که نمی دونه چه جوری گذشته شو به حال ارتباط بده و اگه آینده ای داشته باشه چه جوری اونو به آینده اش بچسبونه .  
-فتانه چی می خوای بگی حوصله منو داری سر می بری . اصلا وقت این حرفا نیست . تو می خوای با احساسات من بازی کنی . کاری که بیشتر از هشت سال تمام انجام دادی . من با هر ساز تو رقصیدم دیگه دست ازسر من بر دار  
. -من نمی خوام آزارت بدم . من تا قبل از این جریان هرگز واست  سازی نزده بودم که باهاش برقصی . من حالا نا امیدم . از خودم ازدنیا از همه کس بریدم . دلم می خواد بمیرم ولی حتی از مردن هم بدم میاد . چون می دونم مشکل منوحل نمی کنه . چون حس می کنم شاید  یه روزی یکی  دوستم داشته باشه . البته نه به عنوان یک عشق .. بلکه یکی مثل پسرم . حالا تنها کسی که یه خورده واسم دل می سوزونه مادرمه .. همه فراموشم کردند ولی اونم گاهی سرکوفتم می زنه .. یه روزی من جای اون زنی بودم که حالا در کنارته .. اون دوستم بود . چرا باهام این کارو کرد . نمی فهمم .
-اگه این کارو نمی کرد من که دیگه طرف تو نمیومدم . تو از خودت می پرسی و از من می پرسی که چرا با تو این کارو کرد ؟ چرا از خودت نمی پرسی توکه همسرم بودی تو که زنم و شریک زندگی من بود ی چرابا من این کارو کردی ؟! اصلا من هیچی , چرا با خودت این کارو کردی . بعضی ها جنبه محبت زیادی رو ندارن . بعضی ها جنبه بخشش رو ندارن .
 -یادت میاد اون شب بهم گفتی که بهترین شب زندگیته ؟ گفتی هر گز فراموش نمی کنی شبی رو که حس کردی خوشبخت ترین مرد دنیایی  ؟ حالا حتما میگی که در اون شب احساست اشتباه بوده.
 -نه فتانه احساس من اشتباه نبوده . من در اون لحظه درست فکر می کردم . زندگی ما آدما از لحظه ها تشکیل میشه . حتی وعده ای رو که خدا به ما داده نمایی از لحظه هاست . لحظه های زود گذری که ازش لذت ببریم . من در اون لحظه تو رو بهترین می دیدم و خودمو خوشبخت ترین .. اما لحظه ها هم در این دنیای آلوده و کثیف,  ما رو غرق خواسته هاشون می کنن . گاهی لحظه ها هدف دارن جون دارن . می خوان به ما بگن که نمی تونیم به چیزی دل ببندیم که فقط خودشو وابسته به خودش می دونه .. و تو خودت رو زمانی که از همه جدا کردی غرق در گردابی کردی که اونو گلستان زندگی آلوده ات می دیدی . به کسی توجهی نداشتی .. من خسته شدم .
 بیتا می خواست گوشی رو ازم بگیره و اون حرفایی رو که دوست داشت به فتانه بزنه .. بدن داغش منتظر من بود ولی همسر سابقم خوب می تونست با احساسات من بازی کنه . می دونستم اون از این کار لذت می بره و می خواد منو به یاد اون لحظاتی که با اون بودم بندازه .
 -اون خاطره ها واست مهم نیستند فر هاد ؟ گذشته هات برات هیچ بوده ؟
 -آره گذشته ای که تو درش بودی برام هیچ و پوچ بوده ..
 -من بهت یه پسر هدیه دادم .
 - اون فقط سهم تو نبوده .. منم درش سهم داشتم .  نیمی از اون از وجود منه و کاری می کنم که در وجودش اثری از خصلت پلید تونباشه . از جون من چی می خوای . زنگ زدی . خیلی مسخره ای . زنگ زدی که همینا رو بهم بگی ؟
 اشکهای فتانه حالمو گرفته بود . نه این  که سر سوزنی بخوام به این فکر کنم که دست نوازش بر سرش بکشم  فقط به این فکر می کردم که ما آدما چقدر باید بد بخت  باشیم که قدر اون خوشبختی رو که ما اسیرشیم و اسیر ماست رو ندونیم یا اونو فراریش بدیم یا خودمون ازش فرار کنیم .
-یادت میاد فرهاد به ستاره های آسمون نگاه می کردی و از تنهایی اونا می گفتی و اون وقت منو ستاره ای می دونستی که هیچوقت تنهام نمی ذاری ؟ بهم بگو هنوزم دوستم داری . فقط همینو بهم بگو . بگو که هنوز در قلبت جایی دارم . همینو بهم بگو . من تشنه شنیدن همین دو کلمه ام.واژه هایی به عنوان دوستت دارم .  به وسعت یک دنیا .. واسش جون میدم . چون می دونم وقتی تو این حرفو بزنی از ته دلته که میگی . بهم بگو دوستم داری . اون وقت هرشبو با این رویا چش رو هم می ذارم .. مثل حالا همه جا در خیالم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی .. مثل یه سایه خیالی ولی در رویایی که بهش دل ببندم و به خودم ببالم که دوستم داری .
-بس کن مغرور خود خواه بی عاطفه ..تو خودت فرار کردی . .
دیگه منطقو کوبوندم بر سر احساس  .. گوشی روقطع کردم .. و دوشاخه روپریزکشیدم 
-دیدی بیتا گفتم که دیگه برام اهمیتی نداره و فقط تو واسم مهمی .
 -می دیدم که چقدر حرص می خوردی . واینو هم دیدم که دوست نداشتی من حرفاشو بشنوم .
بیتا از کنارم پا شد و رفت .. اون ازم دلخور شده بود . اینو در حرکات و نگاهش به خوبی می دیدم . نمی دونستم کجا رفته .. به کدوم اتاق ..
 -بیتا ! عزیزم کجایی . باور کن دیگه بهش فکر نمی کنم . هشت سال باهام بوده .. یعنی به تماسش جواب نمی دادم ؟ مگه خودت نگفتی کنارم می مونی .. مگه نگفتی تنهام نمی ذاری ؟ من حالا تو رو دارم .. حالا که زنم شدی داری  همه چی رو فراموش می کنی ؟
بیتا رو در گوشه ای از هال و روی کاناپه دیدم .
 بیتا : باز خوبه آدمایی هستند که همه چی رو فراموش می کنن آدمایی هم هستند که چیزی برای فراموش کردن ندارن . حس می کنم تو اصلا دوستم نداشتی که حالا فراموشم کنی  .. چون نمی تونی فکر اونو از سر خودت بیرون کنی .
 -بیتا می دونم این جا تاریکه و این که بتونی چشامو ببینی سخته .. رفتم سمتش .. کنارش نشستم ..
 -می تونی قلبمو ببینی و حسش کنی . اون طرف سینه ام داخلش یه جایی هست که هر موقع  احساس غم و شادی می کنه یه نیرویی بهش چنگ میندازه .. من به تو می نازم و با تو از غمها فاصله می گیرم . فکر نکن تورو می خوام فقط به خاطر این که از رنج و عذاب گذشته ها خلاص شم . من تو رو به خاطر همین چیزی که حالا هستی دوست دارم . دستاتو بده به من ..
کنارش نشستم و خیلی آروم لبامو رو لباش قرار دادم . آرامش بوسه و یک سکس داغ روی کاناپه خط قرمزی بر فتنه فتانه کشیده بود .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی