ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 27

سمانه طوری از خوشگذرونی گفته بود که ویدا رو به تعجب وا داشته بود و اون هر کاری کرد که بفهمه منظورش از خوشگذرونی چی بوده رو سر در نیاورد . البته اینو می دونست که تازگی ها زنان خیلی خوشگذرون شدن واسه خودشون دوست پسر م گیرن . بعضی هاشون هفته که هفت روه شش روزش توی آرایشگاه هستند و روزهفتمشو هم اگه به خاطر حفظ سیاست و فریفتن شوهرشون نباشه  میرن  به آرایشگاه.. از زشتشون بگیر تا زیباشون به نحوی خودشونو سر گرم می کنن ولی می دونست که همه شونم این طور نیستن .  حالا سمانه شیطون که اون وقتا خیلی سر به سر پسرا می ذاشت و دوست پسر هم زیاد داشت این جور  با زندگی متاهلی خودش کنار اومده بود . اون با خودش فکر می کرد که ازدواج می تونه اونو ردیفش کنه . دیگه تحصیل در دانشگاه و جدا شدن از مسیر گذشته ها و تقسیم راه زندگی کمتر فرصت اینو می داد که دوستان همدیگه رو ببینن مگر این که موقعیتی پیش بیاد مثل حالا . وقتی ازفکر دوستاش خارج شد یک بار دیگه متوجه این شد که غرق چه لحظاتیه . لحظاتی که حس اون براش خیلی سخته . اعصابشو خط خطی شده می دید . به یاد درسایی افتاده بود که به عنوان بینش  و تعلیمات دینی توی مدارس مخشونو از اون پر کرده بودن . که خانوم دینی بهشون می گفت بچه ها حواستون باشه گول نخورین . بنده هوستون نباشین . الان یه پاتون لبه پرتگاه قرار داره و یه پاتون سر مرز سعادت و خوشبختیه . سعی کنین با اون پایی که رو مرز خوشبختیه اون طرف بدنو بکشونین به این سمت . باهواهای  نفستون مبارزه کنین .. شکیبا باشین .. یه کاری رو که دارین می کنین درست فکر کنین .. یه چند روزی رو نیومد مدرسه .. بعدا خبر دار شدن  که داشته کارای طلاقشو ردیف می کرده . شوهرشو به خاطر مهریه ای که توانایی پرداختشو نداشت انداخته بود زندان . با این که معلم بود و می تونست زندگیشو پیش ببره به اون رحم نکرده بود . و اون وقت داشت واسه شون  از تقوا حرف می زد و از سختگیریهای خدا . شاید اگه دو تا از حرفاش هم درست بوده باشه دیگه کسی هم اون دو تا حرفو باور نداشت چون خودشو باور نداشت . حالا اون  با این هوسش  چیکار می کرد؟ چرا افکارش شیطانی شده بود . سمانه هم طوری وسوسه اش کرده بود که انگاری هر زنی که کمبود داشته باشه می تونه کم و کسری های خودشو با دوست پسر گرفتن جبران کنه . طوری از مراسم شب جمعه حرف می زد که ویدا فکر می کرد که خود ناهید که عروسیشه این قدر خوشحال نیست .طوری انواع و اقسام پسرا و روحیه اونا رو می برد زیر ذره بین که ویدا باورش نمی شد سمانه ازدواجکرده باشه .  با این حال سمانه و رامش و ویدا قرار گذاشتن که پنجشنبه ناهارو باشن خونه سمانه و تا شب به سر و وضعشون برسن و خودشونو واسه پسرای زن دوست آماده کنن . وقتی که رامین اومد خونه , ویدا خواست فراموش کنه اون حرفایی رو که بین اون  و هوشنگ رد وبدل شده . حرفایی که میشه گفت به نوعی همان رابطه نامشروع بوده . چون اگه اون در کنار هوشنگ بود  بود  خودشوتسلیمش می کرد . چاره ای جر این نداشت. حتی اگه می خواست فرار کنه  و خودشو نجات بده  پا های هوسش توانی برای گریز نداشت . رامین اومد و بازم واسش از کارش گفت . از این می گفت که داره رئیس  دایره تسهیلات ومعاملات میشه و خرش میره و از این حرفا . باید تلاششو بیشتر کنه .
-ببینم اگه رئیس شی کارت کمتر میشه بیشتر می تونی به من برسی ؟
 -نه اون وقت مسئولیتم سنگین تر میشه . فکر کردی توی بانک الکی به آدم پست میدن ؟ .. پدر آدمودر میارن .
-پس چرا من خیلی ها رو می بینم که سر جاشون نشستن و اصلا به این طرف و اون طرف نگاه می کنن و چند بار باید بهشون سلام کنی تا یه بار جواب تو رو بدن ؟اونا دیگه چه جورشن ؟
-نمی دونم چی داری میگی . شاید سه چهار نفر این جوری باشن ولی من نمی تونم مثل اونا باشم . تو چرا همه رو به دید اون سه چهار نفر می بینی .
-رامین من خودم اومدم محل کارت و دیدم که همه خیلی راحت کار می کردند و تو با استرس هی از این سمت به اون سمت می دویدی . اگه یکی ازت سوالی می کرد براش قصه امیر ارسلان نامدار رو تعریف می کردی .تو تمام انرژی خودت رو گذاشتی واسه کار . اصلا به من توجهی نداری .
-توکه همه چیز برات فراهمه .
-به  نظرت یه زن خواسته اش فقط اینه که شکمش سیر باشه و یه ماشین زیر پاش واز نظر کفش و کیف و لباس هم چیزی کم نداشته جیبش هم پر پول باشه ؟  اینا که توی خونه بابام هم واسم فراهم بود . من شوهر می خواستم چیکار ؟
-منظورت رو گرفتم مگه من بهت نمی رسم ؟مگه از نظر جنسی بهت توجهی ندارم ؟ رامین حس کرد که همسرش تا حدودی درست میگه ولی این انتظارو هم داشت که ویدا هم اونو درک کنه . برای اون خیلی مهم بود که بتونه ترقی کنه . قبلا صحبتش این بود که اون رئیس دایره وامها بشه و یکبار هم فکر می کرد که حکمش اومده ولی این طور نبود .  حالا دیگه واسش گزارش شده بود و به عنوان ردیف شماره یک که سابقه اش هم بیشتر بود اسمش رد شده بود . هیجان زده بود .
-عزیزم نمی خوای در خوشحالی من سهیم باشی ؟
 -از اول ازدواجمون این منم که همش در کارای توسهیم بودم ..-پس بزن بریم .. ویدا لاپاشو شست و شورتشو عوض کرد . فکر این که الان میره توی رختخواب و کنار شوهرش و یه دست وبدن غیری روی کسش قرار می گیره اونو به هیجان آورده بود . نمی خواست رامین بفهمه که اون تا این حد غرق هوس بوده .برای لحظاتی هم فکرش رفت به سمت این مسئله که شب جمعه رو چه رفتاری در پیش بگیره .. .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی