ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 52

-اووووووهههههههه افسانه عزیزم . خوشگل من . وقتی که توبری دیگه کی سیرم کنه .  کی همدم تنهایی ام بشه ..
یه نگاهی بهم کرد و حس کردم که با سکوتش داره بهم میگه که نفیسه . وقتی انگشتاشو فرو می کرد توی کسسم و در حال بیرون کشیدن اونا رو محکم به بالای کسم فشار می داد نزدیک بود جیغم بره به آسمون .  دیگه یادم رفته بود که فرداشب اونو در کنار خودم ندارم .
-افسانه عزیزم . کارت حرف نداره .. بیست بیسته . توخودت بیستی ولی امشب یه بیست دیگه ای . امشب از همه سرا سر تری . امشب تومحشری .
 شونه هامومی بوسید . سینه هامو .. لبامو .. اون قدر لذت بردم که نفهمیدم و یادم نیومد کی ار گاسم شدم وکی خوابم برد . افسانه هم رفت .  تا ساعتها به جای خالی اون نگاه می کردم . کسی رو به جای اون نفرستادند . یعنی نفسیه ترجیح داد که ما سه نفرباشیم . می دونست شاید من بیشتر عذاب بکشم . حالا دیگه زندان داشت واسم زندان می شد . من وقتی خبر کاهش محکومیتمو به بهنام دادم اونو خوشحال تر از شب عقدمون دیدم . اون وقتی که حس می کرد دیگه دنیا رو در چنگش داره . سکس با اون بهم آرامش می داد . حالا دلم برای آزادی پر می کشید . دوست داشتم زود تر از بند خلاص شم .دوست داشتم برم سر خونه زندگیم . به مادر شوهرو خونواده شوهرم نشون بدم که اون قدرا هم که فکر می کنه من آدم دیو صفتی نیستم . عشق و محبت خودمونشونشون بدم . حتی اگه بهم متلک بگن . روز ها از پی هم می گذشتند . من خودمو با زنای دیگه عادت دادم . خوشبختانه هم سلولی های من, مهشید و مهسا موندگار شدن . ما دیگه برای هم و برای زندان داشتیم می شدیم سر باز قدیمی . مادر ودختر رابطه شون با هم خیلی خوب شده بود . سه تایی مون وقتی که از لز خسته می شدیم واسه هم از آرزو ها مون می گفتیم . از این که وقتی که رفتیم خونه چیکار کنیم . مادر و دختر ازاین می گفتن که لحظات خوشی رو در کنار هم خواهند داشت . اونا دیگه از مردا فراری بودن . به من می گفتن ما تعجب می کنیم که تو چه طور می خوای هم شوهرت رو داشته باشی و هم دوستای زنت رو که با اونا حال کنی . چون من با اونا قول و قرار کرده بودم که بعد از خلاصی همدیگه رو فراموش نکنیم . اونا چندهفته  بعد از من آزاد می شدن ولی ظاهرا چون جرمشون سنگین نبود ممکن بود یه جورایی هم اونا روزودتر بفرستن بره . بسیاری ازشب ها نفسیه منومی برد پیش خودش . رابطه جنسی با من بیشتر بهش لذت می داد تا این که با شوهرش باشه .  یکی از این شبایی که پیشش بودم و دو سه ماهی مونده بود که آزادشم بهم گفت که مهتاب وقتی که از این جا رفتی فراموشم می کنی ؟
 -تا جون در بدن دارم .. هرگز تو و خوبی هاتو فراموش نمی کنم .
 -بازم با هم از این لحظه های خوبو داریم؟
 -آره نفیس چرا که نه . آشنایی با تو خیلی چیزا رو واسم ثابت کرد . این که اونایی که در یه همچه جاهایی کار می کنن همه شون سخت و سنگدل نیستن .  کار کاره دیگه 
-واقعا کریستف کلمب ما چه چیزی رو کشف کرده ..
لحظه آزادی من یکی از رویایی ترین لحظه های زندگی من بود . نه فقط به خاطر آزادی .. بلکه به این دلیل که من و نفیسه با هم از زندان خلاص شدیم . اون دیگه رفته بود به اداره نظام وظیفه یکی از بخش ها ی شهر و پست مهمی گرفته بود . بیشتر از یه سال و نیم به خاطر من زندان و سختی های اونو تحمل کرده بود . با این که سه چهار باری رو به مرخصی رفته بودم ولی آزادی واسم یه لطف دیگه ای داشت . دیگه اون شبی که می خواستم  فرداش آزاد شم جشن با شکوهی گرفته که خود نفیسه هم درش حضور داشت .  آخه اونم رفتنی بود . دیگه چی بگم از اون شب . زندان شده بود تالار عروسی .. اشک های شوق و اندوه .. هرکس دوست داشت به فراخور حال و روز و توانش یه هدیه ای بهم بده . قشنگ ترین هدیه واسه من نگاه پاک و بوسه های خالصانه اونا بود . برای همه شون دعا کردم که آزاد شن . به زندگی برگردن . خیلی قشنگه با امید زندگی کردن .. امید برای آینده ای روشن و جبران گذشته ها . امید به این که پاک زندگی کنیم و در عین آزادبودن آزاده باشیم . جامعه رو به گند نکشیم . دلم واسه زنایی که اون جا بودن می سوخت . از مواد فروش گرفته تا اونی که شوهرشو زخمی کرده بود . و زنی که نا خواسته در یک نزاع و در دفاع از خودش یه جوانی رو کشته بود . دیگه  آدم با دهها جرم آشنا می شد .  اون شب دیگه اطمینان پیدا کردم که از روز تولد رقص در خون و وجود زنان قاطی شده . ... وقتی از در زندان اومدم بیرون خونواده منتظرم بودن .. دلم می خواست با نفیسه می رفتم ..
 -عزیزم امشب واسم زنگ بزن باهات کار دارم . تا تابستون تموم نشده ...
ادامه نداد ..
 -چی می خوای بگی ..
-شب بهت میگم .
نفیسه رفت ولی من دلم می خواست  برای دقایقی رو تنها باشم .. سرمو بر گردوندم . چند تا ماشین اومده بودن که مراسم استقبالو از همون جا انجام بدن ..ای خدای من نفیسه هنوز اون جا بود و افسانه هم توی ماشینش ..افسانه پیاده شد .
-نفیسه نرفتی ؟
-تا خونه باهات میام ..
 من و افسانه طوری همو بغل زده بودیم انگاری که چند ساله همو ندیدیم هر چند دو سه باری رو نفیسه ردیف کرده بود که با هم باشیم ..این همه ماشین ؟   انگاری که اومده بودن دنبال عروس .. از جمعیت چند دقیقه ای رو رخصت خواستم ..وقتی دیدم رسیدم به یه تیکه جایی که خونواده منو نمی بینن سرمو گرفتم سمت آسمون .. این بار دیگه بارون از آسمون نمی بارید .. سیل از چشام سرازیر شده و دیگه نمی تونستم خورشید قشنگو ببینم . ستاره های چشام از آزادی می گفتن . با صدای بلند گریه می کردم . اصلا خودم نمی فهمیدم چی دارم میگم و به کی دارم میگم . فقط می دونم بار ها و بار ها خدا رو صدا زدم . من آزاد شده بودم . حس کردم که چند تا زن دورم جمع شدن . مادرم و مادر شوهرم و خواهر شوهرم و خیلی های دیگه اومده بودن که عروس خانومو ببرن خونه اش . مامان جو رو عوضش کرد . منم سعی کردم آروم بگیرم .  صحبت از آزادی بود .از لحظه های خوش .. از جبران گذشته ای تلخ . از کار بدی که انجام داده بودم . همه می گفتن که یک معجزه شده . بین راه این گوسفند پشت سر گوسفند بود که قربونی می شد . فکر نکنم حاجی که از مکه بر گرده این قدر واسش قر بونی کنن . .. 
 -نفیسه می خوای چیکار کنی . چی می خواستی بگی .  
-دختر چه عجله ای بود !
 -بگو چی تو سرت می گذره .
-موافقی که بریم به ویلا و ساحل شمال و ده بیست تا از خانوما دور هم باشیم و یه حال و هوایی عوض کنیم ؟ تو و افسانه از این آزاد شده ها هر کی رو که میشه بهش اعتماد کرد دعوت می کنین که بیان و در ویلای شمال دور هم خوش بگذرونیم . ویلای یکی از فامیلامه که فعلا رفته خارج .
 -نفیسه خیلی سه میشه .
 -نگران نباش .. اولا این زنایی رو که شما بهش اعتماد کنین منم اعتماد می کنم . دیگه یک زن می خواد بره چی بگه . بگه نفیسی رئیس زندان لز بینه ؟ اون وقت بهش میگن تو از کجا می دونی . همچین اونومی پیچونن که از به دنیا اومدنش پشیمون شه . تازه یه فیلمبردار از تمام صحنه ها فیلم می گیره و این فیلم دست خودم می مونه . اینوآخر کار یا همون وسطا  به اطلاع عموم هم می رسونم که یه وقتی فکر ای بد نکنن . ما یه عمریه مار خوردیم افعی شدیم . در ضمن ترسو مرد . باید حال کرد . دیگه چهار تا زن که با هم حال کنن و تموم کنن بره چی می خواد بشه . یه چهارده پونزده تایی بشیم بد نیست . در ضمن مهشید و مهسا هم تا سه روز دیگه آزاد میشن .
-اوخ جوووووووون جووووووووون ..
-یواش تر مهتاب .. این میهمانی سراسری به افتخار آزادی مهتابه .. در ضمن اون شب به ماه میگم که در نیاد . مهتاب زمینی همه جا رو روشن می کنه حتی آسمونو . .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی