ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 51

می خواستم کنار نفیسه بمونم . بمونم وبهش حال بدم . بمونم و به اون بگم که چقدر خوشحالم. بمونم و بهش بگم که نمی دونم چه جوری جبران کنم . باورم نمی شد . یعنی من فقط باید یه سال و نیم دیگه این جا بمونم ؟ باورم نمی شد . بال در آورده بودم . سر تاپای نفیسه رو غرق بوسه کرده بودم . می خواستم هر طوری شده بهش لذت بدم . ولی انگاری اون لحظات , لحظات تبلور اندیشه هایی بود که به قلب آدم چنگ مینداخت و آدمو به یاد گذشته ها ی محو شده و آینده مبهم مینداخت . تصور لحظه هایی که نبودند و من فقط به این فکر می کردم که چی شد که من امروز اینجام . چی شد که این همه اتفاق افتاده که بتونم غمها و شادی ها رو با تمام وجودم حس کنم و برای لحظه هام ارزش قائل شم .
نفیسه : مهتاب باور کن .. باور کن .. اصلا خوشی و غم  مفاهیمی هستن که ما اونا رو واسه خودمون درست کردیم  . اگه تو خطر از دست دادن زندگی رو حس نمی کردی  اون وقت نمی تونستی به خاطر رفع شدن این خطر تا این حد خوشحال باشی . آدما باید قدر اون چیزایی رو که دارن بدونن . برو عزیزم . برو امشبو با افسانه خوش باش . اون امشب میره .
-نفیسه تو خیلی خوبی . خیلی مهربونی .
-چیه مهتاب یه جوری نگام می کنی . انگار یه چیزی ازم می خوای .
 اشک از چشام جاری شده بود ..
-نفیسه من به لحظه های شاد و خوشی که تو در کنارم باشی عادت کردم . افسانه هم داره میره . تو دیگه تنهام نذار.خواهش می کنم .
  -قرار نبود که افسانه تا آخر عمرش این جا بمونه . اون بیشتر دوران محکومیتشو که خیلی کوتاه بوده سپری کرده . منم تا حالا خیلی تلاش کردم که به خاطر تو همین جا بمونم و بازم تلاشمو می کنم . چون هر جا دیگه هم که برم بازم دلم پیش توست . راستش می تونستم یه کار ستادی بگیرم . یه کار اداری . مسئول یه قسمتی در نیروی انتظامی بشم ولی این جا رو با همه درد سراش ترجیح  دادم . هر چند با وجود تو دیگه اون مشکلات سابقوندارم .  حس می کنم همه چی آرومه . اگه تو نباشی منم این جا نیستم . هم این که به تو عادت کردم و هم این که واقعا نمیشه حریف این همه زنی شد که این جا رو بد تر از مهد کودک کردن . بازم صد رحمت به بچه ها . منم دوستت دارم مهتاب . نو روشنی زندگی منی .
  راستش افسانه نمی خواست زیاد شلوغش کنه . اون تا فردا غروب از این جا می رفت . ولی خواست که اون شبو من و اون بی درد سر با هم باشیم و مهشید و مهسا رو به حال خودشون بذاریم . مادر و دخترو به حال خودشون سپرده بودیم . اتفاقا اونا توی بغل هم خوابشون برده بود . من و افسان خیلی آروم حرف می زدیم .
-باورم نمیشه که این آخرین شبی باشه که من و تو با همیم .
-مهتاب .. معلوم هست چی داری میگی ؟ مگه قراره به همین زودی ها من یا تو بمیریم ؟ من باز بهت سر می زنم . تو هم مرخصی می گیری . این یه سال و نیمه هم تموم میشه .
دو تایی مون این جدایی رو باور نداشتیم . بازم رفتم به این فکر که وقتی دبیرستانو با هم بودیم چقدر ازش بدم میومد . اصلا خطشو نمی خوندم .
افسانه : ببینم این شب آخر این جا رو نمی خوای بغلم کنی و بهم حال بدی ؟ ببینم تو چرا این قدر غمگینی . تو باید خیلی شاد تر از من باشی . وای چقدر سر دولتو کلاه گذاشتی .
-دیوونه دلت می خواست اعدام می شدم ؟
-مهتاب ! من دارم میرم و بهت عادت کردم .  این همه زن هستند این جا که می تونی باهاشون حال کنی .
-یعنی تو منو واسه همین کارا می خواستی ؟
 یکی یکی لباسای همو در آوردیم و رفتیم زیر پتو .. داغ داغ .. حرارت سینه هامون جفت سینه هامونو می سوزوند  -مهتاب به هیچی فکر نکن . به موندگاری لحظه ها فکر کن . فکر کن که فر داشب هم با هم و در کنار همیم . با همین لحظه ها . فکر کن که خوشی ها تموم نمیشه . لحظات قشنگی که با هم داریم پایان ناپذیره .. کف دستم دو طرف کسشو به کناره های پاهاش چسبونده بود و انگشتاموفرو کردم توی شکاف کسش .اونم همین کارو باهام انجام می داد .خیلی بیشتراز اونی که در روز اول می خواستم ازش فرار کنم دوست داشتم که پیشم بمونه و مثل گذشته ها با هم حال کنیم .
-افسانه نمی دونم چرا این جوری شدم . خیلی خوشحالم از این که یه سال و نیم دیگه  آزاد میشم وخوشحالم که تو هم آزاد میشی و این بار می تونی یه جورایی منطقی به زندگیت سر و سامون بدی ولی دلم می خواست که کنارت می موندم ..
 -مهتاب بس کن . نذار فردا با کوله باری از غم این جا رو ترک کنم . خودت رو سبک کن .. راحت باش .. ریلکس .. خودمو ول کردم تا هر کاری دوست داره باهام انجام بده . .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی