ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 147

ماندانا احساس می کرد که وحید بیش از حد خسته نشون میده . هر چند  کمرش احساس سنگینی می کرد و پس از مدتها که توسط مردان دیگه ارضا شده بود دوست داشت که برای تنوع هم که شده این بار وحید اونو ار گاسمش کنه . اما خستگی زیادی رو در چهره شوهرش می دید . می دونست که در این جور مواقع وحید می خواد قدرت خودشو نشون بده .. برای همین اصراری نکرد  که وحید خیلی زود کارشو تموم کنه   . وحید می دونست که زنش به وقت سکس خیلی حشریه ....
ماندانا هم فکرشو برد به سمت پیک نیک و جایی که اون و ویدا باید با تر فند های خاص خودشون کاری می کردند که پسرا رو به طرف خودشون بکشونن  .  انگار این یک عادت شده بود برای اونا که بخوان هر چند وقت در میون رو با یکی سر کنند . فکر این کار به اون هیجان می داد و می دونست که ویدا هم همچین حسی رو داره . وقتی که که این کار یعنی سکس و لذت بردن از غیر در محل امنی انجام می شد این نهایت آرامش برای اون بود . یه نگاهی به وحید انداخت که سرش لای پای اون قرار داشت و در حال میک زدن کسش بود و می دونست چه تلاشی هم می کنه که نشون بده برای ار ضا کردن اون از هیچ کاری مضایقه نداره و ماندانا با آرامش به این فکر می کرد که چه راحت شوهرشو دور می زنه و اون نمی فهمه که زنش چیکار می کنه . در عوض دار و ندارشو برای اون خرج می کنه و با کار فشرده سعی در بهتر شدن زندگی داره . ماندانا با این مدل زندگی خو گرفته بود و از این کارش متاثر نبود  . گاه به این فکر می کرد که اگه وحید در اوایل زندگی مثل اون هات بود و تحرک زیادی از خودش نشون می داد بازم ماندانا به اون جایی می رسید که امروز درش قرار داره یا نه ؟ اصلا نمی تونست رو هیچی حساب کنه . فقط می دونست که دستاش لای موهای همسرش قرار داره و همزمان با حرکت کسش به طرف لبهای وحید سر شوهرشو هم به طرف کسش فشار میده ....
 -آخخخخخخخ وحید بخورش . بخورش . طوری هم بخورش که من صدام در بیاد . بی خیال همسایه شو . صدا نمیره  اون طرفا .. آخخخخخخخخ ... چقدر خوب می خوری .. اگرم دوست داری گازش بگیر  دوستت دارم وحید . دوستت دارم ....
ماندانا این حرفا رو بدون  این که اعتقاد عاشقونه ای به اون داشته بر زبون می آورد .. فقط حس می کرد که  ناله های هوس انگیزش برای اینه که در فکر پسراییه که قراره در جنگل با اونا باشن .. اون و ویدا با هم قرار گذاشته بودند که پاشونو بکنن توی یه کفش که برن طرف شمال یا جایی که فضای سبز جنگلی دنج و انبوهی داشته باشه که راحت بشه از دید دیگران مخفی شد . فکر این لحظه ها به ماندانا هیجان خاصی می داد و وحید هم از اون جایی که حس می کرد انگیزه تمام این هیجانات همسرش به خاطر اونه نفس نفس زنان لبهاشو بیشتر روی کس زنش بالا و پایین می کرد .. ماندانا همچنان احساس سنگینی می کرد .. چند بار وحید رفته بود تا اونو ار گاسمش کنه اما هر بار در آخرین لحظه فکش درد می گرفت ...
 -وحید زود باش .. زود باش ... داری چیکار می کنی .
ماندانا داشت به این فکر می کرد که احتمالا یه همچین بر نامه ای رو هم اون طرف ویدا با رامین داره .... از جاش پا شد ... خودشو انداخت رو وحید ... هم پا های خودش و هم پاهای وحید رو از وسط باز کرد ... کیر سرخ شده و تب آلود وحید رو گذاشت توی دهنش ... شروع کرد به ساک زدن ... وحید با این که قرص هم خورده بود ولی کاملا متوجه بود که طوری داغ کرده که نمی تونه جلوی آبشو بگیره .... ماندانا ریزش آب کیر شوهرشو توی دهنش حس می کرد .. به این فکر می کرد که منی دوست پسراشو راحت تر می خوره . واسه این که به شوهرش بر نخوره و ناراحتش نکرده باشه یه مقداریشو خورد و یه مقدارشو هم گذاشت که از گوشه لباش بریزه .... بعد از اون خودشو انداخت رو کیر شوهرش .... تا می تونست خودشو روی اون می کشید ... تمام بدنش کاملا از عرق خیس شده بود . وحید نفس نفس می زد .. حس کرد که یک کار از صبح تا شب  در داروخانه اونو تا این حد خسته نمی کنه که یک وعده سکس با زنش اونو از پا میندازه ...
 -آخخخخخخخخخ .... زود باش زود باش یه حرکتی بکن ..
 ماندانا رو کیر شل شده وحید نشست ... اون قدر خودشو روش حرکت داد تا بالاخره تونست ار گاسم شه .. از حال رفته بود ... با خودش فکر و زمزمه می کرد و می گفت حقته عزیزم که  برم و با مردای دیگه  حال کنم که قدر منو قدر این تن و بدن و هیکل خوش فرمو بدونن .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی