ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 186(قسمت آخر)

خودمو ازش جدا کرده پاهامو کیرمو گذاشتم لای سینه هاش .. می خواستم با داغی و حرارت سینه های لطیفش آبمو خالی کنم ..
فروزان : کیرتو بذار توی دهنم . بذار برات ساک بزنم ..
 -باشه بعد از این که رو سینه هات خالی کردم ..
 -بد جنس امشب معلوم نیست تو چته . ..
 فروزان دستاشو دو طرف سینه هاش قرار داد  و طوری اونو روی کیرم می کشید که حس می کردم تمام وجودم آب شده و داره خالی میشه .. کاملا سست شده بودم . چشام خمار شده پلکام باز نمی شد . فروزان همچنان ادامه می داد و من ریزش منی داغمو بین سینه هاش  احساس می کردم . از حرفای فروزان متوجه شدم که دارم از هوس  ناله می کنم ..
-جاااااان عزیزم چته آقای من .. حالا کیرتو بذار توی دهنم ..
خیلی می چسبید ساک زده شدن کیر پس از یک عشقبازی داغ و انزال ...
 فروزان طوری کیرمو ساک زد که حس کردم هوس به طرفم بر گشته و یک بار دیگه کیرمو کردم توی کسش و این بار از این طریق ار گاسمش کردم .. و آخر,  بوسه داغ بود که شکوه لحظه های سکسمونو به اوجش رسوند .. من و اون گاه با سکوت و صدای دل و گاه با صدای زبان با هم حرف می زدیم .  دیگه از آرزو ها و فردا هامون نمی گفتیم . آرزو خود ما بودیم که در آغوش هم بودیم . زندگی خود ما بودیم . عشق ما رو در آغوشش گرفته بود و ما هم عشق رو در آغوش کشیده بودیم . زندگی قشنگ بود  . ما دیگه زشتی های اونو نمی دیدیم .
-به چی فکر می کنی فروزان؟
 فروزان : به این لحظه . فقط به این لحظه . فردا واسه خودش فرداست . لحظه ای دیگه واسه خودش لحظه دیگه ایه . می خوام از همین لحظه ای که درش هستیم لذت ببریم ..
-چی از خدا می خوای فروزان .. چرا اشک می ریزی ..
-می دونم خدا دعای منو قبول نمی کنه .. ولی اون شب که از پیشم رفتی من  تحملشو نداشتم . اون شب که فکر می کردم تو مردی راستش داشتم فکر می کردم که چه جوری خودمو بکشم .. حالا از خدا می خوام که منو زود تر از تو ببره . چون اگه تو بری منم میرم ..
 -چی داری میگی فروزان . چرا این لحظه های قشنگو با این افکار خرابش می کنی . منم بدون تو می میرم . مگه ندیدی چه بلایی سرم اومد و چه جوری داشتم دق می کردم .. مگه تو نگفتی به همین لحظه ای که درش هستی فکر می کنی ؟ یهو فکرت به کجا رفت ؟
-راست میگی فر هوش .. پس بیا بخندیم . پس بیا بازم از هم لذت ببریم . و ما اون شب تا سحر در کنار هم نشستیم  و خودمونو به لحظه ها سپردیم .
 چند روز بعد مراسم سالگرد فوت سپهر بر گزار شد .  البته یه چند روزی گذشته بود . واسه این که اونو به شب جمعه بچسبونن چند روز دیر تر گرفتن . چقدر شلوغ شده بود . فرشته کوچولو ها هم اومده بودند . چند ساعت قبلش من و فروزان به تنهایی رفتیم سر خاکش .. از فروزان خواستم که برای دقایقی من و اونو تنها بذاره .. فروزان رفت ...و من سر خاک با سپهر در آن سوی خاک حرف می زدم اون صدامو می شنید ولی من نمی تونستم حرفاشو بشنوم .
 -رفیق چطوری ؟ یه ساله که نمی بینمت . یه ساله که صداتو نمی شنوم . داشتم میومدم پیشت . خدا نذاشت . راستش خودمم دلم نمی خواست بیام . هم این که ازت خجالت می کشیدم هم این که سپهر کوچولو و فروزانو چیکارش می کردم . رفیق بگو منو بخشیدی . خودت می خواستی که بعد از تو با فروزان از دواج کنم . ولی نمی دونستی وقتی که حالت خوب بود من با هاش رابطه داشتم .. بگو منو بخشیدی .. چند بار اومدی به خوابم و خندون بودی .. ببین من پولای خودمو هم گذاشتم رو پولات .. من و تو نداریم رفیق .. همون بچه های یتیم و بی سر پرستی که تو دوستشون داشتی و دار و ندارت رو واسشون خرج می کردی منم دوستشون دارم . همونا منو از مرگ نجات دادن و خواهرت ستاره . تو که خودت  همه اینا رو می دونی . رفیق ! حس می کنم خدا منو بخشیده . پس تو هم منو ببخش .. باشه .. باشه .. آخه سی سال با هم بودیم .. چه جوری می تونم فرا موشت کنم ..
 گریه امونم نداده بود . فروزان از اون دور شاهدم بود . خودشو بهم رسوند..
 -فر هوش بس کن . یادت رفته در چه شرایطی هستی ؟
-نگران نباش فروزان . وقتی خدا خواست که سرطان خونم در مان شه دیگه هیچ عاملی نمی تونه اون بیماری رو به من بر گردونه .
 مراسم با شکوه هر چه تمام تر بر گزار شد .. و من در اون روز وجهی رو به نیت سپهر اما از پول خودم در اختیار بهزیستی گذاشتم که یه ساختمون جدید واسه بچه ها بسازند .. .. ..
درهمون شب و در نیمه های اون  یهو از خواب پریدم .. خدایا این چه خوابی بود که من دیدم ... حالا دیگه می دونستم که سپهر منو بخشیده .. اومده بود به خوابم .. بهم می گفت کاری که امروز کردی ثوابش برای خودته .. من به دست و پاش افتاده بودم ..ازش طلب بخشش کردم .. نگام کرد ..می دونستم  همه چی رو می دونه . اینو از نگاش می خوندم . آخه سی سال با هم بودیم .. از روزی که چشممونو به روی این دنیا باز کرده بودیم .. می گفت نمی دونم از چی داری حرف می زنی .. اونو تو یه باغ بزرگ و سبز دیدم . همه جا نورانی بود .. به من گفت اون که می بخشه خدا هم اونو می بخشه ...
 دو سال بعد : زندگی روال عادی خودشو طی می کرد . خدا روز به روز ثروت و سر مایه ما رو بیشتر می کرد و منم بیشتر می بخشیدم . در واقع این خدا بود که می بخشید نه بنده بی مقدارش . ستاره کوچولوی من یک ساله شده بود .. ستاره بزرگ , ستاره ای که عاشقم بود همچنان عاشقم بود ..اون از پیش ما نرفت . فروزان با این که می دونه اون دوستم داره اما هیچوقت نسبت بهش حس خاصی که حاکی از حسادت باشه رو نداره یا این طور نشون نمیده . همه چی آرومه هر چی سر جای خودشه .. کلنگ ستاره کوچولوی خودمونو زیر همون آسمون و در همون نقطه ای زدیم که من مردم و زنده شدم . ستاره کوچولو در حقیقت تنها دخترمه .. اما من یه دختر دیگه هم داشتم و دارم .. و اون فاطمه من بودو هست  . من فاطمه رو آوردم پیش خودم . اگه نگم بیشتر از بچه های اصلی خودم بهش محبت می کردم حداقل در همون حد و اندازه ها بود .. کاری نمی کردم که به یاد اون بابایی بیفته که رفته بود پیش خدا .. و مامانش هم چند سال بعد از اون در اثر بیماری سختی فوت کرد . مگه میشه آدم کسی رو که خدا دوستش داره دوستش نداشته باشه ؟  اونایی که این حسو ندارن آدم نیستن . سپهر منو بخشیده بود و سپهر کوچولوی بازیگوش من بدون فاطمه آب نمی خورد .. من و فروزان خوشبختیم  ... زندگی زیبا ست .. دیگه به روز های جدایی فکر نمی کنیم می دونیم که ما آدما سوارقطار زندگی هستیم . به نوبت هر کدوم در یه ایستگاهی پیاده میشیم . بازم می تونیم همدیگه رو پیدا کنیم . گم نمیشیم اگه گمراه نشیم .. اوسا کریم نوکرتیم ... پایان ... نویسنده .... ایرانی