ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادرشوهر 66

وقتی کیمیا کارینا رو دید سعی کرد به روی خودش نیاره ولی کارینا متوجه تغییر حالت مادر شوهرش شده بود و می دونست که  اون تا حدود زیادی حسادت کرده از این که عروسش با یکی دیگه حال کرده . به همین دلیل خواست کاری انجام بده  که از دلش در بیاره ..
کارینا : مامان جای شما خالی من و سحر رفتیم یبه دوری همین اطراف زدیم و چقدر قشنگ بود همه جا .. کاش شما هم میومدین .
 -طوری میگی که انگار رفته بودی به پیک نیک . فکر نکنم تا این حد هم که میگی هم فال بوده باشه و هم تماشا ..
-حالا مامان چرا این قدر گرفته ای .
کیمیا : واسه این دل نگران شدم که این دختره با تو خوب نبود گفتم نکنه یه وقتی بلایی سرت آورده باشه .
 کارینا حس کرد که نباید دیگه موضوع رو کشش بده . با این که اون اولش  کیمیا خیلی خوشحال بود از این که اون و سحر آشتی کردند ولی حالا مادرشوهرشو  خیلی حسود حس می کرد برای همین دوست داشت که یه جورایی بهش نشون بده  که بدن مادر شوهرش آخر هوسشه ...
 -مامان دلم تنگ شده برات ...
کیمیا نتوست لبخند خودشو پنهون کنه . حس کرد که کمی بیش از اونی که باید حسادت کرده و این رفتارش درست نیست . مگه این کارینا اولین بارش بوده که با کسی غیر اون لز می کرده ؟ ! با ماریا و مهوش هم لز داشته ...
یاسمن : خب خانوما تا این جای کار چطور بود تونستین حال کنین یا این که بازم ادامه بدیم ؟
یگانه : مامان شوخی می کنی ؟ ما که هنوز کاری نکردیم . هر کاری تا حالا کردیم  فقط  در راستای اضافه کردن زنان جامعه بود  که امروز سحر و سپیده و ساناز مفتخر شدند از درجه دختری به درجه زنانگی نائل بشن ... حالا به نظرت باید چیکار کرد ... هیچی همین جا در این هوای مطلوب و سالم کنار استخر دراز می کشیم و یک حموم آفتاب می گیریم . نه اصلا آفتاب ما رو می سوزونه . هر کی هر کاری که دلش خواست می تونه انجام بده .
 کارینا : من می خوام با مامان جونم حال کنم .
 فوری رفت سمت کیمیا و لباشو بوسید . کیمیا احساس غرور می کرد ..
سحر و سپیده و ساناز یک بار دیگه به هم رسیده بودند .
سحر : کار من طبیعی تموم شد . شما به طرز مصنوعی زن شدید .
 سپیده : یعنی میگی ما الان زنان مصنوعی هستیم ؟
سحر:  نمی دونم باید یه آزمایش بشین تا ببینم .
ساناز : خوب تو و کارینا رفتین پشت اون درختا حال کردین . من می دونستم کجایین . ولی مادر شوهره عین یه گربه ای بود که بچه شو گم کرده باشه ..
 سحر : من دیگه کاری به کارشون ندارم . یعنی کاری به کار کارینا . اون دیگه شوهر من شده و به اندازه کافی به من حال داده . دیگه دوستش دارم .
سپیده : یعنی بیشتر از من و ساناز اونو دوست داری ؟
سحر : فدای شما دوستای خوبم . شما که جای خود دارین . حالا یه خورده به نوبت بخوابین روم که کمرم خیلی سنگین شده . دوست دارم تا غروب همین جور حال کنم . آدم دلش می خواد با هر کی که این جاست مفصلا حال کنه .
 سحر رو زمین طاقباز شد تا سپیده بیاد روش .. سپیده با یه حالت نود درجه روی بدن سحر قرار گرفت و این زاویه رو تنگ تر و تنگ ترش کرد تا کسش به کس سحر بچسبه ..
ساناز که سرشو خم کرده بود و چسبندگی بین دو تا کس کوچولو و نقلی رو می دید گفت ما این حرکتو قبل از زن شدنمو ن داشتیم . می خوام ببینم حالا چه فرقی کرده .. سحر : الحق که همون کس خل همیشگی هستی . بیا جلو ببینم ..
 سحر انگشتاشو فرستاد توی کس ساناز ..
 ساناز : آخخخخخخ نهههههههه کسسسسسم .. آتیش گرفتم .. نههههه .. ولم نکن ... دستتو در نیار دیگه . اصلا واسه چی این کارو کردی که بعد ولم کنی ..
 سحر : این جواب همون سوالی بود که از من کرده بودی
ساناز : خیلی بد جنسی ..
 ماریا : ساناز جون بیا سمت من خودم دارمت . بگو برات چیکار کنم .
-اانگشتاتو بکن توی کسم .. تند تند بذار تو درش بیار ...
 سحر : چیه ساناز خانومی این تو نبودی که می گفتی چه فرقی کرده ؟ حالا اینم فرقش  ساناز : خیلی حرف می زنی سحر ..
 سحر : مثل تو حرفای الکی نمی زنم ..
 یاسمن : خانوما اگه فر مایشی نیست من برم ببینم  مهوش جون و بقیه دارن چیکار می کنن .
یاسمن به سمت بقیه رفت ..
 -خب خانوما بد که نمی گذره ..
مهوش : عروس منو تحویل اونا دادی خیالت راحت شد ؟ یاسمن : اوه . فدات شم .. خودم عروست میشم . عروس نازت میشم . محرم رازت میشم ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی