ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 180

من و سیاوش با هم حرفای زیادی زدیم . اون از کاراش می گفت .. از تحصیلش و از این که این چند وقتی رو که اون جا بود چه کارایی انجام داد .. نمی دونستم چرا دارم یه حس خاصی نسبت بهش پیدا می کنم . البته این حس خاصو پیدا کرده بودم . بعد از این که در رستوران غذا خوردیم رفتیم به اطراف شهر .. زیر آسمون پر ستاره نشستیم و نوشیدنی سفارش دادیم . اون جا بود که اون دستای منو گرفت و یه چیزی مثل برق تمام وجودمو گرفت و لرزوند .  البته هنوز زود بود که قضاوت خاصی در مورد خودم داشته باشم . هر وقت که توانایی اونو می داشتم که بتونم خودمو از سکس با مردان دیگه کنار بکشم اون وقت بود که می تونستم حس کنم که راستی راستی یه دلبستگی هم دارم ولی حالا هنوز زود بود که در این مورد قضاوت کنم . به خونه بر گشتیم ...
 این  بار فقط چند بوسه بود و در آغوش کشیدن هم .  راستش می تونستم تا صبح در آغوشش باشم . به پژمان گفته بودم که شبو پیش سحر می مونم یه وقتی نیمه شب نیاد به دنبالم و مردمو از خواب بیدار نکنه . با این حال کمی نگران بودم . نمی دونم چرا .. ولی اولین باری بود که بابت یک خلاف تا این حد نگران بودم . شاید برام خیلی مهم بود که رابطه من و سیاوش لو نره . اونا هم مهم بود . من زندگیمو دوست داشتم به شوهرم احترام می ذاشتم حالا خصلت من به گونه ای بود که می خواستم از زندگیم لذت ببرم . ..
شب از نیمه گذشته بود  و شوهرم بر گشت . من نکات ایمنی رو تا اون جایی که به ذهتم می رسید رعایت کردم . هر گز تا به اون حد استرس نداشتم که نکنه سهل انگاری خاصی کرده باشم که لو برم .. اون شب پژمان می خواست که با من باشه و من با همه کم حوصلگی و خستگی خودمو در اختیارش گذاشتم . وقتی به بدنم دست می زد حس می کردم که دارم به سیاوش خیانت می کنم . وقتی کیرشو به نوبت کرد توی کس و کونم من همش این تصور رو داشتم که سیاوش داره با من سکس می کنه تا احساس یک خیانتکار رونداشته باشم .  با این که از سکس با پژمان بدم نمیومد و باید وظایف زنا شویی رو به خوبی انجام می دادم اما دوست نداشتم که این فقط به عنوان یک وظیفه باشه . دوست داشتم وقتی سکس می کنم با تمام وجودم لذت ببرم . یک حس خوب داشته باشم .  
همون صبح شیرین اومد به دیدنم . خیلی ازم گله کرد .
 -رفتی و ما رو فراموش کردی . راستش  وقتی تو نباشی اصلا حال نمیده که آدم با مردای دیگه حال کنه . دیگه ورزش هم نمیای . زیاد به اندامت توجه نداری ها . چاق میشی ها ... بیا .. نگران پولش نباش . من ازت چیزی نمی گیرم .
-باور کن شیرین جون اصلا صحبت این حرفا نیست . 
-پس چیه .
 -فرصت نمیشه
-چرا؟ دوست پسر زیاد  داری و میری دنبال عشق و حال ؟ از سر و صورتت معلومه که همچین حس و حالی داری .
 -نه اصلا این طور نیست ..
 -قیافه ات مثل دختر بچه های عاشق می مونه . داشت اصل مطلب یادم می رفت . شب جمعه رو میای مهمونی ؟
-بازم بکن بکنه ؟
 -چیه عزیزم تو که با این چیزا حال می کردی . اگه بدونی چه جوونایی اون جان .. خیلی حال میده . یه بهونه ای بیار تا فردا غروبش خوش می گذرونیم ..
 -راستش من دیگه از این زندگی یگنواخت و بی هدف خسته شدم .
 شیرین : اوووووههههههه کی میره این همه راه رو . اگه غلط نکنم گلوت باید پیش یه نفر گیر کرده باشه ..
-حالا نمیشه بیام و کاری به کار کسی نداشته باشم و یه هوایی تازه کنم .؟  مهمونی کجا هست . ؟
 -بهت گفته بودم .. کنار شهر لواسان .
 -شیرین از همین الان هم دارم بهت میگم واسه من مرد و پسر و این جور چیزا جور نکن ...
 -من جور نمی کنم ولی اگه یکی خواست بیاد سمتت و باهات دوست شه تو که نمی تونی ازش فرار کنی .
-نه ازش فرار نمی کنم ولی کاری هم نمی کنم که اون حس کنه که  من از اوناشم که هر کاری دوست داشته باشه بخواد با من انجام بده
-آتنا تو چت شده . طوری رفتار می کنی که انگار از همون اول جنگ داری .
-نه من با کسی دعوا ندارم .
 شب جمعه ای من و شیرین رفتیم به مهمونی .. انگار همچین فضا و مهمونی واسم تازگی نداشت ولی دلم بود پیش سیاوش که اون شب به بعد فقط چند بار دیدمش و با هاش حرف زدم و دیگه فرصتی نشد که پیشش بخوابم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی