ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 187

سینا کیرشو خیلی راحت توی دهن مادرش حرکت می داد و سارا هم که ساعتها منتظر سینا بود خودشو کاملا در اختیار سینای خسته گذاشته بود . بدن پسر کاملا درد می کرد و نمی تونست  به خوبی و اون جوری که انتظارشو داره بتونه به مادرش حال بده . با این حال تلاششو می کرد که بتونه اونو از خودش راضی نگه داشته باشه و تا اون جایی که می تونه نشون نده که چقدر خسته هست . . دو تا دستاشو گذاشت روی سینه مادرش و اونو  به سمت عقب کشوند . کیرش از دهن سارا خارج شد ..
 سارا : عزیزم حالا حس می منم  کیرت داره همونی میشه که من می خوام تا به من جون بده ...
-پس باز کن لاپاتو ...
 سارا : می خوام با اشتها منو بخوری . نشون بدی که من فقط می تونم تو رو ار ضات کنم . به دخترای دیگه توجهی نداری .
 -وای مامان . نمی دونم تو چرا این قدر راجع به این مسله حساسی . اگه فر دا پس فردا بخوام زن بگیرم تو چیکار می کنی . می خوای همین  کارا رو صورت بدی ؟
 -اصلا کی گفته که بری زن بگیری ؟ می خوای واسه خودت دردسر درست کنی ؟ هی میگه بیا این کار رو بکن و اون کار رو نکن .  وقتی که زن بگیری نمی تونی این قدر راحت با من باشی ...
-حالا بیا مامان نمی خوام  از مرحله پرت شیم ...  
سینا  هر یک از پا های مادرش رو به نوبت میون دو تا دستاش قرار داد و از پنجه و انگشتای پاش تا قسمت کس رو شروع کرد به لیسیدن . و زبون زدن ... این حرکت سینا تمام قسمتهای بدن مادرشو تحریک کرد .پسر دیگه مجبور بود سرعت کارشو زیاد کنه . می خواست زود تر بگیره بخوابه ... کس  تنگ شده مادرشو خیلی چسبون و لذت بخش حس می کرد .
-عالیه سینا . همین جوری تند و تند بکنش .. جوووووون .. خیلی حال میده ... حالا خیلی کلفت تر شده . حسابی می چسبه .
 - الان  دیگه مطمئن شدم که جز من دیگه هیشکی رو نداری  که باهاش سکس کنی .
 -البته مامان جون دخترای زیادی هستن که من به اونا توجه نمی کنم . اگه یه وقتی خواستن خودشونو در اختیار من بذارن جوابشونو چی بدم بگم که مامان جونم هست که به اندازه کافی به من حال میده ؟
-می کشمت .دیوونه شدی ؟ ولی اگه فقط خود همون دخترا بدونن و به کسی نگن من خیالم نیست . اینو جدی میگم ... این قدر هم حرف نزن . از اندام من لذت ببر . زن می خوای چیکار .. داری کس مفت و مجانی رو می کنی و خوراکت هم آماده هست ... آخخخخخخخ عزیزم ... چقدر صبر کنم تا تو بیای خونه .
 -مامان یادت باشه قول دادی دیگه بابت تغییر شغل حرف نزنیم . من رانندگی رو خیلی دوست دارم . ....
 رودابه و ساناز توی خونه ساناز سرگرم خوندن درساشون بودن ...  ساناز کمی هم به دلشوره افتاده بود .  قرار بود باباش  شبو بره خونه  .. اون یه بار مادرش و  داداش سیناشو زیر ملافه و بدون این که بدنشونو ببینه دیده بود و از اتاق رفته بود بیرون . اونا خواب بودند و بعدا سینا توضیح داد که هیچی بین اون و مادرش نیست . و به خواهرش ساناز گفته بود که تو تنها دختری هستی که من با اون رابطه دارم . ساناز هم رو این حساب که دیگه نمی خواست اعصابش بیش از این خرد شه حرفای برادرشو پذیرفته بود . ولی به تازگی حس می کرد که رودابه هم یه نظر خاصی به سینا داره ..  رودابه با علاقه  از سینا می پرسید . از چیزایی که سینا به اون علاقه منده . ساناز می خواست بهش بگه مگه تو می خوای عروس خونه مون شی که از غذاهای مورد علاقه اون می پرسی که واسش بپزی ؟ ولی منصرف شد و گفت بهتره که روی اون دختر رو باز نکنه .
رودابه : ساناز جون یه چند دقیقه ای میرم بیرون یه وسیله ای بگیرم بیام ... اگه دوست داری با هم بریم ..
 -نه خوبه .. صبر می کنم بیای ...
راستش سارا به تازگی به رفتار رودابه مشکوک شده بود . البته از برادرش چیزی ندیده بود که نشون دهنده این باشه که با رودابه رابطه داشته باشه ولی اون دختر حرکات مشکوکی رو انجام می داد . مدام یه چیزی می نوشت و مچاله اش می کرد و مینداختش دور ..  رفت سر وسایل شخصی و کتاب و دفتر رودابه .. به یکی از این دفتر ها مشکوک بود . دفتر خاطرات روزانه اش بود ..اواخرشو باز کرد .... چند جا اسم سینا رو دید ... حس کرد که پاهاش سست شده و در حال پس افتادنه .. ولی به زحمت تونست خودشو کنترل کنه .. سریع تر از اونی که انتظار داشت تونست به همه چی پی ببره .. مات مونده بود .. باورش نمی شد ... دلش می خواست  اول سینا و رودابه رو بکشه بعد خودشو .  رودابه اشاره ای به این نکرده بود که سینا کارش چیه ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی