ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مردان مجرد , زنان متاهل 79

معلوم نبود که این پسران مجرد هوسباز ترن یا زنان متا هل .. هر کی که این جا بود با یه شور و حالی سکس می کرد که  انگاری تا حالا سکس  نداشته و از این نعمت محروم بوده . بیتا  دلش می خواست هیجانشو نشون بده . حالا خیلی راحت می تونست خودشو در اختیار تورج شوهر تارا بذاره . ولی بازم باید واسه شوهرش بهداد که تمایل به این کار داشت ناز می کرد ...
 چقدرخوشش میومد که اکبر داره ازش لذت می بره و فینگلی هم داره روی کونش سواری می خوره . گاه حرکت دو تا کیر همزمان می شد و اون چشاشو طوری بسته بود که در یه حالت خلسه دو تا رو با هم احساس کنه . صورتشو به صورت اکبر نزدیک کرد ..
بیتا : اکبر جون تو تند تر بکن .. فینگلی تو هم آروم تر ... آخ که چقدر زندگی قشنگه . همه چی قشنگه و منم خیلی قشنگم که این دو تا دارن ازم لذت می برن و از خوشگلی تن و بدن من میگن ...
بیتا در اون لحظه دوست داشت که تمام مردان دنیا بیان سراغش . من دیگه خجالت نمی کشم . باید دست و پای فریده رو ببوسم که این جا رو ردیف کرد .. و همچنین ممنون دار تارا باشم که کاری کرد که دیگه خجالتم بریزه ...
 در گوشه ای از این جمعیت هنوز  یکی دو نفری بودند که کمی خجالت می کشیدند .. با این که ساعتها بود در کنار هم بودند .. یه پسری بود با این که خوش تیپ بود و کیر درشتی هم داشت ولی از اون جایی که لاغر بود و قد و قامتی شبیه چوب داشت بقیه بهش می گفتن نی لبک .. کیرش هم دراز بود و درازی اون بیشتر از کلفتیش نشون می داد برای همین این اونو نی لبک ترش کرده بود .. اکثرا هم که سکس می کرد با یکی,  طرف تا می گفت نی لبک اون زود تر کارو تموم می کرد و می رفت ...
 فینگلی : نگاه .. اکبر آقا نی لبک داره میاد ...
 بیتا : نی لبک ؟ اون دیگه چیه ..
 بیتا سرشو به سمت عقب بر گردوند و از در اتاقک دوش,  جوانی خوش تیپ و لاغر مثل درختی ایستاده رو دید که به سمت اونا خیره شده ... بیتا صداشو آورد پایین تر و به اکبر گفت ببینم این چرا این جوری می کنه . خب بیاد جلو تر دیگه ...
 فینگلی : جون خودش خیلی خجالتیه . بار اول که می خواست لخت شه  سختش بود لباساشو در آره ..  چند نفری افتادن سرش و اونو به زور لختش کردند ...
 ایمان با این که حالا کمی بهتر شده بود ولی اون اعتماد به نفسو نداشت ...
بیتا : آروم تر صحبت کنین . ممکنه اون حرفای ما رو بشنوه و بیشتر خجالت بکشه .. بیتا با اشاره انگشت  ایمان رو به سمت خودش خوند .. پسر صورتش سرخ شد .. بیتا کاملا متوجه بود که ایمان  هم شاید از بسیاری جهات شبیه بیتای دو ساعت پیش بوده که نمی دونسته در بر خورد با جمعیت چیکار کنه و دوست داشته که بر گرده خونه . اما حالا شرایط به گونه ای شده که دوست داره تمام مردایی که در این جا هستند یه ناخنکی بهش بزنن .
بیتا : با توام پسر اسمت چیه ؟ ..
 -ایمان .. من ایمان هستم ..
فینگلی : از اون کیر دراز و هیکل لختش معلومه که چقدر با ایمانه ..
ایمان که نمی خواست پیش بیتا احساس خجالت کنه زبونش باز شد و گفت تو ساکت شو فسقلی کوتوله . هر وقت تونستی کیری به بلندی کیر منو داشته باشی حرف بزن .. کیر من از قد تو هم باند تره ..
فینگلی خورد و دم در نکشید ولی اکبر گفت: 
 بچه پر رو زبون در آوردی ها ..
 ایمان : من از اولش داشتم ...
 بیتا دید که به جای حال کردن باید شاهد دعوای مردا باشه .. دستشو به سمت کیر ایمان دراز کرد و کیرشو محکم گرفت و کیر و صاحب  کیر رو به سمت خود کشوند . -حالا می تونی کیرت رو فرو کنی تو ی دهن من . ضمنا شما آقایون نزاکت رو رعایت بفر مایید . هر کی هم دوست نداره با من حال کنه می تونه راهشو بگیره بره . چیزی که این جا فراوونه مرد هست . شما آقایون هم  این قدر به خودتون ننازین . هر قدر قوی باشین تا یه زنو می بینین شل میشین به دست و پاش میفتین و کس لیسی می کنین . ایمان احساس آرامش می کرد از این که بیتا اومده به کمکش و به خصوص این که گفته بود که کیرشو بفرسته توی دهنش .. تمامی کیر توی دهنش جا نمی شد . هر قدر هم بیتا دهنشو باز می کرد و حالت حلقشو عوض می کرد کمی بیشتر از نصف کیر رو می تونست بکنه توی دهنش .. ولی در هر صورت هم ایمان و هم بیتا لذت می بردند .
 ایمان : آهههههههه .. آخخخخخخخخخ .. جووووووووون ..
بیتا دوست داشت طوری به ایمان حال بده که اون با شور و حال و اطمینان به خود بیشتری بره سراغ زنای دیگه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی