ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 178

وقتی فر هوش اون جور از غذا خوردن و خسته شدن از سوپ می گفت دیگه یه حسی بهم می گفت که اون داره در مان میشه . که اون داره به زندگی بر می گرده . که اون تونسته فعلا مرگ رو شکست بده . هر چند کسی نمی تونه مرگ رو از بین ببره ولی در ابتدای جوانی با این همه امید و آرزو زندگی رو ترک کردن می تونست عذاب بزرگی باشه . وقتی همه دوستت دارن وقتی حتی خود خدا هم ازت راضیه به دعاهای بنده هاش توجه می کنه تا اونا بدونن پاداش کار نیک رو .
 نمی دونستم که فر هوش فهمیده جریان چیه یا نه ؟ آیا می دونه که می رفته تا لب مرگو ببوسه اما حالا زندگی رو در آغوش کشیده ؟ می دونستم اون حالا در آغوش خانواده شه . می دونستم که دیگه  اون لحظه رویایی نمیاد که اون در آغوش من باشه . آره من امشب شاهد خوشبختی رو در آغوش کشیدم .. لحظه ای که می دونستم تکرار نمیشه ... کاش امشب طولانی می شد .. کاش تموم نمی شد .. شاید وقتی صبح بیاد همه جا روشن شه فکر کنم که همه اون چه را که دیدم در خواب بوده . اما نه .. نه... این نه یک خوابه و نه یک سراب . باید باور کنم زندگی رو . لحظات شادی رو . عشق و امید رو . چقدر فرصت واسه همه چی کمه .  ساعتی پیش چقدر دیر می گذشت . ساعتی پیش آرزوی مرگو داشتم . ساعتی پیش نور رفته بود و همه جا ظلمت بود و حسرت . اما حالا همه جا عشق بود و لذت . حس کردم که نور یواش یواش داره جای تاریکی می شینه .. حالا دیگه من این شب قشنگو دوست داشتم . تلخ ترین شب زندگیم به شیرین ترین اونا تبدیل شده بود .. انگار کسی دوست نداشت اون جا رو ترک کنه . حتی بچه ها همه بیدار بودند . یه عده می خواستن خدا رو ببینن .  کمی نزدیک تر شدم بدون این که  کسی منو ببینه . نزدیک بچه ها بودم ... اونا یه حلقه ای دور فاطمه کوچولو تشکیل داده بودند ... یکی می گفت حالا فاطمه پیغمبر ماست .. یکی  دیگه که بزرگتر بود می گفت زشته زبونتو گاز بگیر .. اون آبروی ما رو برد ... آدامسشو می گیره طرف خدا ... یکی دیگه می گفت اگه اون نبود حالا بابای ما می مرد . دلم می خواست منم می شدم اندازه اونا . منم می شدم یه بچه ... یکی که گناهی به اسمش نوشته نمیشه ...
 حالا دیگه هر کی سرش به کار خودش گرم بود ... دیگه کسی اسم منو نمی برد . شاید من این طور احساس می کردم . ولی دیگه این چیزا واسم مهم نبود . دلم می خواست یه دنیا مطلب می نوشتم .. و به وسعت دنیا از این شب زیباش فیلم می گرفتم . انگار ستاره های امشب با ستاره های هر شب فرق می کردند .. انگار ناله های امواج ناله های عشق و محبت و مناجات بود ... انگار نور آسمان مرگ ابدی ظلمت بود ... انگار سایه های خیال برای همیشه رفته بودند تا حقیقت روشنو با تمام وجودمون ببینیم . انگار عشق آمده بود تا برای همیشه در دلهای ما بشینه .. انگار خدا باورمون کرده بود تا ما  باورش کنیم و بدونیم و با تمام وجودمون احساش کنیم که اونم در وجود ماست .. آن چنان که ما هم در وجوداوییم .
خداوندا تو را به خاطر همه آن چه که به من داده ای و آن چه را که مصلحت دانسته ای و نداده ای سپاس می گویم ... هنوز هم در اون لحظات عاشق تنهایی بودم . تنهایی رو دوست داشتم .صدای ستاره ستاره از هر سو به گوش می رسید .. ستاره می خواست تنها باشه .. تنها بمونه .. مثل ستاره تنهای شب . مثل ستارگان تنهای شب ... ستاره ها هم اندازه منن . اونا ازم بزرگتر نیستن . آخه منم خدا رو همون قدی می بینم که اونا می بینن . پس نمی تونن از من بزرگتر باشن ..
 یواش یواش باید از پشت پرده میومدم بیرون ... انگار صدای قرآن و اذان از هر سو به گوش می رسید ... جمعیت خودشونو برای عبادت و نماز دسته جمعی آماده کرده بودند ... منم رفتم پیششون ... همه نگرانم بودن ... مادرم دلواپسم بود ..
 -دختر کجا رفتی ..
-پیش خدا بودم مامان .. داشتم ازش تشکر ویژه می کردم . آخه این جا اگه یکی یه لیوان آب بده به دست آدم  یه شکلاتی بهش بده و یا یه تیکه نون .. میگن  دست شما درد نکنه خدا قبول کنه . میگن خدا قبول کنه ولی اصلا بهش فکر نکردن قبول کنه یعنی چه .. ما هیچوقت واسه اون چیزایی که داریم  شکر گزار پروردگار عالم نبودیم . همین نفسی که می کشیم .. همین خودش جای شکر داره .. همین زندگی ما .. همین احساس قشنگ نجات .. همین شادیها ... مادرم بغلم زد ..  طوری بغلم زد و می گفت بیچاره دخترم که حس کردم که احساس کرده که من چقدر فرهوشو دوست دارم . دوست داداشمو .. همونی که قسمت من نشد .. ولی حالا دیگه متاثر نیستم . خدا اون چیزی رو که به من نداده بود از من نگرفت ..همه داشتن به غذا خوردن فر هوش نگاه می کردند ...
فر هوش : من گفتم این سوپ حالمو  به هم می زنه ..ولی دست شما درد نکنه .. یعنی من راستی راستی مرده بودم ؟ نبضم نمی زد ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی