ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 179

همیشه آخر قصه ها یکی شاده و یکی غمگین . بیشتر قصه ها رو طوری می نویسن که آدمای خوب یا اونایی رو که خوبی ها رو دوست دارن شاد و خندون باشن . به چیزایی که می خوان برسن ..حالا قصه ما هم همین بود .. با این که فاطمه کوچولو خدای به اون بزرگی رو تحت تاثیرش قرار داده بود ولی تقریبا همه منو فرشته نجات و عاملی می دونستن که  که سبب شده بودم که فر هوش نجات پیدا کنه .. در حالی که قبل از من این امیر حسین بود که به ما گفته بود همچین حس و حالتی هست ...  و مهم تر از همه اینا این اراده و خواست عموم بود که تونست موثر واقع شه ... صدای اذان در گوش من می پیچید .. شهادت می دهم که نیست خدایی جز خدای یگانه ... بشتابید به سوی نماز .. بشتابید به سوی رستگاری ... و جمعیت یکدل و یکصدا رو به خدا ایستادند ... صدای فاطمه کوچولو رو می شنیدم .. که داشت  با بقیه بچه ها حرف می زد ..
 -هیس ساکت فاطمه دارن نماز می خونن ..
 فاطمه : نماز چیه ..همش داریم می خونیم . الان خدا گشنه شه ...
نگاش کردم ..
 فاطمه : بیا اینو پاره اش کن .. بسته آدانسو میگم .. زود باش دیگه الان خدا میره .. 
-مگه تو می بینیش ..
به نظرم میومد فاطمه کوچولو هم از بس اونو تشویقش کرده بودند وعزیز خدا دونسته بودن رفت توی خالی بندی ..
 فاطمه : آره می بینمش .. باز کن حمید آدانسو .. من نمی تونم پاره کنم .حمید بسته آدامسو بازش کرد و اونو داد به دست فاطمه ... فاطمه یکی از اون پنج تا رو به طرف آسمون دراز کرد ..
 -خدا جون اینم جایزه تو .. تو رو می بخشم .. دیگه با تو قهر نیستم . یه بابامو بردی حالا اینو نبردی ..بیا بگیرش .. این مال تو .. زود نندازش .. همین یکی بود .. دیگه ندارم ... ببین خدا جون نگو من بهت گفتم ..ناهار که می خوای بخوری آدانسو در میاری می چسبونی به یه جایی ..ناهار که خوردی می ذاری دهنت . میکرب هم نداره ولی بشورش ....
فاطمه دید که کسی نیست آدامسو از دستش بر داره .. اونو رو به بالا و به سمت آسمون پرتش کرد ... یکی رو داد به حمید ...
حمید : من یکی دیگه هم می خوام ..
 فاطمه : بس کن الان خدا می بینه میگه یکی دیگه هم به من بده ..
حمید : دیوونه خدا همین حالا هم دیده ... سوادت کجاست بچه .. خدا همه جا هست . فقط دندون نداره خوب بجوه ...
خنده ام گرفته بود ... به یاد این افتاده بودم که وقتی بچه بودم خدا رو یک پارچه  نور احساس می کردم .  زندگی اون روز ها با زندگی این روز های من از زمین تا آسمون تفاوت داشت . من دیگه اون بچه سابق نبودم . فاطمه و حمید همچنان داشتن سر آدامس حرف می زدن ..
فاطمه : اگه یکی دیگه بدم به تو واسه خودم چی بر دارم .. یکی برای بابا فرهوش ..یکی هم برای مامان ستاره .. شاید مال خودمو نخوردم دادمش به خدا .. آخه اون زحمت کشیده واسه بابا جونم .
حمید : خدا که پولکی نیست ..
 فاطمه : کله خراب ! من که بهش پول نمیدم .. این آدانسه ...
رفتم سمت فاطمه ..  اون جوری که دلم می خواست سیر سیر بغلش نزده بودم ... لباشو بوسیدم . طفلک تعجب می کرد ..
-مامان ستاره ..حمید اذیتم می کنه ...
-هیشکی نمی تونه تو رو اذیت کنه عزیزم . وقتی که خدا با توست و دوستت داره . هیشکی نمی تونه تو رو ناراحتت کنه . من پیش تو هستم و تنهات نمی ذارم . دوستت دارم عزیزم . حمید هم خوبه . اصلا شما کوچولو ها همه تون خوبین . همه دعا کردین و از خدا خواستین . خدا حرف همه رو گوش کرده .. حرف همه بچه ها رو .. همه رو دوست داره .
فاطمه : پس چرا میگن منو بیشتر از بقیه دوس داره .. از من ترسید ؟
 سرش داد کشیدم .. یه خانومه می گفت خدا به داد شوهرش برسه ..
فاطمه : من نمی خوام عروس بشم .
 -تو همین حالاشم عروسی . تو عروس کوچولوی این جایی ..
 -پس لباسم کو .. عروس بزرگه تویی ؟ .. یه نگاهی به فاطمه کرده و گفتم عزیز دلم وقتی که بزرگ تر شدی اون وقته که می تونی  بگی می خوای عروس شی یا نه .. ولی من حالا می تونم بگم که هیچوقت عروس نمیشم .. هیچوقت ...
حس کردم که فاطمه چیزی از حرفای منو نمی فهمه ولی من دوست داشتم با یکی درددل کنم . حرفامو بهش بزنم . از رنجم بگم .. اون شب  یا بهتره بگم اون صبح نمازمونو همونجا خوندیم . هنوز عده ای نگران بودن از این که فرهوش وقتی بره  دکتر بازم حرفای نا امید کننده ای تحویلش بدن ... بگن که مرگش به تعویق افتاده .. این که درست بود .. اگه انسانی امروز نمیره یکی از فر دا ها یا امروز های بعدی رو می میره . حالا دیگه دم صبحی طوری شده بود که انگار اومده بودیم پیک نیک . چه هوای لذت بخشی بود ! یک شب باور نکردنی و رویایی رو پشت سر گذاشته بودیم . شبی که اولش کابوس بود .. نسیم خنک دریا و باد های ملایمی گونه هامونو نوازش می داد . از شرجی هوا خبری نبود .. تا سه چهار ساعت دیگه می شد راحت در اون جا نشست . فرهوش سرشو گذاشته بود رو سینه مادرش و خوابیده بود .. عزیز نوازشش می کرد ...فروزان بار ها و بار ها اومد سمت من تا دستمو ببوسه ولی اجازه این کارو بهش ندادم . گذاشتم بغلم کنه . صورتمو ببوسه .. گذاشتم برام حرف بزنه . .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی