ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 175

 به ناگهان سکوت شکست . صدای گریه و زاری و شیون از هر سو بر خاست . کسی نمی تونست رفتنشو باور کنه . نهههههههه خدایا .. خدای من .. چرا اونو ازمون گرفتیش ... اونو به من ندادی .. چرا از من گرفتیش ... این تکیه کلام این روزاتی خودمو مرتب تکرارش می کردم . نمی تونستم تحمل کنم . نمی تونستم آرام و قرار داشته باشم . داشتم دیوونه می شدم ...  حنجره ام دیگه داشت پاره می شد . آتیش گرفته بودم .. دیگه گریه هم دردی رو دوا نمی کرد ... خدایا ... چرا اونو با خودت بردیش ... اون حالا ما رو می دید .. ولی نمی تونست بهمون دسترسی داشته باشه .. آخه روح ما در قفس بود . اون دیگه راحت شده بود .. دیگه عذاب نمی کشید ... شاید هنوز روحش همین جا بود ..نسیم چقدر روی جسدشو حرکت می داد ... زنها ی محرم رفتند به سمتش و بغلش کردند .. یه لحظه فاطمه کوچولو رو دیدم .. که داشت میومد به سمت ما .. رفتم به سمتش .. بغلش کردم ...
 -ببین فاطمه مگه تو از خدا نخواستی که بابات رو نجات بده . مگه واسش دعا نکردی .
طوری جیغ می کشیدم  مجلس عزا رو تحت تاثیر  فریادم قرار داده بودم .
 -مگه خدا یه بار باباتو ازت نگرفت ... مگه بهش نگفتی این بابا دومو برات نگه داشته باشه ؟ فاطمه راستشو بگو تو به  بابا فر هوش گفتی که بره اون جا ... نگاه کن به آسمون .. نگاه کن به ستاره ها .. بابات رفته اون بالا بالا ها دیگه نمیاد .. دیگه نمیاد با هات بازی کنه .. بگو بگو به خدا که باباتو نمی خوای .
 مادرم اومد منو از اون جا دور کنه ولی نمی ذاشتم ..
 -فاطمه برو به خدا بگو .. ازش شکایت کن ..
-دختر کفر نگو ..
-نه این کفر نیست ... ما همه ازش خواستیم .. چرا ...
 امیر حسین : آرم باشین ستاره خانوم . شاید قضای الهی این طور مقدر شده بوده .
ستاره : قضای الهی .. قدر الهی ..هرچی باشه اونو انسان می سازه ..من هستم که با اراده خودم سر نوشت خودمو تعیین می کنم . خدا کمکم می کنه ... فاطمه زود باش .. زود باش ...
بدن فر هوش هنوز کاملا سرد نشده بود ...
امیر حسین :  اون مرده ...
 -فاطمه زود باش ...
 فاطمه ترسیده بود گریه می کرد ... یهو خودشو انداخت رو فر هوش . می خواستند بچه رو به زور ببرن ولی اون به جسد چسبیده بود ...
- بابا جون نرو ... نرو ..
از جیبش یه بسته آدامس موزی در آورد و من نمی دونستم جریان چیه ..
-بابا باباجون من آدانس دارم ..نمی خواد بری ..مث  اون یکی بابام منو تنها نذار .. بابا نرو من آدانس خریدم .. بابا بیدار شو یکی شو میدم به تو ..  بابا بیدار شو ..تو اگه بری پیش خدا . دیگه نمیای ...
 -فاطمه .. از خدا بخواه .. از خدا بخواه ... دست بابا فر هوشت نیست ..
 فاطمه لباشو ور چیده بود و دستاشو به دو طرف حرکت می داد .. 
-خدا کو .. قایم شده ..من نمی بینم .. خدا کو ...
-فاطمه زود باش .. زود باش .. شاید خدا دلش بسوزه ..
-من خودا رو دوس ندارم ..اون بد جنسه ..
-این جوری نگو ..
-خب آره دیگه چن تا بابای منو باید ببره ..یکی رو بردی بسته دیگه .. من دوستش ندارم .. من بابامو می خوام .. من بابامو می خوام ..
 فاطمه دستشو گرفته بود به سمت آسمون .. آدامسشو نشون خدا و بابا می داد ..
 -ببین من دارم .. باباجونم بر گرد .. دیگه دعوات نمی کنم .. قهر نکن .. دیگه گازت نمی گبرم ..بابایی بیا ..خودا رو ولش کن بیا .. فرار کن بیا ..
 فاطمه حالا به شدت می گریست و بقیه هم نوای با اون گریه می کردند .. دنیای فاطمه ساده دل در یک آدامس موزی خلاصه شده بود . اون فکر می کرد که بابا فر هوشش میره به اون دنیا تا از بابای اصلیش آدامس بگیره و بر گرده .. ولی بهش گفته بودم که دیگه بر نمی گرده ..
ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت .. گرد و خاک همه جا رو گرفته بود .. جلو چشممونو نمی دیدیم .  باد چادر رو از روی جسد فرهوش بر داشت و به گوشه ای پرت کرد ..
عزیز : نهههه پسرم داره پرت میشه .. نذارین بیفته ..مادر بمیره نمی خوام اونو زخمی دفنش کنیم ...
 به جسد نگاه کردم .. خدای من .. این باد نبود که داشت اونو حرکت می داد .. اون داشت حرکت می کرد ... باورم نمی شد ... یهو جیغ کشیدم .. اون زنده هست اون زنده هست ..اون زنده هست ....رفتم سمتش ...
-برین کنار ..
اون تکون خورد ... هق هق گریه امونم نمی داد .. بقیه باور نمی کردند .
-دیدی فاطمه بهت گفتم خدا کوچولو ها رو دوست داره .. تو دل خدا رو لرزوندی .. تو اونو نجاتش دادی ..
 دکتر رفت بالا سرش .. نبض و ضربان قلبشو بر رسی کرد .. بدنش گرم تر شده بود .. داشت چشاشو وا می کرد .. فروزان در آغوشم گرفته بود ... یعنی اون هنوز زنده هست ... یعنی چه ؟! اون که خشک شده بود .. فروزان سر تا پای منو غرق بوسه کرده بود .. پدر و مادر و خواهر فرهوش اونو از چپ و راست می بوسیدند ..
فروزان : منو ببخش ستاره ..منو ببخش.. منو ببخش .. بازم تو نجاتش دادی ..بازم تو اونو به زندگی بر گردوندی .. -من کاره ای نبودم .. خدا و فاطمه خدا نجاتش دادن ..
 فروزان : ولی تو بودی که فاطمه رو آوردیش .. تو بودی ...
-شاید اینو خدا به دل من انداخت .. شاید می خواست بگه درد یتیم دل خدا رو هم می لرزونه .. عرش خدا رو می لرزونه .. اون اینو می خواست بگه ...
فروزان : ازم چی می خوای ستاره .. بگو چی می خوای .. -هر چی که می خواستم خدا بهم داده ..
 -ولی اونو بهت نداده ..
-ولی ازم نگرفته .
 نگاهم به صورت فر هوش انداخته بودم . دلم می خواست بغلش می زدم . فروزان احساس منو خوند .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی