ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 148

رامین  و ویدا هم وقتی که در بستر و در کنار هم قرار گرفتند هر دو شون خسته بودند . ویدا سعی داشت به شوهرش برسه تا اون فکر نکنه که بعد از چند روز چی شده که اون یه حالت اشباع شده از سکس رو داره و رامین هم دوست داشت به زنش حال بده و می دونست که زنش چقدر حشریه و تا ار گاسم نشه ول کنش نیست . هر چند  این اواخر چند بار دیده بود که ویدا با اون همراهی کنه و اینو به حساب این گذاشته بود که به خاطر خستگی های کاری شوهرش می خواد کمکش کنه  .  . رامین و ویدا درست به مانند کسانی که می خوان برن به استخر یا حمام لباساشونو در آورده و کاملا لخت شده و همدیگه رو بغل زدند .. ویدا عشوه گری رو شروع کرد .
-آخخخخخخ عزیزم دلم چقدر تنگ شده بود برای بودن با تو . اگه بدونی   هر شب خواب تو رو می دیدم .
 رامین همون اول رفت سراغ لاپای زنش . می دونست که مردا هر وقت که گیر می کنند وتوانایی اونا در عمل سکس مستقیم کمه فوری میرن به کس لیسی می چسبن و اونم یک بار دیگه می خواست با این حرکت شروع کنه . ویدا هم همون حس و حال و فانتزی های ماندانا رو داشت . مدام تصور می کرد مردایی رو که با اونا سر کرده ازشون لذت می برد .
 ویدا : آخخخخخخخ رامین با احساس بخور . با احساس کسمو بخور .. جوووووووون .. خوب بخورش ..
ویدا فکرشو متوجه این کرد که در پیک نیک چه خبر می تونه باشه و پسرایی که میان در چه شرایطی هستند . آیا میشه به اونا امید وار بود یا نه . آیا یه جای خوبی هم نصیبشون میشه ؟ احساس آرامش عجیبی داشت . هم به آینده فکر می کرد هم به اون گذشته ای که بارها و بار ها از مردان دیگه لذت برده بود . اون به شوهرش هم علاقه مند بود . حالا لزومی نداشت که یک مرد بدونه که زنش چیکار می کنه . این روزا وفا دار بودن هم اسیر اصل نسبیت شده . مهم اینه که شوهرت بدونه تو یک زن نجیب و سر به زیر هستی . همین کافیه . حالا تو خواستی لذت ببری ببر . ولی خودت بهتر از هر کسی می دونی که ضفا کردن با دیگران نمی تونه مانع از ادامه زندگی مشترکت باشه . بلکه پایه های اونو محکم تر می کنه . بیشتر از همه به  سفر  کیش فکر می کرد .   به مغزش فشار می آورد می دونست که مردان زیاد دیگه ای هم هستند که حتی حضور ذهن نداره که همه اونا رو به یاد بیاره .
ویدا :  من دوست ندارم بریم اطراف تهرون .. بریم جنگلای شمال . اون جا رود خونه های قشنگی داره و طبیعت به آدم یه حس و حال دیگه ای میده ...
رامین که تازه کیرشو کرده بود توی کس زنش و با سینه هاش ور می رفت گفت عزیزم چی شد که یهو به فکر پیک نیک و این که کجا بریم افتادی .
-نمی دونم عزیزم .. عشق من .. رامین خوشگله من . شاید واسه اینه که این روزا زیاد کار می کنی و من دوست ندارم که تو این قدر خسته شی و هر قدر که با نشاط تر باشی و روحیه بگیری بهتر می تونی با من حال کنی . بهتر می تونی حتی کار اداری و بانکی خودت رو انجام بدی . باید تفریح خودت رو داشته باشی . .
 رامین : بیا حالا اینو داشته باش ...
ویدا چشاشو بست و تصور لحظاتی رو داشت که در گوشه ای از جنگل با پسری که چند سال ازش جون تره داره سکس می کنه . این می تونه یه تنوعی هم برای اون و ماندانا باشه . ولی خب  هر طعمه ای رو باید یه جور خاصی شکارش کرد . یه قلق خاصی داره . ویدا دوست داشت در آرامش خودش بیشتر به دو سه روز دیگه فکر کنه .که در همین افکار خودش بود که  بازم حس کرد که شوهرش خیلی زود خودشو خالی کرده ...
-آهههههه رامین .. بازم مثل همیشه .. چه زود ! ....
 روز بعدش ماندانا و ویدا  در مورد سفر آخر هفته شون به شمال حرف می زدند .. حتی در مورد این که چی باید بپوشن هم حرفای زیادی بین اونا رد و بدل شد ...
-ببین ویدا .. دو تا از اون ساپورتهای با حالمونو می پوشیم ... وقتی رسیدیم مانتومونو در میاریم و ساپورت همه اش می افته توی دید ... این جوری پسرا رو آتیش می زنه .. خیلی حال میده . راستی ویدا این خبر خوشو هم بهت بدم که دوست وحید از یکی از دوستاش کلید یه ویلای جنگلی رو گرفته و از پنجشنبه ظهر ما میریم اون جا ... تا غروب جمعه ... دور و برش هم جنگل و درختای انبوه زیاد داره .
-کجاست حالا ...
 -طرفای سواد کوهه ..
ویدا : حالا یه جایی هست که بشه یه کاری کرد ؟ از پسرا بگو ..
 -ویدا تا سه تاشونو می دونم هستند ... .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی