ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 182(قسمت آخر )

نادر و نوشین به خونه بر گشتند و نوشین بی خیال ناصر جسم و روحشو مثل همیشه در اختیار عشقش قرار داده بود . و نلی آرام در گوشه ای اشک می ریخت .  اون شب ناصر تا صبح چش رو چش نذاشت . وقتی نلی میومد بالا سرش خودشو به خواب می زد . بار ها و بار ها تا صبح گریه کرد . از خودش متنفر شده بود . احساس پوچی می کرد . نلی رو با خودش مقایسه می کرد . اون به خاطر عشقش داره از عشقش می گذره .. می گذره تا بهش زندگی بده .. تا جون دوباره ای بهش بده . تا آرامش و خوشبختی از دست رفته رو بهش بر گردونه .. اما اون می خواد مثلا به عشقش نوشین برسه  اونو نا بودش کنه . نوشین .. نوشین ... کسی  که هنوز نام همسرو براش به یدک می کشه . آیا اون ارزش اینو داشت که من تا این حد نلی رو یرنجونم . اون که همه چیز خودشو وقف من کرده .. مهم تر از همه اینا حاضر شده با من فلج زندگی کنه .. چرا من نباید نوشینو فراموش کنم . چرا این عقده حقارت دست از سرم بر نمی داره . چرا هنوز مغرورم ؟! چرا به جای جبران یک اشتباه اشتباهات دیگه ای رو مرتکب میشم ؟ چرا هیچی حالیم نیست ؟ !نه .. خدای من . من نمی خوام این جوری بشه .. من نمی خوام .. خدایا ... من گناهکارم . یه کاری کن فکر نوشین از سرم بره بیرون . چرا باید نلی این جور التماس کنه از نوشین که بر گرده پیش من .. به جای این که حسادت کنه . جای این که از وجود رقیب عذاب بکشه ازش می خواد که بیاد پیشم .. نه .. خدایا این اسمش چی می تونه باشه .. این چی می تونه باشه ؟! این باور کردنی نیست .  نوشین کیه .. یعنی من از اون یک بت ساختم ؟ چرا چرا می خوام  به قیمت نابودی  خودم و دیگران بر عقده حقارت خودم سر پوش بذارم ؟. ناصر با خود در کشمکش بود ولی به نتیجه ای نرسید . حس انتقام داغونش کرده بود ولی می دونست که هیچ دختری در دنیا مثل نلی نمی تونه دوستش داشته باشه . مثل نلی نمی تونه واسش فداکاری کنه .
صبح شد .. نلی اومد پیش ناصر تا ازش خداحافظی کنه .. ساکشم بسته بود ..
-کجا میری دختر ..
 نلی : دارم میرم .. دیگه نمی خوام پیشت بمونم . قراره دو تا پرستار واست بیاد ..
-ازم خسته شدی ؟
 -نه ناصر . این تویی که ازم خسته شدی نیازی به من نداری . نیاز که نباید داشته باشی . چون  ما همه نیاز مند خداییم . اونی که بالا سر ماست . اونی که به ما زندگی داده .. عشقو آفریده . من نتونستم واست کاری بکنم . من خواستم عشقتو بهت بر گردونم . به دست و پاش افتادم . التماس کردم زار زدم .. خودمو کشتم .. ولی اون نخواست که بر گرده .. باز بهت سر می زنم ولی نه به عنوان این که حس کنم یه روزی می تونی عاشقم شی .. نه به عنوان کسی که بخوابم شبی رو پیشت بمونم . من دارم از پیشت میرم ..ولی احساس یک بازنده رو ندارم . آخه به خودم ثابت کردم که یک عاشقم . یک عاشق وفادار ..  به دور از کینه ها و حسرت ها . من حسرت نمی خورم که چرا به تو نرسیدم .. من به خودم افتخار می کنم .. با این که به نیما ظلم کردم ولی تو باعثش بودی . تو به من گفتی که از دواج کنم تا با من باشی .. حالا هم پشیمون نیستم . عشقتو در سینه ام نگه می دارم . تا آخرین لحظه زندگیم .. دست مرد دیگه ای هم به من نخواهد رسید ..منو ببخش ناصر .. تو منو تحقیر کردی و تحمل کردم ..ولی دیگه بیش از این نمی تونم تحمل کنم که عشقمو , احساسمو تحقیر کنی .
نلی گریه کنان راه خروجو پیش گرفت ..
ناصر: نهههههه نرو نرو وایسا .. عشق من وایسا .. عشق من .. وایسا ... نرو .. من بدون تو می میرم ..نرو ..
نلی حرفاشو می شنید ... عشق من .. عشق من .. عشق من ... انگار اینو با یه حس خاصی میگه .. انگار با تمام وجود و احساسش صدام می زنه ...  نلی ناگهان صدای فریادی رو شنید ... دایی و زندایی اش اون طرف ساختمون بودن ..خدایا چی شده ..
-نههههههه ..نههههههه ناصر بیدار شو .. چشاتو وا کن .. جاییت که آسیب ندیده .. منو ببخش ..
ناصر از تخت پرت شده بود .
 -نلی نرو .. قول میدم عوض شم .. نوشینو طلاقش میدم . خواهش می کنم . دوستت دارم . تو عشق منی .. چشام کور بود و نمی دیدم . منو ببخش . قول میدم .. تنهام نذار . دوستت دارم .. با من ازدواج می کنی ؟ با یکی که پا ها شو از دست داده ؟ خودت رو علاف من می کنی ؟
 نلی سر ناصرو گذاشت رو سینه اش و زار زار می گریست ... باورش نمی شد که بین فرار و قرار فقط یک نفس فاصله باشه . ... چند روز بعد ناصر و نوشین رسما از هم جدا شدند .. نلی و ناصر ازدواج کردند و چند ماه بعد هم نوشین و نادر به عقد هم در آمدند .. حالا هر چهار تاشون از زندگی جدید راضی بودند و احساس خوشبختی می کردند . انگار عشق همه چی رو تنظیمش کرده بود ..  پزشکان به ناصر امید واری داده بودند که ممکنه تا حدود زیادی بهبودی خودشو به دست بیاره ولی مثل اولش نمیشه .. و بعد ها شرایطشون به صورتی شد که چهار تایی شون در شرکت نریمان پدر نوشین کار می کردند وخاطرات تلخ و شیرین گذشته در هیشکدوم از اونا تاثیر منفی نداشت . آخه همه شون وقتی که از وضع موجود احساس رضایت و آرامش و خوشبختی داشتند واسه چی خودشونو با افکار مزاحم خسته و افسرده می کردند ؟! و عشق هم دیگه شرمندگی وجدان نداشت ... پایان ... نویسنده .... ایرانی