ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

به سلامت پرسنوها

بازهم قرار است که پاییز بیاید . می بینم که پرستو ها بار و بندیلشان را بسته اند . دلم برایشان تنگ می شود . گلهای سرخ باغچه ام مرا دلداری می دهد .. آن ها  از بهاران با من بوده اند . گل سرخ از یاس عمامه ای می نالد که به او فخر می فروشد .. و من چهره گل زیبای خود را در میان گلهای پاییزی می بینم . کلاغها ی سیاه قار قارشان را سر داده اند . گویی که از کوچ چلچله ها نالانند . غبار های غم بر روی برگها نشسته است . گوئیا احساس می کنند گرد پیری را.  این  رسم زمانه  است ... چلچله ها به کجا می روید ؟! نمی خواهیم که تنها بمانیم . هنوز برگهایی جان دارند .. هنوز زیبای پیر نشان داده که جوانی می کند . رود خروشان از قهر پرستو ها می گوید .. دلم چون دل برگهای خزان گرفته . می خواهم ببارم تا غمها را بشویم . چه زیباست پاییز ! وقتی که با ترانه غم , غمهایم را می شویم و آن را به طوفان دریا می سپارم . پرستو ها می روند . کاش می دانستند که من  این پاییز را بهاری می بینم .. چه زیباست پاییز ! وقتی که احساس می کنم غمهای من و او چون رشته ای نا گسستنی ما را به هم پیوند داده است . من و او همدردیم . گاه گونه های هر دوی مان تر می شود .. گاه قلبمان می سوزد و گاه اشکی برای ریختن نداریم و ترانه ای برای خواندن . چه کسی به سرودمان گوش می دهد وقتی که شادیهای ما را به شکست قلب من و پاییز زیبای من می خرند .. پاییز من ! تو تنها نیستی . من تو را به تو می سپارم . به سلامت پرستو ها ! من در کنار پاییز خواهم ماند .. بر برگهای تکیده اش بوسه خواهم داد .. غم سرخش را بر گونه هایم خواهم زد. دست  برسر شاخه های سر به زیرش  خواهم کشید ..پاییز آمده است تا زندگی کند .. غم غروبش را,  تبسم طلوعش را دوست می دارم . قلب سردش را با دنیایی از درد های داغ دوست می دارم .. تنهایی اش را دوست می دارم . بوی برزخ می دهد اما زندگی او چنین است . به سلامت پرستو ها ! گلهای سرخ مرهمی بر دل زخمی من خواهد بود .. چه سخت است لحظه تلخ جدایی ! آن گاه که برگهای سبز بر جای می مانند و برگهای پیر افسرده از دوری بهار به خاک می افتند .. دل من باتوست زیبای پیر ! تو هم عشق را با غمهای آن شناخته ای ..تو زندگی را با درد های آن ساخته ای .. پاییز زیبای من ! وقتی که می آیی باید که تنها از تو گفت از تو خواند و از تو شنید .. من با تو می آیم .. با تو از سرزمین های رنج و اندوه می گذرم . آن جا که آدم آدم را نمی شناسد گویی که هنوز رانده شدگان بهشت در راهند .. مرا به پل یلدا ببر ! وقتی که از برزخ می گذری و به نیمه های پل می رسی مرا هم با خود ببر . تنهایم نگذار .. آخر من خواهم ماند و گلهای گریان تو .. من خواهم ماند و اشکهایی که راهشان را گم کرده اند .. من خواهم ماند و قلبی که از دوری تو سنگ خواهد شد . من خواهم ماند و خاطره هایی از آن سالها , از آن روز ها ..که در قلب تو عشقی بهاری می جستم . من خواهم ماند و باور هایی که دیگر باورشان ندارم . مرا با خاطره هایم ببر . ببین که در کنار تو مانده ام . ببین که بر بال چلچله ها ننشسته ام .. ببین که همچنان بر گلهای سرخ تو بوسه می زنم . می دانم تو خواهی رفت و مرا با خود نخواهی برد اما قلب پاییزی من همیشه با تو خواهد بود . کاش بهار می آمد و آن گونه که دوست می داشتم دلداریم می داد .. اما او هم رفته است و من بر مزارش گلبرگهای یاس سپید را می بینم که به امید بهاری دیگر نشسته اند . پاییز می آید. باز هم همهمه , باز هم صدای زنگ مدرسه , باز هم قهر و آشتی های کودکی وکودکانه .. دلم گرفته برای آن روز های بی اندوه .. دلم برای لواشک ها .. زالزالک تنگ شده .. برای لبو فروش کنار در مدرسه .. دلم تنگ شده ,برای آن  تخمه های پوک بوفه ته حیاط .. برای گنجشکهای باوفا .. برای کوچولو هایی که برفراز درختان پاییز نشستند وبهارانه ترانه زندگی خواندند . دلم تنگ شده برای یاران دبستانی که هستند و نیستند .. دلم تنگ شده  برای  صدای زنگ تفریح  و مثل فشنگ از لوله کلاس خارج شدن ها .. دلم تنگ شده برای  بچه گربه هایی که بعضی هاشون مهربون بودند و بعضی هاشون  دستتو گاز می گرفتند ..دلم تنگ شده واسه بزرگی کردن ..آخه حالا که بزرگ شدم احساس می کنم که خیلی کوچیکم .. دلم می خواد بچه بشم  تا بازم به دنبال بزرگی کردن باشم . من بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شدم . دل بچه ها بی کینه بود . اگه قهری بود خیلی زود آشتی جاش می نشست . ما بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شدیم .. و فاصله ها عمیق و عمیق و عمیق تر شد .. پاییز اومده با گلهای قشنگش ..با بنفشه های سپید و آبی , با داودی سرخ و سپید و زرد با مینای صورتی ... کی میگه پاییز قشنگ نیست . شاید یه خورده سرد باشه ولی دلش گرمه .. به گرمی دل اونایی که یه روزی عاشق بودند و حس می کنند که اصلا عشقی وجود نداشته . شاید عشق پشت ابر های پاییزی قایم شده باشه ..خیلی از آدما فکر می کنن عشق یک موجود دو دست و دوپاست که میاد سراغ اونا یا اصلا وجود نداره . اما دیگه نمی دونن اونان که سازنده عشقن , بعد اون وقت ازش تعریف می کنن . وقتی که عشقو نسازی معلومه که وجود نداره . و من پاییزرو پشت کوههای جنگلی می بینم .. با رنگ سبز سیر که یواش یواش  زرد می شه .. سرخ و قهوه ای میشه .. طلایی میشه . وقتی  ابر ها واسه برگهای پاییزی اشک می ریزن دیگه برگها باورشون میشه جدایی از شاخه ها رو .. جدایی از درختا رو . برگ , تن سرد درختو می بوسه . اونو با خاطره هاش رها می کنه و چشاشو برای همیشه می بنده .. قصه تلخ عشق و جدایی رو میشه در صورت زیبای پاییز دید . چلچله ها همچنان در پروازند . اونا پاییزو تنها گذاشتن . ولی سردشونه . کاش می موندن گرم می شدن و پاییزو گرمش می کردن . من و پاییز واسه هم قصه میگیم . واسه هم درددل می کنیم .. اون برام از میراث بهار میگه منم از جوونه های بهاری دلم میگم . از شاخه های امیدم که یه روزی شکوفه ها داشت .. یه روزی برگاش سبز شده بود .. منتظر بودم تا میوه های شیرین زندگی رو بچشم . طعم و بوی زندگی رو احساس کنم .  نمی دونستم که هر چیزی یه پاییزی داره ..پاییز همه جا هست .. .. پرستو ها همچنان می روند .. دلم می خواهد به آنها بگویم که سلام مرا به بهاری دیگر در دیاری دیگر برسانید . و تو پاییز را دوست می داری.. جویهای پاییز را چون رگهایی می دانی که خون تودر آن  جاریست .. تپشهای قلب تو تپشهای قلب پاییز است . می خواهم که بهاری باشی ..چون جوجه پرستو هایی که نمی دانند پاییز چیست و چون بهاران نمی شناسند نا مردمی ها را . و تو پاییز را دوست می داری .. پاییز را با چشمانی بسته , با هزاران راز ....اما پاییز چون تو , چون آینه صاف و شفاف است . هزاران رازش را با یک نگاه می توان خواند .. پاییز می بخشد و فنا می شود .. می سوزد تا زندگی ببخشد .. ببار ای ابر  پاییزی که آتش قلب خزان را سوزانده است .. ببارا ای ابر  پاییزی ! که چشمانم دگر تر نیست . ییار ای ابر  پاییزی !دگر تاجی بر این سر نیست .. ببار ای ابر پاییزی ! نمی گویم که یار من دگر در بوم و در بر نیست . ببار ای ابر پاییزی ! که آرام دلم این جاست ..شروران رفته اند از شهر .. دگر این خانه شر نیست . ببار ای ابر پاییزی ! دلم غم دارد و اندوه ..پر از فریادم وفریاد .. دگر گوش فلک کر نیست .. دگر گوش فلک کرنیست ....پایان ...نویسنده .... ایرانی