ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 181

و حالا یک بار دیگه داستانو از زبان فر هوش پیگیری می کنیم ...
 این که آدم حس می کنه   دوباره به زندگی بر گشته به یک طرف و این احساس که این همه آدم به خاطر تو دست به دعا شن تا تو نجات پیدا کنی به یک طرف دیگه .. این که بدونی واسه آدما ارزش داری . همه کاری کرده بودن کارستون . خدا شاید به خاطر یک یا دو نفر نبود که نجاتم داده بود . این همه آدم ! این همه نیاز!مگه من کی بودم ؟! یه بنده گناهکار ..   یعنی خدا از نظر پاکی ستاره و فاطمه رو دو فرشته حساب کرده بود. دلم نمیومد فرشته کوچولو رو از بغلم دور کنم .. ولی اون خوابش برده بود ..
 -بذارین بخوابه . برای رفتن به دکتر هیچ عجله ای نیست . خدا اگه بخواد به همین روند ادامه میده و اگرم نخواد منو بازم می بره به اون دنیا . تو که نمی تونی ازش طلبکار باشی فروزان .. ولی یه حسی بهم میگه که معجزه شده . همون خدایی که منو از مرگ نجات داده .. همون خدا احساس زندگی رو یک بار دیگه در من زنده کرده . من دیروز از همه چی بدم میومد .. یعنی نمی تونستم چیزی بخورم . اصلا این روزا بیشتر ساعتهاش توی کما بودم . الان بازم گشنمه .. ولی فعلا چیزی نمی خورم . پسر حرف گوش کنی میشم . هر چی دکتر بهم گفت گوش می کنم . کاش خدا واسم نسخه هم می نوشت . خیلی خوشحالم . .. بذارین فاطمه توی بغلم بخوابه . هر وقت چشاشو باز کرد با هم میریم .. اون می خواست واسم آدامس بخره .. شنیدم که با خدا در گیر شده .. خیلی هم تند باهاش بر خورد کرده ... طفلک ! من خودم بابات میشم . نمی ذارم کسی آزارت بده .. اگه زنده بمونم خودم عروست می کنم فرشته ناز من .. تو اگه نبودی .. ستاره اگه نبود .. این آدمای خوب اگه نبودن خدا اگه نبود من زنده نبودم .
ستاره چند متر اون ور تر و پشت به من به دور دستها می نگریست . می تونستم از همون حالتش بفهمم که به چی فکر می کنه . من این احساس عاشقونه رو می شناختم . فروزان واسم خیلی چیزا رو تعریف کرده بود ... این که از خدا می خواست  که حالا که فر هوشو به من ندادیش اونو از من نگیرش ...  عبارتی به عظمت شکوه عشق و ایثار ... به عظمت دلهای پاک و عاشق ... اصلا نمیشه این عبارت ستاره رو در یک کتاب و دو کتاب جاش داد و توصیفش کرد ... استقامت اون .. مبارزه و عقب ننشستن اون .. همه و همه از روح و اراده والای اون می گفت . وقتی که همه فکر می کردند من کارم تمومه اون با یه کورسوی امید خودشو دلشو داد به دست خدا .. ازش خواست که نجاتم بده . اون می دونست که خدا در مقابل فرشته کوچولو ها کم میاره .. آخه خدا دوستشون داره و هر کی رو هم که اونا رو دوست داشته باشه دوستش داره . فاطمه چشاشو باز کرد ..
 -بابا جونم گریه می کنی ؟ گفتم واست می خرم .. دهن باز کن ببینم .. ننداختیش که .. دهنمو باز کردم و آدامسو نشونش دادم ..
-عزیزم مگه میشه چیزی رو که تو بهم میدی من بندازمش ؟
فاطمه رو ازم دور کردند . خوابم میومد ..  پزشکان درست همون طوری که همه مون حدس می زدیم نتیجه گیری کردند . اونا دیگه به این توجهی نداشتند که من رفته بودم اون ور دنیا .. اونا فقط هر اتفاقی رو که صورت گرفته بود می دیدند . به این توجه نداشتند که این اتفاق در اثر چه فعل و انفعالاتی روی داده . چطور میشه که کل بدن و سیستمش از هم بپاشه ... و در یک آن همه چی ردیف شه .. چه عاملیه که این عوامل رو به هم پیوند میده . اون شعور بر تر اون عقل بر تر رو که با این اندیشه ها تفاوت داره  خیلی ها درکش نمی کنن . فرشته کوچولوی من تونست دل خدا رو به دست بیاره .. یه روزی اونم خدا رو اون جوری که هست احساس می کنه .. دیگه با اون حس معصومانه اش آدامسشو نمی گیره سمت اون . اون تمام وجودشو تقدیمش می کنه .. مثل من .. مثل من که هنوز هم غرق در ناباوری هایی هستم که باید باورش کنم . تا خدا و عشق به اون هست چیزی به نام نا باوری وجود نداره . زندگی قشنگه ... میشه قشنگ ترش هم کرد . هر وقت زشتی ها اومدن سمتت تو از اونا دور شو . اصلا بیشتر وقتا این تویی که میری طرف مصیبت .. تا وقتی خدا هست مصیبتی نیست .. چه زنده بمونی چه مرده باشی و به برزخ رفته باشی ... چه نقص عضو داشته باشی و چه سالم باشی تو  متعلق به خودت نیستی .. خودت رو بچسبون به خدای خودت .. شاید هزار ثانیه دیگه ..شاید هزار دقیقه .. شاید هزار سال و شاید هزاران هزار سال دیگه اون چیزی رو که دوست داری بهت بده . تو نمی تونی ازش طلبکار باشی . تو حق نداری ازش طلبکار باشی . مگه تو به خواسته خودت به دنیا اومدی که حالا به زور ازش چیزی بخوای ؟ حالا بهت نداده .. فردا بهت میده .. جایی بهت میده که به دردت بخوره ..
 شیمی درمانی من در شعاع خیلی کوچیکتری ادامه یافت ..هر چند پزشکان تعجب می کردند و می گفتند امکان نداره در عرض یک روز تا این حد بهبود پیدا کرده باشم ...دیگه با این که نمی خواستند داروهامو کم کنن ولی یواش یواش کم و کمترش کردند ... فرا در مانی برای من همچنان ادامه داشت ..  باز هم جمعیت با همون حس و حال میومدن و واسه من دعا می کردن ..حالا دیگه پسرم سپهرو بااعتماد به نفس بغل می زدم .  یکی از این شبها که با جمعیت کمتری و همین خود مونی ها زیر نور ماه با خدای خودمون راز و نیاز می کردیم فاطمه کوچولو یه دستی به سرم کشید و گفت بابا کچلی من ! داری مو در میاری ها ..دیدی گفتم بیام سرت رو بشورم مو در میاره ؟ فرشته کوچولو  چند بار سرمو شسته بود ...
 -آره دخترم . دستای کوچولو و خوشگلت یه کاری کرد که دنیای به اون بزرگی نتونست بکنه . حالا همه رو ستاره و فاطمه حساب خاصی باز کرده بودند . مخصوصا این فاطمه شیرین زبونو چون کوچولو بود و یتیم خیلی دورش می گشتند .. کسی که از نظر بقیه , نظر کرده خدا بود . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی