ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لزاستاد و دانشجو .. عروس و مادرشوهر 65

سحر خودشو روی کارینا می غلتوند ... اون دیگه  یه تصویر جدیدی از زندگی رو پیش روش می دید . فقط به این فکر می کرد که چگونه می تونه لحظات خوشی رو با دوستاش داشته باشه . لحظاتی که هم به اونا لذت بده و هم حال کنه .
 کارینا : چقدر از این نسیم ملایمی که تنمو خنک می کنه خوشم میاد . وقتی که زیر گرمای تن تو قرار داره .... من اون حرارت رو دوست دارم . سحر خودت رو بچسبون بهم .. جوووون . دو طرف شکاف کست رو بمالون به شکاف کس من ... کارینا از تماس وسط د و بدن خیلی خوشش میومد ..
سحر : حالا که  خوب می بینمت می بینم که چه ناز و خوشگل میشی وقتی که با تمام حست داری لذت می بری .
  کارینا دیگه سعی کرد به هیچی فکر نکنه . فقط به آسمون قشنگ بالای سرش نگاه کنه . به زیبایی طبیعت .. به گلها و گیاهانی که دور و برش بودند و به قسمتی از استخری که می تونست ببینه . حالا سحر سرعتشو زیاد کرده بود . سینه ها و کس و شکم سحر و کارینا رو هم قرار گرفته سحر خودشو به آرومی روی بدن کارینا حرکت می داد .
 کارینا : اووووووفففففففف سحر کسسسسسسم کسسسسسسم خیلی خوشم میاد ..
 می خواست بگه که باید سرعتشو زیاد تر کنه تا ار گاسم شه . ولی می دونست که در اون جای تنگ و محدود که اونا مجبور شدن به خاطر دور موندن از چشم بقیه انتخاب کنن خیلی سخته ار ضا شدن .... سحر هم متوجه شد که برای ار گاسم اون باید تلاش زیادی کنه.  خودشو از رو بدن کارینا جدا کرد .... و دهنشو گذاشت رو کس . این آخرین راه بود ....
و کارینا نگاهشو یک بار دیگه به آسمون آبی دوخته بود . به اون جایی که می خواست با غرق شدن در اون به چیزی  فکر نکنه جز لذتی رو که از بودن با سحر می بره .. 
-وااااایییییییی سحر .. عشقم .. عزیزم . این جوری گردنت درد می گیره . فدات شم .... ولی سحر تا می تونست دهنشو روی کس کارینا باز نگه داشت .. هر یک از لبه ها و کناره های کس کارینا رو بین لباش قرار داده و با فشار میکشون می زد . هر طرفو به تنهایی میکش زده و گاه  کامل اون قالبو می ذاشت توی دهنش . کس کارینا هم نقلی و تازه و مثل پسته لب خندان بود .. سحر حالا حس می کرد که با عشق و محبت خاصی داره این کارو می کنه .... با فشار زیاد این کارو واسه کارینا انجام می داد ....
-سحر جون دستتو بذار رو دهنم تا جیغ نکشم ..
 -عشق من ..من دلشو ندارم .
کارینا : خواهش می کنم . نمی خوام سر و کله شون پیدا شه ..
 سحر چاره ای جز گوش کردن به حرفای کارینا و انجام خواسته اش رو نداشت . . با این حال کارینا طوری از خود بی خود شده بود که می خواست پا ها شو به این سمت و اون سمت پرت کنه  ولی سحر با یه دست دیگه اش به اون فشار می آورد .. یواش یواش کارینا حس کرد که سستی قبل از ار گاسم برش غالب شده . حالا سحر فشارو زیاد ترش کرده بود .. کارینا حرکت لذتو با فشاردر همه جای بدنش احساس می کرد .. و سحر حس می کرد که یه آب گرمی داره رو صورتش می ریزه و غلظت کس کارینا رو رقیقش کرده  .. کارینا حس  می کرد که داره پرواز می کنه . به همون آسمون آبی و قشنگ بالا سرش . تمام بدنش می لرزید .. وقتی که داشت ار گاسم می شد بی اراده دست و پا می زد ... حالا یک بار دیگه سحر روی کارینا قرار گرفت . این بار دیگه همدیگه رو سخت در آغوش گرفته به آرومی لباشونو رو لبای هم قرار داده بودند .. کارینا یه لذت خاصی رو در وجودش حس می کرد . اون فقط می تونست و می خواست که خودشو در اختیار یک مرد قرار بده . مردی به نام کامبیز که شوهرش بود و دو تایی شون با تمام وجود همدیگه رو دوست داشتند . اما در رابطه با اونایی که با هاشون لز کرده بود هر کدومشون یه حس خاصی رو درش زنده کرده بودند . لز با مادر شوهرش .. لز با دوستان مادر شوهرش.. و حالا لز با همکلاسی و دوستی که تا مدتها حکم رقیبو واسه اون داشت . دیگه  می تونست با عشق  و نوعی محبت دوستشون داشته باشه ...
کارینا : سحر جون اگه موافق باشی بریم پیش بقیه . ممکنه ازمون دلخور شن
سحر: هرچی تو بگی . ولی جای دلخوری نداره . آخه اونا هم اگه دوست داشته باشن می تونن برن واسه خودشون بگردن . ما که این جا زندونی نیستیم .
کیمیا هم می دونست که کارینا و سحر واسه چی غیبشون زده .. واسه همین با کمی دلخوری و حسادت زیاد منتظر بر گشت اون دو نفر شد . با این حال سعی می کرد خودشو خیلی خونسرد نشون بده ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی