ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 179

من و عشقم رفتیم حموم ... هنوز زیر دوش نرفته اون دست به کار شده بود . پاهامو از وسط باز کرد  و کنار من زانو زد و سرشو گذاشت لاپام .
-چقدر تو حریصی . هر کی ندونه فکر می کنه ما تازه  داریم با هم سکس می کنیم . 
-مگه غیر از اینه آتنا . ما وقتی که داریم  از هم لذت می بریم باید به این فکر کنیم که تا ابد و تا آخر دنیا باید با هم حال کنیم . کمه .. این دقایق برای ما کمه . کم .. می دونی..
 -آخخخخخخ نه نمی دونم . برام توضیح بده بگو چه جوری . بگو ....
پاهامو به دو طرف باز ترش کرده تا اون راحت بتونه  به لیس زدنش ادامه بده .  یه قسمت از اطراف کس و روی سوراخ کونم یه حالتی داشت که اگه بیست و چهار ساعته با هاش ور می رفتند بهم لذت می داد . شاید هم این طور به نظرم رسیده بود به خاطر حالی که سیاوش به من داده بود و از بودن با اون لذت می بردم . 
-اووووووهههههه آتنا .. خوب گفتی .. هر چی بیشتر با تو ام دوست دارم که واسه همیشه تو رو داشته باشم .
 با خودم می گفتم که اتفاقا این حرفو جبار خان هم به من زده .اونم دوست داره که برای همیشه منو داشته باشه . ولی من شوهر دارم ... وووووییییییی سیاوش بغلم زد و از پایین کیرشو کرد توی کسم . حالا دو تایی مون زیر دوش و فشار شدید آب توی بغل هم بودیم . اصلا دوست نداشتم از اون حالت خارج شم . ولی دیگه باید می رفتیم بیرون .. وقتی اومدیم بیرون دیدم شوهرم واسم زنگ زده بود ... با هاش تماس گرفتم ..
 -کجایی آتنا گوشی رو بر نمی داری ..
-ببخش عزیزم ... تو کجایی . کی می آیی ؟ دلم برات تنگ شده ...
 صدامو آورده بودم پایین تر تا سیاوش نشنوه که با لحن محبت آمیزی با شوهرم صحبت می کنم .
-عزیزم گوشی بوده رو سایلنت . منم پیش سحرم ..
 -یه کاری پیش اومده ما تا بر گردیم میشه نیمه شب ...
 -چی شده .. خاله جان طوریش شده ؟
 -نه بهتره ...
 از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم . اون  چند ساعت دیر تر میومد
 -عزیزم من پیش سحر می مونم .
 -اگه دوست داشته باشی موقع برگشتن میام سراغت ..
 -نه پژمان جونم راضی به زحمتت نیستم . حالا شاید من و سحر به اتفاق هم رفتیم پیش یکی دیگه از دوستای قدیم به یاد  روزای گذشته تا صبح بیدار باشیم و حرف بزنیم . نگران من نباش .
خلاصه اونو پیچوندم تا دقایق بیشتری که چی بگم ساعات بیشتری رو با سیاوش باشم . وقتی اینو بهش گفتم کلی خوشحال شد . رفتیم بیرون و بگردیم .. رفتیم به یک رستوران تا با هم شام بخوریم . اون وقتی رفت دستشویی یه زنگی واسه شیرین زدم .. -عزیزم کاری داشتی ؟
شیرین : -بی معرفت رفتی که رفتی .  حالا که شیرین رو به خودت وابسته کردی ؟ ما رو عادتمون دادی ؟
-عزیز دلم . آتی فدات شه . اصلا این حرفا نیست ..
 -ببین شیرین عادت به تک خوری نداره . اگه لقمه چرب و نرمی به گیرش افتاد میگه دوستان رفقا از این خوان نعمت استفاده کنن . با دوست پسرت بودی ؟ وقتتو نمی گیرم . شب جمعه دیگه یه مهمونی مفصل داریم تو یکی ازباغ های اطراف شهر .. یه بزن بکوب و یه عشق و حال درست و حسابی می کنیم .. پسرای مجلس همه زیر سی .. من می دونم و می شناسم اونا رو .
-به مناسبت چیه شیرین جون ..
-همین جوری .. یکی از خانومای پولدار اهل عشق و حال هوس کرده که دعوتی بده . -  مطلقه هست ؟
-نه بابا شوهر هم داره . شوهرشم بد تر از اون . میای بریم ؟
-نمی دونم باید ببینم . من فکر کنم به عروسی یکی از بستگان درجه یک شوهرم دعوت باشم که اگه نرم ناراحت میشه پژمان . بازم با این حال باید خودمو ببینم . حالا میشه من بیام و اون شب کاری نکنم ؟ یه سفارشی به بقیه بکن که منو گیر ندن . یعنی کسی به این فکر نباشه که حتما با من طرف بشه .
 شیرین : تو حالا اومدنو بیا اونشو درست می کنیم ..
-قول نمیدم . چون دوست ندارم شوهرمو ناراحت کنم .
 -تو از کی تا حالا این قدر شوهر دوست شدی ؟
-مگه تو شوهرت رو دوست نداری ؟ شیرین جون شوهر داشتن یک نعمتیه . ما اگه شوهر نمی داشتیم چه جوری تا این حد آزادی عمل داشته و حال می کردیم . الان هر مصیبت و بیچارگیه پشت دخترای مجرد و زنای مطلقه هست . زن شوهر دار راحت کارشو انجام میده ...
خلاصه من و شیرین کلی گپ زدیم و با اومدن سیاوش به صحبتامون خاتمه دادیم . من وسیاوش اون شب یک گردش رو یایی داشتیم . چه حس زیبایی بود ! حس این که به دوران مجردی بر گشته دارم با دوست پسرم قدم می زنم و با هاش حال می کنم . .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی