ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 150

ماندانا پشت رل نشست و یه چشمکی هم به ویدا زد . ویدا از اعتماد به نفس اون خیلی خوشش میومد .
ماندانا : ببخشید پسرا شما رو از اون ماشین جدا کردیم . اون کلاسش بیشتر بود وباند صدای قوی تری داشت ...
معین : اتفاقا خیلی هم بهتر شد و هم صحبتی با دو تا خانوم جذاب و  با فر هنگ نصیب ما شده ..
معین از همون لحظه اول فانتزی ار تباط جنسی با این دو زن رو تصور می کرد ... زنا حتی مانتوی کوتاهشونو درآورده و یه گوشه ای مرتبش کرده بودند .. هر چند نمی تونستند در حالت نشسته با باسنشون مانور بدن ولی قسمت بالای اندامشون و بر جستگی های خاص رو توی دید پسرا گذاشته بودند  . روسری اونا هم که دکوری بود و اگه اونو هم بر می داشتند احتمالا کسی کاری به کار اونا نداشت .... مهران هم پشت سر ویدا نشسته بود و افکاری مثل افکار معین رو داشت با این تفاوت که مثل اون خوش بین نبود .. معین یه نگاهی به مهران انداخت .. چش تو چش هم شدند . فکر همو می خوندند . تا حالا بار ها و بار ها با دختری دوست شده بودند که دوست اون دختر هم بعدا با یکی دیگه شون جور شده بود ... و چند بار هم تونسته بودند بر نامه های سکسی رو هم ردیف کنند ولی هیچوقت یه سکس سیر نئاشتند چه اون وقت که با دوست دختراشون بر نامه داشتند و چه اون وقت که با یک زن اون کاره بر نامه می ذاشتند ... می خواستن یه چیزی به هم بگن ولی می ترسیدن که زنا حرفاشونو بشنون ... مهران از این که می دید اونا خیلی خودمونی هستند اونم در آغاز آشنایی تعجب می کرد . اون تا حالا با زنان و دختران زیادی  بر خورده بود و رفت و آمد خانوادگی زیادی هم با هم داشتند ولی به این سبک که از همون ثانیه اول صحبت های نیمه خصوصی هم پیش بیاد سابقه نداشت .. ویدا حس کرد که تا حالا ماندانا بوده که سکانداری کرده .. باید یه حرفی می زد ... یه آهنگ تند غربی گذاشت  و صداشو کم کرد ...
 ویدا : پسرا حتما درس خوندن خیلی سخته اونم در اون رشته ای که شما تحصیل می کنین . یادم میاد داداش وحیدم که داشت درس می خوند اصلا حوصله اینو نداشت که بیاد این جور پیک نیک ها ... الان معمولا پسرایی مثل شما میرن با دوست دختراشون می گردن ...
 این حرف ویدا هم مهران رو تا حدودی شجاعش کرده بود ..
مهران : هم صحبتی با  شما لذت بخش تر از بودن با دختراییه که شاید آدم نتونه ازشون چیز زیادی یاد بگیره ...
ویدا : یعنی ما سنمون اون قدر بالا رفته که خیلی با تجربه شدیم ؟
مهران : بزرگی به عقل است نه به سن . راستش نمیشه همه چی رو گفت ... درست نیست ..
 ماندانا در حالی که حواسش به جلو بود گفت : خواهش می کنم آقا مهران .. با ما خودمونی باشین . حتی می تونین از دوست دختراتون بگین . از رفتاری که با اونا دارین وما هم در خصوص این که یک دختر چه انتظاراتی داره و در هر حرکتی چه رفتاری رو باید پیش بگیرن که اون خواسته هایی رو که اون داره بر آورده شه و از طرفی شما هم از هدفتون دور نشین  با شما حرف بزنیم . البته الان در این شرایط نمیشه زیاد حرف زد . من باید حواسم به رانندگی باشه  ولی می تونم در یه حد و اندازه ای که به عقل ناقصم می رسه کمکتون کنم ..
 معین مونده بود که چی بگه . در مورد کدوم قضیه کمک بخواد .
 مهران : مانی خانوم هر چیزو که نمیشه بازش کرد ...
ویدا : ولی بعضی چیزا  با یه اشاره باز میشه ...
 ویدا خودش می دونست که دو پهلو حرف زده . ماندانا از این طرز حرف زدن ویدا تعجب کرده بود .. و پسرا هم دیگه یخ شده بودند .  نمی دونستن چه جوری ادامه بدن . برای همین واسه لحظاتی سکوت بینشون حکمفر ما شده بود . ماندانا یه نگاهی به ویدا انداخت و یه چشمکی بهش زد لباشو هم حرکت داد ... ویدا متوجه نشد که ماندانا چی میگه ...
ماندانا : چی شده ویدا جون . حس می کنم امرور هم از اون روزاست که حالت خوب نیست ... اصلا نمی دونم چه حساسیتی به این مسیر داری .  اگه سرت گیج میره این بغل یه ترمزی بزنم . دیگه جلو نشستن و از روبرو جاده رو دیدن نباید این قدر روت اثر بذاره ... پسرا می بخشید این ویدا جون یه عادت عجیبی داره با این که خودش رانندگی می کنه ولی گاهی  نه همیشه جلو,  وردست راننده که میشینه حالش یه جوری میشه ...
معین : این که کاری نداره . یکی از ما جا مونو با هاش عوض می کنیم . من می تونم بیام جلو . اتفاقا من جلو راحت ترم .
ماندانا : خب اینو از اول می گفتین ..
 ویدا به زور جلو خنده شو می گرفت . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی