ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 176

با حسرت به اون نگاه می کردم ... ولی سعی می کردم دیگه چیز اضافه ای نخوام . اون مال من نبود ..اما خدا اونو ازم نگرفته بود . هنوز نمی دونستیم چی به چیه ... فروزان همه رو دعوت به آرامش کرد ..نگام کرد .. سرشو تکون داد . ..
 -بغلش کن .. ستاره بغلش کن . این کمترین حقته ...
فروزان سرشو بر گردوند ... جمعیتو کمی به عقب تر خوند  ..  هنوز عده ای در شوک بودند . شاید می شد به این لحظات بگم بهترین لحظات زندگیم .. شاید بهتر از اون لحظه ای بود که اونو از دریا نجات داده بودم ... و بهتر از اون لحظه ای که مرگ خودمو از وصال اون و  فروزان احساس می کردم و به خاطر خوشحالی و آرامش اون آروم شده بودم  بغلش کردم کمی خودم و اونو به سمت پایین کشیدم .. اما در اون لحظه خیلی ها دست بر دارمون نبودند . دلم می خواست اونو با تمام احساس و عشقم بغل کنم . همون حسی که رویای من بود .. آرزوی من بود .. همون حسی که فکر نمی کردم یه روزی در آغوشم حس کنم دستامو دور گردنش قرار دادم ... می رفت تا بفهمهه چی به چیه . چرا جمعیت این جا رو خلوت نمی کنه .. حق هم داشتند . می خواستند بدونن چی شده  . نمی خواستن اونی که نجات پیدا کرده یک بار دیگه حالش بد شه .. ولی اون جمعیت طوری رفتار می کردند که انگار عشق من نجات پیدا کرده .. وقتی دکتر مرگ اونو تایید کرده بود و حالا نفس می کشید همه معجزه رو باور کرده بودند ... خیلی آروم حرف می زدم .. بذار حرفامو بشنوه .. هر چند شاید هنوز نمی دونست چی به چیه ... بذار من واسه یه بار هم که شده بتونم راحت با هاش حرف بزنم .. به من نگه آبجی ستاره .. ولی در اون لحظات حاضر بودم که به من بگه . چون من خودم بهش گفته بودم که بیدار شو .. هر چی می خوای بهم بگو .. آرزوی این لحظه رو داشتم ولی نمی دونستم چی بگم ..  دنیایی از واژه ها راه گلومو بسته بودند .. انگار کتاب عشقی به وسعت دنیا  شده بود بغضی که تمومی نداشت .
 -فرهوش تو بیداری ... صدای نفسهاتو حس می کنم . کاش چشاتوباز می کردی  و می دیدی که این جا چه خبره !   حالا یه ابر شادی این جا سایه انداخته ... پدر و مادرت خیلی خوشحال تر از لحظه تولد تو هستن .. عشق من .. آدمی که برای بار دوم به دنیا میاد دور و بری هاش خیلی خوشحال تر از اون بار اولند .. هر چند اونا همونایی نیستند که در تولد قبلش حضور داشتند ولی احساس اونا یه احساس دیگه ایه .. چشاتو باز کن ... خدایا سپاسگزارم .. سپاسگزارم که صدای جمعیتو صدای من و فاطمه رو شنیدی .. می خواستم ببوسمش .. فقط تونستم لبامو بذارم رو صورتش ... دستمو بذارم لای موهاش .. موهاشو بو کنم ... دیگه داشت کاملا بیدار می شد ... ولی دلم می خواست این لحظه طوری واسم طولانی می شد که منو  به انتهای عمرم می رسوند . حس می کردم این منم که در آغوش اونم .. در آغوش خوشبختی ... چقدر مرگ در آغوش خوشبختی قشنگه . چقدر من این مرگ رو دوست داشتم .. آدم وقتی که به همه آرزو هاش می رسه قشنگترین آرزوی زندگیشو در آغوش می کشه و می خواد با این با ور بمیره که دیگه چیزی رو از دست نمیده که واسش عزیزه .. اون آرزو شو بیشتر از جان شیرینش دوست داره ..می خواستم باور کنم که این آرزو مال منه که بهش رسیدم .. می خواستم فریاد بزنم عشقم این قدر خوشحالم که می خوام بمیرم ... که مرگ هم چیزی از این احساس زیبای من کم نمی کنه .آخه آدم از فردا و روز گار خود خبر نداره . من نمی خوام زنده بمونم تا که شاید یک بار دیگه شاهد لحظه تلخ جدایی باشم ... حالا مثل دیوونه ها تند و تند صورتشو می بوسیدم ...
دکتر امیر حسین اومد نزدیک من ..
-ستاره خانوم .. الان شرایطش نا معلومه ..
چشای فر هوش باز شده بود .. اون بیدار بود و با تعجب همه جا رو می نگریست . اون که خودش می دونست ما واسه چی اومدیم ... جمعیت لحظه به لحظه بیشتر دورمونو می گرفتند .. دلم نمی خواست اونو بدم فروزان یا به دست کس دیگه ای ... یا بذارمش زمین ...
فر هوش : چی شده ؟چه خبره ! چرا این جا این قدر تاریکه . الان که هوا آفتابی بود . یهویی چرا شب شد ... فرهوشو دادم به دست عزیز ... به دست مادرش .. فرشته ای که اونو بزرگ کرده بود ...
 فر هوش : الان همه جا آفتاب بود .. این قدر شلوغ نبود ..من بیدارم ؟
فروزان : آره عزیزم .. فدات شم .. تو بیداری ..
 می خواستم حسرت نخورم ولی با حسرت به فروزان نگاه می کردم . حسرتی که بوی حسادت هم می داد .به خودم گفتم  ستاره .. ستاره الان وقت شکر گزاریه ... در مقابل نعمتهایی که حق ما نیست بلکه لطف و مرحمت الهیست . .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی