ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 183

خودمو به ستاره نزدیک کردم . دلم نمی خواست ازم فرار کنه . دلم نمی خواست دلخور باشه . اون ازم دلخور نبود .. اون از روز گار دلخور بود ..
 -ستاره .. تو اگه نبودی من حالا با خاک یکسان بودم . اصلا نمیشه کاری رو که تو در حق من کردی با چیزی و کاری مقایسه کرد ...
 ستاره : واسه خودمم بود . واسه دل خودمم بود .. حالا می ذاری من برم ؟
 -از من فرار می کنی ستاره ؟
ستاره : چرا این قدر با دل من بازی می کنی ؟ چی رو می خوای بشنوی ؟ می خوای بشنوی که دوستت دارم ؟ این راضیت می کنه ؟ چرا فکر می کنی که من ازت  دارم فرار می کنم . من دارم از خودم فرار می کنم . از اندیشه های سر کش  , از  رویا هایی که دوست دارم حتی دیگه یک رو یا هم نباشن . رو یا ها وقتی قشنگن که تبدیل به یک کابوس نشده باشن . رویا ها وقتی قشنگن که یه امیدی حتی یه کورسو امیدی هم باشه که یه روزی به واقعیت می رسن .. اون موقع حتی موقع مرگ هم لبخند می زنی . با خودت میگی درسته که آرزو هاتو به گور می بری ولی شاید اونی که دوستش داری رو اون ور دنیا بهش برسی .. اما وقتی با دستای خودت رو یا هاتو دفن کنی دیگه هیچوقت این امیدو نداری که به اونا برسی .. رویا تا وقتی رویاست که بهش نرسی .. وقتی که رسیدی دیگه رویا نیست ... فر هوش چرا فکر می کنی من بد بختم .. چرا رو زخم من نمک می پا شی .  وقتی تو زنده هستی من خوشبختم .. وقتی صدای خنده هاتو می شنوم می خندم .. با نفسهای تو نفس می کشم .. می خواستی اینا رو بشنوی ؟ چرا از تو فرار می کنم ؟ ..من هیچوقت از تو فرار نمی کنم .. آخه توانشو ندارم . آخه نمی تونم .آخه نمی خوام ..نمی خوام که ازت فرار کنم .  هر جا میرم تو با منی .. من از خودم فرار می کنم .. از خودم ....
داشتم به خودم می گفتم خدایا چرا عشق این جوری میاد به سراغ آدما .. چرا دو تا دو تا در خونه شونو با هم نمی زنه ..
-ستاره بگو برات چیکار کنم . بگو ازم چی می خوای .. بگو چیکار کنم تا آرومت کنم ..
 یه لحظه سرشو بالا گرفت .. نگاهشو به نگاهم دوخت .. حس کردم که آغوش منو می خواد ..
-من آرومم فر هوش . هیچی ازت نمی خوام . از وقتی که خدا حرفمو شنیده و تو رو با این که برای من نیستی به من بر گردونده من دیگه چی می تونم ازش بخوام ..چی می تونم ازش بخوام که ارزش زندگی با ارزش تو رو داشته باشه ؟!
 کاش فروزان این جا بود .. کاش بازم دلش به حال ستاره می سوخت .. شاید اون شب یک شب استثنایی بود ..
-چی می خوای ستاره .. بگو بهم ..
-اون شب وقتی که تو نجات پیدا کردی وقتی حس کردم بهترین لحظه زندگی منه .. فروزان اومد و شیرینی اون لحظات منو کامل کرد . فروزان خیلی خوشحال بود .. یک زن هیچوقت راضی نمیشه عشقشو بده به دست کس دیگه ای . اون برای دقایقی بهم این اجازه رو داد که بغلت کنم . تو چشات باز نبود .. شاید هوش نبودی .. شاید هم حس می کردی و نمی دونستی که منم .  راستش با این که  واسه به هم رسیدن تو و فروزان هم تلاش کردم ولی احساس خوبی نسبت بهش نداشتم .. اما اون شب حس کردم با این حرفش دنیا رو بهم داده ..  اون حس می کرد بهم مدیونه ..گفت می تونم بغلت کنم ... حالا به خاطر اونم که شده می خوام فراموشت کنم ولی نمی تونم .. دست خودم نیست . نمی خوام کاری کنم که ازم ناراحت شه .
-خودت رو ناراحت نکن ستاره .. منم دوستت دارم .
-چقدر از شنیدن واژه های دوستت دارم خوشم میاد .. حالا تو ی نگاهت یه حس گرم تری رو می بینم . شاید شما مردا این جوری نباشین ولی ما زنا وقتی که عاشق میشیم حتی عاشق مردی که دلشو داده به یکی دیگه ولی بیاد و به ما هم اظهار عشق کنه خیلی سست و ناتوان و شکننده میشیم .. و خیلی راحت هم تسلیم .. من فروزانو دوست دارم ومی دونم تو هم دوستش داری . به فکر من نباش . شب و روز از پی هم میان و میرن . زندگی از خورشید تا زمینه . خلاصه شده بین همین فضا .. دنیا خیلی بزرگه .. می تونه تمام غمها رو بخوره .. هنوز باورم نمیشه چه جوری زار می زدم و از خدا می خواستم که نجاتت بده . حالا دارم با خودم می جنگم ..
 -ستاره ! عشق مقدسه .. همین عشقه که باعث میشه تو خوبی  ها رو , احساسات پاک و لطیف و مهربونی ها رو بشناسی . ..
 ستاره رفت خونه .. و منو با دنیایی  از اندیشه های در هم و بر هم تنها گذاشت . خدای من ... .. چی میشه که یه آدم گناهکاری مثل منو با دو تا عشق پاک و مقدس در گیر می کنی ..ولی من که فقط فروزانو می خوام .  اون شب فرزانه اومد و سپهرو برای چند ساعتی با خودش برد . شاید می خواست که داداشش با زن داشش خلوت کنه .. من و فروزان اون خونه نجاتو ولش نکرده بودیم . همون جا ساکن شدیم تا هر شب بریم زیر آسمون و ستاره هاش . تا هر شب خدای خوبمونو شکر کنیم . ..
 فروزان : خیلی پکری . یه چیزیت هست ..
 -نه فروزان چیزیم نیست .
-باشه اگه می خوای ازم پنهون کنی بکن . من ناراحت نمیشم . ...ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی