ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 278

دسته جمعی اومده بودن بالا سر من . مثل کسی که در حال مرگ باشه و اونو دارن برای رفتن به اون دنیا مشایعت می کنند . ولی چه بدرقه ای بود ! همه داشتن به آدم حال می دادند . یکی به سینه دم دست می زد یکی به شونه های آدم و یکی به کمر آدم . انگاری از نو لذت بردن های من شروع شده بود . چه سیاستی هم داشتند این چند تا زن . چند تا مرد با کیر ها شون خواستن وارد شن که اونا اجازه همچین کاری رو به مردا ندادند ...
 خیلی خسته بودم .. اصلا از خونه خبر نداشتم . نگران بودم از این که نکنه پدر و برادرم یه وقتی خیالای بد کرده باشن . تمام تنم کوفته بود و این روزا حتی وقت نکرده بودم به خواهرم سر یزنم . به دمر افتاده بودم و هر کدوم از این زنا می خواست کاری کنه که به من خوش بگذره . هر کی میومد و یه چیزی توی کون من فرو می کرد . یکی بادمجون می ذاشت توی کسم .. یکی با هویج میومد .. یکی هم با دیلدو ... دلم می خواست زود تر پا می شدم و در می رفتم . نمی دونستم کجا در برم .. دیگه باید می رفتم .
 خودمو نا مرئی کردم . لباسامو یکی یکی پیدا کردم و زدم به چاک .. فقط زنا رو می دیدم که چه جوری به هم پیچیدن و دارن به دنبال من می گردن . همه شون گیج شده بودن و از این می گفتن که من چم شده .. یک اکیپ مامور پیدا کردن من شدن . حتی گروهی از مردان هم اومدن به جستجوی من . ولی من با تن و بدنی کوفته از اون جا بیرون اومدم ...  از خودم تعجب می کردم که در این شرایطی که کشور داره مسیر یک انقلاب رو طی می کنه و مردم دارن میرن تا حقشونو بگیرن و خود من هم در این راه اونا رو کمک کردم و عامل اصلی تمام این شلوغی ها من هستم چرا نباید بیش از این ها برم کمکشون . وقتی رسیدم خونه بابا ناصر آشفتگی و در هم بودن منو که دید خیلی ناراحت شد .
- دخترم چی شده .. میگم مادر و برادرت نیستن و تا نیمه شب هم نمیان . جایی دعوتی داشتیم  گفتم شما برین . من نگران نادیا هستم . بریم یه دوشی بگیریم و ما هم بریم ... یه نگاهی بهش کردم و گفتم بابا خیلی خسته ام . من نمیام تو خودت برو .
 اون می خواست منو ببره حموم و با هام حال کنه . حال کردن به درک . اون وقت می ترسیدم یه علامت و نشونه ای مونده باشه که نشون دهنده این باشه که من یه زیر آبی هایی رفتم و آبروم پیش بابام رفته . 
-پدر اصرار نکن من حال و حوصله شو ندارم .
 -ببینم نادیا نکنه تظاهرات رفته باشی  .
این جوری بهتر بود .. یعنی بهتر بود که این فکر رو در مورد من داشته باشه .
-بابا ملت الان دارن مبارزه می کنن . بهتره که ما اونا رو تنها نذاریم . این خیلی هیجان بخشه .. برای همین من تا می تونم خودمو از صف ملت جدا نمی دونم . اصلا من خودم پایه گذار این انقلاب هستم .
  -دختر مگه از جونت سیر شدی ؟ من زمان شاه رو خودم بودم .. اون بد بخت آدم نکشت یه چند نفر توی شلوغی ها مردند و این آخوندا بزرگش کردند . این پست فطرتها می کشن . رحم ندارند .
 -پدر یکی باید جلوی اینا وایسه . دمشونو قیچی کنه . اونا مگه کی هستن ؟ یکی مثل ما . پس چرا باید از امکاناتی بیشتر  از امکانات ما بر خوردار باشن ...
 -حالا همه اینا به یه طرف من و تو کی باید مبارزه کنیم ..
 -با هم بابا ؟
 -از اون مبارزات ..
 -پدر خواهش می کنم . من الان حوصله شو ندارم .. گفتی مامان و نویان کجا رفتن مهمونی ؟
-هیچی یکی از فامیلای دور خیلی ها رو دعوت کرده ما رو هم دعوت کرده . البته فکر کنم تو زیاد اونا رو نشناسی .. سر پرست خونواده مال یک نسل قبل از ماست .. این پدر ما هم ول کنمون نبود . آخرشم مجبور شدم کوتاه بیام ..
-ببین من میرم حموم بعدا تو بیا ..
 می خواستم خودمو حسابی کف مالی کنم و بعد بگم از همون پشت بکنه توی کونم یا کسم دیگه چاره چیه ..  یه نگاهی به تن و بدنم انداخته و پشتمو ور انداز کردم تا ببینم لکه ای یا کبودی چیزی نداشته باشه که بابا ناصر مشکوک شه . خوشبختانه چیزی نبود .. ولی اگه از منی های خالی شده توی کسم چیزی  مونده باشه .. صداش کردم بیاد داخل ..
 -بابا زود باش که خیلی خسته ام .. باید بریم مهمونی . حالا نمیشه من نیام ؟
-بدون تو صفا نداره . یه حموم ولرم با یه کیر داغ حسابی بهم چسبید و حس می کردم که تمام خستگی های تنمو داره می چینه . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی