ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 149

ویدا : مانی جونم می خوام دقیقا معلوم کنی که اونا چند تا بچه اند ... چند تا خونواده ان ... تو باید همه اینا رو بدونی  -عزیزم تحقیقات همه صورت گرفته . سه تا خونواده هستند .. ..دختراشون شوهر دارن .. نمیان سه تا زن و سه تا شوهر و سه تا پسر مجرد که دو تاش دانشجو هستند و یکی شون تازه کار مند شده .. اون کارمنده هم اسمش میلاده که با زن تازه عقد کرده اش لیدا میاد .. اون دو تا دیگه هم دانشجوی پزشکی ان که یکی شون معین اسمشه و یکی دیگه هم مهران ..زنا و مردا یه چیزی حدود پنجاه سال سنشونه .. مردا که همکارای وحیدن .. خانوما هم خانه دارن  -میگم ماندانا چه زود خبر گزاری تو متوجه همه چی میشه . فقط همینش مونده که متوجه شی شجره نامه اونا چیه  -آره ولی ای کاش که  میلاد و لیدا نمیومدن . همش می ترسم که اونا مزاحم کارای ما شن .
 -بازم خوبه که داداش وحیدم با آدمای سی سال بزرگتر از خودش هم بر می خوره .
 ماندانا : آره ولی بابات می خواست بیاد که پشیمون شد .
 -وای نگو اون اگه میومد نمی تونستیم  اون آزادی عمل رو داشته باشیم . اگه بدونی هیجان کار کجاست .. اون وقتی که مردا هنوز نیومده باشن و  من و تو دستمون باز تر باشه ..
ماندانا : فقط حواست باشه که همون اول بند آب ندیم . کلاسمونو حفظ کنیم . که اونا فکر نکنن که ما از اون زنا هستیم ... فقط یکی دو دست لباس و ساپورت زاپاس هم با خودت بیار ...
-فدات شم زن داداش خوشگله من . اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم .
 خلاصه بر نامه ها رو حسابی ردیف کردند و قرار شد که زنا بعد از ظهرو راه بیفتن برن طرف ویلای جنگلی در یکی از نقاط سواد کوه محلی بین زیر آب و شیر گاه که دور نمای قشنگی هم داشت . ماندانا پرشیاشو آورده بود و ویدا رو سوارش کرد ...
-یه خبر خوب ویدا جون ... میلاد و لیدا هم مثل وحید و رامین و آقا مسعود و محمود و مجید و  شب میان پیشمون . ویدا : یعنی الان ما ...
ماندانا : آره الان ما به اتفاق معین و مهران و سمیه و حمیده و جمیله خانوم راه میفتیم میریم اون جا ...
-وای یعنی یه چند ساعتی رو مزاحم نداریم ؟
ماندانا : این که آره ولی این سه تا زنو چیکارشون کنیم . سمیه مادر معین و حمیده هم مادر مهرانه . میلاد و لیدا که پسر و عروس مجید خان و جمیله هستند شب میان ...
 ویدا : پس سریع تر بریم ... باید بریم یه سری به اونا بزنیم ببینیم چه خبره ..
ماندانا : کاش دو تا پسرا رو می آوردیم تو ماشین خودمون .
 ویدا : چی میگی ماندانا .. مگه میشه ..
 ماندانا : تو کاریت نباشه .. ولی این ساپورتای مشکی خیلی باسنمونو خوش فرم و خوش حالت کرده .. با این مینی پیراهنی که تنمون کردیم . پسرا رو دیدم . یکی از یکی خوش تیپ تر و خوش اندام تر ..
 ویدا : به نظرت چطور اومدن ..
 -یکی از یکی حریص تر . به یه بهونه ای رفتم اون جا ... ببین اون سه تا زن هر سه تا شون راننده ان . ماشینشون هم پرادوست .  اگه می تونستیم پسرا رو بکشونیم توی ماشین خودمون خیلی عالی می شد ...
 ویدا : وای چی داری میگی . مگه میشه حریف ماماناشون شد ..
 ماندانا : تو کاریت نباشه .. این منم که می دونم چیکار کنم . فقط وقتی که اونا رو دیدی بار اولو میگم خوب خودت رو پوشیده نگه داشته باش . کاریت نباشه . ببین من چیکار می کنم . صد در صد اطمینان ندارم ولی یه کاریش می کنم که موفق شم . البته خود پسرا هم باید با من همراهی کنن . ولی نمی دونم تا چه حد همراهم میشن . می دونم با اون شناختی که از این مردا و جنس خرابشون دارم اونا به این سادگی ها از طعمه ای به نام زن نمی گذرن . اونم دو تا طعمه تر و تازه و خوش گوشت و خوشگل و ناز که هر مردی که اونا رو می بینه طالبش میشه .
-ماندانا تو دیگه کی هستی . حالا نمیگی می خوای چیکار کنی ؟
 ماندانا : چون ممکنه دماغ سوخته شم فعلا حرفی نمی زنم .
 ویدا : ولی این جوری که می بینم یه اعتماد به نفس خاصی در حرکاتت وجود داره که منو امید وار می کنه . ماندانا : خب من عادت ندارم که خودمو از پیش بازنده بدونم .  همین آرومم می کنه ..
 ویدا : دلم می خواد ببوسمت .. گازت بگیرم . لختت کنم همین جا تر تیب تو رو بدم .
 ماندانا : جون من راست میگی ؟ باشه وقتی که رفتیم اون جا این کارو بکن . تازه اون جوری هم که فهمیدم این زنا یه خورده کم حوصله هم هستند .  زیاد اهل دور زدن و گردش هم نیستند ......
خلاصه  ویدا و ماندانا خودشونو رسوندن به اون پنج نفر .. اونا هم تا ویدا و ماندانا رو دیدن از ماشین پیاده شدند . زنا روبوسی کردند و پسرا هم یه اشاره ای به هم زده و با ویدا و ماندانا دست دادند .... هیکل ماندانا و زیبایی ویدا چشم هر دو شونو گرفته بود ..
ماندانا : خانوما امید واریم این سفر کوتاه بهمون خوش بگذره ...
 معین : البته اگه خانوما بذارن صدای آهنگو تا آخر ببریم بالا .. 
سمیه : اصلا نباید روشنش کنی .. اعصاب کو ..
-مامان . تو که خیلی امروزی هستی ...
سمیه : صدا رو اون قدر می بره بالا که حمیده و جمیله هم اعصابشون خراب میشه ..
ماندانا : اتفاقا ما هم به صدای بلند عادت داریم اگه معین جان و داداش مهران بهمون افتخار میدن می تونن سوار ماشین ما شن ...و منم که دلشو ندارم ببینم شما خانومای گل و دوست داشتنی عذاب بکشین .
 معین : باعث افتخار ماست ...
سمیه : اگه بتونین این دو تا وروجک رو با خودتون ببرین که یه نفس راحتی می کشیم .. ..
 پسرا سوار ماشین  ماندانا شدند .. ویدا دهنش از تعجب وا مونده بود ...
 ماندانا : نگران نباش حل حله ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی