ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 168

نمی دونستم در مورد ستاره واقعا چی بگم که بتونم نشون بدم چقدر شرمنده اش هستم . ولی می دونم که اون همه اینا رو به خاطر عشقش نسبت به من انجام می داد .. ولی من نمی تونستم اون جوری که شایسته اونه ازش قدر دانی کنم . داشتم دیوونه می شدم . خدایا من باید چیکار می کردم .
 -فرزانه من حالم خوب نیست .. انگار چیزی رو نمی بینم ... کمکم کن .. دارم می میرم ... مامان و بابا ... زن و بچه ام کجان ....
 نفهمیدم چی شد.. فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم رو تختی دراز کشیده بهم سرم وصل شده .. یه چند تا قرص بهم دادند ... باید هر چه زود تر بر می گشتیم ... هیچ کاری نمی تونستم بکنم . نه می  تونستم بخورم ..نه می تونستم  بخوابم .. اعصابم به شدت متشنج شده بود . نفسم به سختی بالا میومد  . هیچ کاری رو نمی تونستم درست انجام بدم و از همه مهم تر این که اشتهام کم شده بود و تازه سوپ رو هم به زور می خوردم و بازم حالمو بد می کرد خوردن سوپ . دیگه از این سبک تر چی می خواستم بخورم ! باید برمی  گشتیم به شهرمون . دیگه وقتش بود که عزممونو جزم کنیم .   این شهر قشنگو با همه جذبه هاش باید می ذاشتیم و بر می گشتیم . وقتی خدا نخواد به آدم شفا بده دیگه از دست امامش چه کاری بر میاد . تا خدا نخواد هیچ کاری انجام نمیشه .برگشتیم و  منو بردن به بیمارستان ... هیشکی بهم چیزی نمی گفت  .  ظاهرا اون جوری که حدس می زدم مثل دفعات قبل برای آرامش من و این که این لحظات آخر رو فک و فامیلام دور و برم باشند  ..ولی ظاهرا خانواده ام گفتند که در همین بیمارستان بمونم . این جوری بهتره . خیلی ها منو می شناختند .. هوامو داشتند ... منو بردن به بخش ویژه ... سپهر کوچولو رو از پشت شیشه می دیدم . خیلی باید مراقبش می بودن . ستاره رو صداش کردم ... می خواستم با هاش حرف بزنم ..ولی نتونستم ... فرداش حالم بهتر شد و منو بردن به بخش .. اما یازم در یه اتاق جدا .
 -ستاره من دیگه جون ندارم ... من تا حالا هرچی بر سرم گذشته رو توی این دفتر نوشتم .. من که زنده نمی مونم  .. ولی اینو می دمش به دست فروزان .. تا یه قسمتاشو سانسور کنه .. دلم می خواد درد نوشته هامو تو ادامه اش بدی . تا زمانی که من می میرم و منو به خاک می سپارن .. دیگه نمی تونم .. دلم می خواد دفتر زندگیم با نوشته های تو بسته شه .. و تو به زبون خودت از حال و روز ساعات آخر زندگیم  بنویسی . خدا کنه سپهر منو بخشیده باشه . من خیلی آزارت دادم .. الان می تونم تا حدودی بنویسم . ولی قلم توی دستم می لرزه ..می تونم توی  ایمیلم بنویسم و ادامه بدم ولی نمی کشم ..دیگه نمی تونم ..پسوردشو باید بدم بهت ... فروزانو صداش کن ..مادرمو .. خواهرمو ..پدرمو ... نذار سپهر بیاد این جا .. بچه ام مریض میشه .. بالاخره هر چی ببینمش بازم باید با هاش خدا حافظی کنم .. قلبم داره وای می ایسته ..
 حالم بد شده بود .. فروزان  اومد ... اون فقط داشت گریه می کرد ... مثل پدر و مادرم .. همه شون باور کرده بودن که من رفتنی هستم .. ولی مستقیما چیزی نمی گفتنن . دیگه کار از مستقیم و غیر مستقیم گذشته بود ..
 -فروزان ..  تو جوونی . می دونم بعد از من از دواج می کنی و باید که این کارو بکنی . به یاد کار خودم افتاده بودم . به یاد کار سپهر که اون چه جوری هوای منو داشت . چه جوری تونست خودشو قانع کنه که از همسرش بگذره . قلبش پاک بود .. ولی راستش من با این که فروزانو دوست داشته باید خوشبختی اونو می خواستم ولی دلشو نداشتم .. اما داشتم خودمو خونسرد نشون می دادم ..  خدایا دیگه همه چی تموم شده . این الان دو مین باری بود که به طور جدی می خواستم بمیرم . حالا حرفای خیلی بیشتری واسه گفتن داشتم . نمی دونستم چرا این قدر امروز و فردا می کنم . ما چقدر مرگ رو سخت می گیریم . بدون اراده خودمون به دنیا می آییم و معمولا بدون اراده خودمون هم می میریم . تا وقتی که به دنیا نیومدیم لذت زندگی رو نمی دونیم . شاید خدا می خواست پاکم کنه .. تا این حد عذاب کشیدم .. حالا داشت به من نشون می داد که چه دردی داره جدایی از اونایی که دوستشون داریم و سپهر واقعا مرد بود که اون جوری می خواست من و فروزان با هم باشیم . یعنی اون واقعا عشق من به فروزانو احساس کرده بود ؟ ولی می دونستم .. می دونم از خیانت چیزی نمی دونست .. رفیق منو ببخش ..منو ببخش .. به دست و پات میفتم . من اون طرف تنهام .. تنهام نذار . منو ببخش .. .. مادر و پدر و خواهرم طوری بغلم کرده و منو می بوسیدند که واقعا مرگ رو باور کرده بودند . همه شون  توکل بر خدا می کردند .. ولی خدا که نمیاد قانون مرگ رو تغییر بده که اگه بخواد این کارو انجام بده نظم جهان به هم می خوره .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی