ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر 64

یگانه و ماریا در حالتی مشابه رو ساناز و سپیده قرار گرفته بودند  . هر کدومشون یک کیر مصنوعی نرم توی دستشون گرفته بودند و در حالی که اونو با روغن آغشته اش کرده بودند روی کس طرفشون می مالوندن .. سپیده حس کرد که سر کیر مصنوعی وسط کسشو خیلی داغ کرده و دوست داره که زود تروارد کسش شه ... ساناز هم چشاشو بسته بود تا یگانه هم بتونه کارشو ادامه بده . حالا دیگه سه تا زن میانسال هم بی صبرانه منتظر بودن تا ببینن اون چهار تا کارشون به کجا می رسه .
یاسمن : دیگه زیادی واسه یه چیز داریم وقت تلف می کنیم . ولی اون طرف سحر و کارینا بدون توجه به بقیه سر گرم کار خودشون بودن .
سحر : عزیزم حالا تو پا هاتو باز کن . زود باش ...
 کارینا متوجه شد که در این استیلی که سحر گرفته می خواد کسشو روی کس اون حرکت بده . رو همین حساب بهش گفت عزیزم تو حالا داخل بدنت می سوزه .  نمی خواد حالا  کستو بندازی روی کس من ..
سحر : چیه خوشت نمیاد از این که بهت حال بدم ؟ هنوز از دستم دلخوری ؟
 کارینا : فدات شم . کی این حرفو زده .. بیا .. بیا روم و هر کاری دوست داری با هام انجام بده ..
 سحر : تو چی ؟ تو دوست نداری ؟
کارینا : چرا سحر . تو الان هر کاری که بکنی من لذت می برم . خوشم میاد . راستش واسه من یه خواب و خیال شده بود دیدن یه همچین روزی .  اصلا بهش فکر هم نمی کردم که خواب و خیال بشه .
سحر : دیگه من نمی ذارم اذیت شی ..
 حالا کارینا حس می کرد داغی کس سحر رو که چه جوری لا پاشو داغ کرده . از این که اون داره شکاف کسشو به کس اون می ماله کمی سختش بود واسه این که حس می کرد شاید بدن سحردچار سوزش شده باشه .. ولی سحر دوست داشت رقیب دیروز و رفیق امروزشو از خودش راضی نگه داشته باشه ...
 کارینا دستاشو دور گردن سحر حلقه زده بود ... در همین لحظه صدای جیغ و کف زدنهای ممتدی رو از چند متری شنیدند ..
 کارینا : پاک یادمون رفته بود که غیر ما چند نفر دیگه هم این جا هستند ..
 سحر : منم همین طور . اصلا دلشو ندارم از جامون پاشیم بریم و به اونا تبریک بگیم .. اوههههه با دیلدو زدن پاره شون کردن .. ولی من خوشحالم که تو با دستت این کارو کردی ...
 سحر  اون کف دست کارینا رو که وارد کسش شده بود و دختریشو گرفته بود به دهنش گذاشت و دونه دونه انگشتاشو میک زد ...
کارینا : بریم پیش بچه ها بهشون تبریک بگیم . حالا دیگه بین ما دختر نیست . ما 9 تا زن هستیم که حسابی با هم حال می کنیم ..
سحر : اوه ساناز و سپیده رو . دخترا شما چند دقیقه هم نتونستین تحمل کنین که من از شما جلو زدم ؟ میگم یگانه جون .. ماریا خانوم این انگشتای شما جون نداشتن که به جای این پلاستیک اونو بکنین توی کس این خانومای خوشگل ؟
یگانه : حالا نمیشه این قدر گیر ندی ؟ عوضش حالا با انگشت می کنیم توی کسشون . چیکار کنیم انگشتای ما مث انگشتای شوهرت نبوده که دراز باشه ..
سحر : به انگشتان طلایی کارینای من جسارت نکنین که به من بر می خوره .... ببینم دخترا شیرینی که دارین میدین . چای کجاست .... کلی هم کار داریم . ..
 کیمیا  خوشحال بود از دوستی سحر و کارینا ولی تا حدودی هم حسادت می کرد .
 سحر : بیا از این طرف بریم کسی ما رو پیدا نکنه .
کارینا دلش بود پیش مادر شوهرش .. از این که حس کرده بود که اگه یه خورده نسبت به اون بی توجه شه ممکنه ازش دلخور شه . هر چند هیچوقت دلخوری خودشو نشون نمی داد . با این حال نتونست به کارینا نه بگه و همراهش راه افتاد ..
 سحر : اون طرف پشت استخر یه فضای سبز و دنجی هست که مشخص نیست  .. باید  کاملا به اون نقطه نزدیک شی تا این جای دنج رو پیدا کنی هر کی هم که از روبرو رد میشه از اون جایی که این جا واسش نمای خاصی نداره به این سمت نمیاد ...
 دو تایی شون رفتن به همون جایی که سحر می گفت ..
 سحر : حالا دیگه کسی این جا مزاحممون نمیشه . همه چی ردیفه .. نگاه کن چه باد خنکی میاد .. آفتاب هم اذیتمون نمی کنه . همه چی جون میده برای یک بر نامه دبش .. حالا سحر باید بدهی خودشو به عشقش کارینا بده ... فقط حیف که زیاد نمی تونم وایسم اگه یه وقتی موقع رد شدن ما رو ببینن دیگه خیلی تابلو میشیم .. کارینا به کیمیا فکر می کرد . می دونست که مادر شوهرش خیلی حساسه و ممکنه بگه که چی شد که عروسش به همین زودی اونو فراموش کرده . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی