ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 100

-چرا مجبورم کردی که از احساسات خودم بگم ؟ چرا نذاشتی به حال خودم باشم ؟ چرا نمی ذاری  من  با دنیای الکی خودم خوش باشم ؟ حالا که همه چی رو فهمیدی . خیلی سخته آدم بتونه احساس خودشو پنهون کنه . به اونی که دوستش  داره نگه احساس خودشو . نگه در قلبش چی می گذره . آخه اون از کجا بفهمه .. ولی گاهی می بینی بیان اون خیلی سخت تره ..  حالا می تونی هر کاری که دوست داری انجام بدی . می تونی بری و با دنیای خودت سر کنی . بعد از شکست قبلی خودم فکر نمی کردم بازم بتونم دل به مردی ببندم . فکر نمی کردم بازم به یاد یکی دیگه  پلکامو رو هم بذارم و در خلوت خودم لبخند بزنم . فکر نمی کردم قلبم برای کسی بتپه . فکر نمی کردم  اون چیزی که منو از زندگی بیزارم کرده بازم به من حس زندگی بده . تو باهام کاری نکردی . تو به من وعده ای ندادی . هنوز فریبم ندادی . من حالا فقط می تونم خودمو با رویاهایی خوش کنم که حتی  رسیدن به اون رویا ها رو هم یه رویا می دونم . فکر می کنم که دلبستگی ها واسه من رنگ سیاهی رو داره . رنگ نابودی رو .. ولی به خدا این جور نیست . سیاهی به معنای تباهی نیست . خدا که نگفته با شب سیاه بجنگید .. گاهی تیرگیها به آدم آرامش میدن . آدما وقتی که درروشنی نمی تونن اشکی بریزن خودشونو,  دل پردردشونو می سپرن به دست شب تیره .. تا آروم بگیرن . من تنهام . تنهای تنها .. ..
 بیتا یک ریز داشت حرف می زد . سور پرایز خیلی عجیبی  بود . می تونستم یه علاقه ای رو حس کنم ولی نه این که تا این حد به اوجش رسیده باشه . شاید اگه اونو ده سال پیش می دیدم دیگه دور و بر فتانه نمی پلکیدم . شایدم فتانه رو به اون دلیل انتخاب کرده بودم که خیلی  ها خواستارش بودن و من گوی سبقتو از همه شون ربوده بودم. اون موقع عاشق وجاهت و سنگینی فتانه هم شده بودم ولی شناخت خاص دیگه ای ازش نداشتم ..  چهره بیتا غرق اشک شده بود .
-چرا فر هاد .. چرا این بلا رو سرم آوردی ؟ چرا تو این قدر خوب بودی ؟ چرا بهم نشون دادی که مردا هم می تونن خوب باشن .. چرا این قدر صبوری ؟!
 دلم می خواست که منم بهش بگم که دوستش دارم . دلم می خواست که منم بهش بگم که ساعتهای زیادی در روزه که بهش فکر می کنم . دوست داشتم بهش بگم که این روزا به حاطر اونه که تونستم تا حدودی خودمو آروم کنم  .. دلم می خواست بهش بگم که دوست دارم بازم ببوسمش .. تو چشاش نگاه کنم و اون حس پاک مهربونی و عاطفه و دلسوزی رو با تیر نگاهش به قلب زخمی ام بدوزم .. اون تیر نگاهی که وقتی به قلبم می شینه حس می کنم که تسکین درد هامه . التیام بخشمه .. ولی نمی دونستم چرا حس می کردم که هنوزم فرصت دارم که برای  بیان این حرفام بیشتر فکر کنم . ..
-منو ببخش فرهاد سرت رو به درد آوردم .  به زور نگهت نمی دارم . هر جایی که دلت خوشه برو . حالا که همه چی رو می دونی نمی خوام حس کنی که دارم از آب گل آلود ماهی می گیرم . واسه من فکر کردن به تو و تو رو خواستن و تو رو داشتن گناهه .
-مگه من کی هستم بیتا .. دوست داشتن و خواستن چیزی چه گناهی می تونه باشه . چرا فکر می کنی که بین من و تو فاصله هاست . اگه یکی یکی رو دوست داشته باشه از همه چیز خودش می گذره . براش بخشیدن مال  مهم نیست . براش  خونه و زمین و ماشین مهم نیست . اینا چیزاییه که ما خودمون بزرگش کردیم .  من بهترین املاکمو به اسم فتانه کرده بودم . به اونی که حس می کردم قلبش برای من می تپه .. نفسهاش به خاطر من بالا میاد اهمیت بیشتری می دادم . آخه اگه آدم یکی رو داشته باشه که حس کنه اون یکی نگرانشه .. بهش اهمیت میده حس می کنه تنها نیست .. خودشو دو تا احساس می کنه . دو تا در یه وجود و یه وجود در دو تا .. در کنار اون حس می کنه که یه دنیا رو داره . وقتی این دنیا رو داشته باشی دیگه چهار تا خرت و پرت ظاهری .. مشتی گل و سنگ و آهن پاره چه ارزشی دارن ! وقتی که یکی با نفسهاش بهت جون میده دیگه زرق و برق های بی نفس و بی جون چه جونی دارن که بهت بدن؟ .. ولی حالا یکی هست که با نفسهاش داره منو از بین می بره . داره منو می کشه .. چشامو به روی آینده بسته .. به خدا که آرزوی قطع شدن نفسهاشو ندارم . واسش آرزوی مرگ نمی کنم . اونو واگذارش می کنم به خدا که خودش هر کاری دوست داره انجام بده . من از زندگی , نفسهای  اونو می خواستم . حس می کردم خالصانه دوستم داره . وحالا همه چی رو بر باد رفته می بینم . نفسهای اون دیگه در وجودم نیست . دیگه نفسم بالا نمیاد .. گاهی حس می کنم یه اکسیژنی بهم وصل شده .. ولی من عادت کردم به نفسی که برای من باشه .. قلبی که برای من بتپه .. اون دل دیگه برای من نمی زنه . من عشقو گم کردم . شاید عشق منو گم کرده باشه ..  دلم واسه اون روزایی که اون منتظرم باشه تنگ شده .. حالا  هر وقت که خونه ام از خداشه که من زود تر در برم تا اون  با کسی که دوستش داره حرف بزنه .. با کسی که به خاطر خیانتش ازش متنفره ولی ته دلش دوستش داره حرف بزنه . من اونو بخشیدم .. ولی یه حسی بهم می گفت که ته دلش با اونه . و من عاشقش بودم ..
-حالا دیگه نیستی ؟
 -حالا یه غده ای شده که رو دلم نشسته . مثل یه کسی که سالها یه غده سرطانی رو با خودش حمل می کنه .. نمی دونه که اون یه روز باعث مرگش میشه .
 -ولی تو هنوز زنده ای . هنوز فرصت اونو داری که به زندگی بر گردی . هنوز چراغای امید یه کورسویی دارن .
-میگم بیتا چطوره استارتشو عوض کنم .. .
 یه لبخندی به لباش نشست که برای لحظاتی جو سنگین بر محیطو عوضش کرده بود .
 -دختر تو خسته نشدی از بس حرف زدی و اونجا وایسادی ؟
 -فعلا که چند دقیقه ایه که تو داری حرف می زنی ..
-بیتا ! من لیاقت عشق تو رو ندارم . چرا باید منو دوست داشته باشی .. من یه آدم مرده ام ..یه آدم بد ..
اینو گفتم و برگشتم به فضای اتاق و محل استراحت .. خودمو رو زمین ولو کردم .
-اگه اجازه میدی من دیگه نرم و این دو روز دیگه رو هم مهمونت باشم .
 بیتا هم بر گشت ..
-اگه روی تخت راحت تر می خوابی من رو زمین دراز بکشم ..
-نه من راحتم .
می دونستم به این زودی ها خوابم نمی گیره . و اینو هم می دونستم که اونم تا چند ساعتی رو بیدار می مونه تا پلکاش سنگین شه . چرا خمیر مایه زندگی بیشتر آدما باید با اندوه سرشته شده باشه ؟ ! شاید اندوه اون چیزی باشه که ما خودمون میریم به استقبالش . بازم به یاد فتانه افتادم . آخه من چطور می تونستم تحمل کنم کنم که یکی بیاد و خیلی راحت زنمو از چنگم در بیاره .. اما بیتا دوستم داشت . و من بهش نگفتم که دوستش دارم . بهش نگفتم که بهش فکر می کنم .. نمی دونم نمی دونم من خودم گیج شدم . گاهی این وابستگی ها یه شدتی داره . عشق , نیاز , عادت ..اینا خیلی به هم شبیهن . من باید بدونم کدومشون اومده سراغم تا بتونم به چشای خوشگل بیتا نگاه کنم و با زبون دلم بهش بگم که دوستش دارم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی