ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 88

نوشین از شنیدن حرفای نادر لذت می برد . واسش شیرین تر از لالایی بود . وقتی چشاشو باز کرد دید که صبح شده و هنوزم برهنه در آغوش نادر قرار داره .. وقتی بیدارشد دیگه مثل روز گذشته احساس گیجی و منگی نمی کرد. این که در یک حالت بی تفاوتی قرار داشته باشه . دیگه به این فکر نمی کرد که چه خبر شده ! به یادش میومد اونی که این جاست شوهرش نیست . حالا می دونست که باید شوهرشو فراموش کنه . وقتی که بی وفایی و خیانت پایه های عشقو سست کنه دیگه تعهد و زندگی مشترک فایده ای نداره . گذشت برای آدمایی که ایمان و سابقه خوبی ندارن جز مایه دردسر نمی تونه چیزی باشه . نوشین جسورانه به نادر نگاه می کرد . براش گذشت زمان مفهومشو از دست داده بود . اون حتی به این فکر نمی کرد که حالا ممکنه یکی از راه برسه .. می تونست خیلی خونسردانه نادرو یه گوشه ای قایمش کنه .. حتی از هارت و پورت های ناصر هم ابایی نداشت . این شوهرش بود که باید از اون می ترسید . فیلمی رو که از نلی و ناصر برداشته بود تبدیل و تکثیرش کرده بود که اگه احیانا به هر دلیلی نسخه ای از اون محو شد بتونه با نسخه ای دیگه و به موقعش به بقیه نشون بده که شوهرش چه گرگیه . هر چند نشون دادن صحنه های سکس اون دو نفر می تونست زشت و ناخوشایند باشه ولی اگه قرار بر اثبات چیزی بود و شاخ و شونه ای شکستن مجبور بود این جوری شاخ و شونه های شوهرشو بشکنه . اوهومممممم ناصر حقت بود . می دونم تو نلی رو نمی تونی دوست داشته باشی . تو یک هوسبازی . من تو رو خوب می شناسم . تو حتی منو هم دوست نداری . شاید اگه  منم یه رفتار گرمی با بعضی از پسرای دانشگاه می داشتم به من گرایش پیدا نمی کردی . شایدم به خاطر غرورت بود که اومدی سراغ من و ادعا کردی که عاشق منی و به خاطر غرورته که حالا هم می خوای ناز منو بکشی . اصلا برای چه تشکیل زندگی و خونواده دادی تو که عرضه زن داری نداشتی .. ناصر تو دیگه منو از دست دادی من اون آدم سابق نیستم .. نوشین با خود فکر می کرد و انگاری داشت از رو کتاب واسه خودش می خوند . احساسات خودشو در قالب جملاتی مرور می کرد . با این افکار خودشو به آرامشی می رسوند که می دونست آرامش قبل از قبل از طوفانه . می دونم ناصر تو اگه بفهمی دمار از روز گار من در میاری ولی کور خوندی . طوری آدمت کنم که مرغان آسمان به حالت گریه کنن . تمام مردای خیانتکار دنیا از سرنوشت تو درس عبرت بگیرن . تو رو به خاک سیاه می نشونم .. ولی وقتی به چهره مظلومانه نادر نگاه می کرد حس می کرد یواش یواش یه نیروی خاصی  داره بر حس نفرت اون از ناصر غلبه می کنه . نمی دونست اسم این کششو چی بذاره . یه بار حس می کرد که عاشق شده . همون نیرویی که اونو به سوی جنس مخالف می کشوند . و حالا فهمیده بود که اون یه احساس اشتباه بوده ..  نه .. نه .. من نباید بازم اسیر اشتباه شم . ولی اون با این که  دو بار با من بوده بازم از این میگه که تنهام نمی ذاره . مگه من براش کی هستم . واسش چیکار کردم . جز دردسر چه ثمره ای براش داشتم . هنوز جای کبودی از کتکهایی که به خاطر من از شر خرین ها خورده رو صورتش هست . نادر به آرامی چشاشو باز کرد ..
-نوشین تو هنوز نخوابیدی ؟
 -یه نیمساعتیه که بیدارم .
-چیکار می کردی؟
 -به تو نگاه می کردم و فکر می کردم ..
 لحظاتی رو با سکوت گذروندند.
 -نمی پرسی به چی فکر می کردم ؟
 -اگه دوست داشته باشی بهم میگی ..
 -شاید من دلم بخواد بدونم که برات اهمیت داره یا نه ؟
 -مگه میشه چیزی مربوط به تو باشه و برام بی اهمیت باشه .
 -بازم منو ببوس . بغلم کن .. بوی نفسهای تو رو می خوام .. نگو خسته ای .. اونی که دیشب بین ما بود واسه بیداری و خواب من بود . بیداری به خاطر این که چشامو باز کنم و ببینم که از زندگیم چی می خوام و خواب  این که شبو بتونم در آرامش بخوابم .
 -و حالا دیگه چی ؟
 -به خاطر این که با توانی بیشتر با سختی ها بجنگم .حس کنم که یکی هست که براش مهمم به حرفام گوش میده . تنهام نمی ذاره . داد و بیداد های منو تحمل می کنه .
 -حتی سیلی های تو رو ؟
 با شنیدن این حرف نوشین خودشو به آغوش نادر انداخت و در آغاز صبحی زیبا یک بار دیگه زیبایی و هیجان هوس رو در آغوش کشیدند ....نوشین  می خواست واسش از ناگفتنی ها بگه .  اما می ترسید که هنوز وقتش نباشه که راز قشنگ زندگی بین اونا آشکار شه .
-نوشین من باید برم دانشگاه ..
-یه جوری بر نامه منو هم ردیف کن که واسم غیبت رد نشه.
 -حلش می کنم .
-ببینم,  نبینم با اون دو سه تا استاد زن گرم بگیری و منتشونو بکشی .. اون وقت اون جوری ترجیح میدم که اخراج شم .
-میگم خوشم میاد مث زنای حسود فکر می کنی.
 -تو این جوری فکر کن .
-حس می کنم امروز حالت بهتره .
-از کجا می دونی .
-از اون جایی که اگه تا پنج دقیقه دیگه نرم بیرون یه بار دیگه منو کنار خودت می خوابونی ..
 -به این زودی سرم منت نذار ..
 -می میرم برات .
 -باید زنده بمونی و بهم زندگی بدی .
 وقتی که نادر می خواست از در اتاق بره بیرون نوشین خیلی آروم صداش کرد .. نمی خواست از عشق بگه .. بازم احساس می کرد که زوده بهش بگه عاشقتم . 
-نادر!...
-جاااااان
-نادررررررررر
-بگو چی می خوای بگی .
-بهم نخندی ها.
 -این همه به خودم خندیدم حالا یه بارم به تو بخندم .
 -ولی اگه به این حرفم بخندی دیگه باهات قهر می کنم تا به قیامت .
 -دلم نمیاد از این جا برم . ولی فقط به یه دلیل میرم . خودم مهم نیستم . فقط واسه این که تو غیبت نخوری ..
-تو چقدر خوبی .
 -حالا حرفتو نمی زنی ؟
 -چرا حالا میگم .. دوستت دارم .. دوستت دارم .. دوستت دارم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی