ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 83

الناز انگاری از بقیه دخترا خوشحال تر نشون می داد . بیشتر از خواهراش عجله داشت که این مهمونی تموم شه . 
الناز : کی  میشه بشه دم صبح و مهمونی تموم شه .
-برای تو چه فرقی می کنه.
 -واسه تو شاید فرقی نکنه ولی یه امشبو از دست این خواهرام نفس راحتی می کشم .
 -فکر نکن که راحت میشی . تازه شروع کارای ماست .  
-بابا دوستم داشته باش .
-خیلی خوشگل شدی . باور کن همین امشب دست کم ده تا خواستگار پیدا کردی .
 -تو بگو هزار تا . من که قصد ازدواج ندارم . همین جا پیش تو می مونم .
 -تو از سرشب تا حالا همش به دنبال منی . انگار مث بقیه دخترا هیچ هیجانی نداری که یه دوست پسر واسه خودت پیدا کنی .
 -بابا من که از دلت خبر دارم . اگه بخوام این کارو انجام بدم اولین نفری که حسادت خودشو نشون میده تو هستی . نگو نه من تو رو خیلی خوب می شناسم .
-تو دیگه چه جورش هستی . خوب می تونی فکر آدمو بخونی .
  دستشو گذاشت لای پام ..
 -الناز داری چیکار می کنی.
 -حواسم هس بابا . کسی این دور و برا نمیاد .
 -نکن الناز دستت رو شلوار من چیکار می کنه .
 -کجا قایمش کردی شیطون .. نکنه به همین زودی کس دیگه ای اونو از من دز دیده باشه .
-عقب نشینی کرده تو رو دیده ترسیده .
 -خودم کاری می کنم که پیشروی کنه . فکر کردی . الان خیلی ها طالب اینن که من برم سراغشون حالا بابایی ما , ما رو می بینه فرار می کنه .
-من کی از تو فرار کردم ؟
-پدر جریان این زیور خانوم چیه که الهام می گفت ..
-چی گفته . چه غلطی کرده ! 
-بعضی از غلطا می بینی گاهی درست در میاد .
 -درست توضیح بده .
 -اون همش از این می گفت که عروسی بعدی که در این خونه بر گزار میشه عروسی پدرته . یک مرد نمی تونه بدون زن باشه.
الناز چند ثانیه ای سکوت کرد و ادامه داد .
 -شما دخترا گناه می کنین . باید یه کاری برای پدرتون بکنین و اونو از تنهایی در بیارین . زن تنها در جامعه زیاده و از این حرفا . نزدیک بود بزنم توی دهنش و بهش بگم مگه تو فضولی به تو چه مربوطه که زن و مرد تنها در جامعه زیاده و ما گناه می کنیم .
 ... الناز خیلی بی ربط هم نمی گفت . مخصوصا در مورد این که من خیلی حسودم . راست می گفت . من حتی در مورد مادر اون که زن هوسبازی بود هنوزم یه جوری می شدم وقتی که می دیدم دست یکی دور کمرش یا رو باسنش قرار داره . پاک آبروم رفته بود و از خجالت داشتم می مردم وقتی که اون برای سامان عشوه گری می کرد و هر لحظه آمادگی اونو داشت که وسط همین مجلس بر هنه شه و بگه بیا منو بکن . با این که بیشترا یا همه اونایی که در این مجلس دعوت بودن جریان ما رو می دونستن که از هم جدا شدیم ولی نمی دونم چرا من سختم بود ..
الناز : بابا حواست کجاست . دوست پسر مامانو دیدی چقدر خوش تیپه .
 -مثل این که تو هم از این کار ما مانت راضی هستی .
 -نه پدر جونم ولی چیکار می تونم بکنم . من که به اون نگفتم ا زاین کارا بکنه . ولی خودمونیم اون اگه بود دیگه تو کجا می تونستی با دخترات سکس کنی .
 -ای شیطون همش به فکر خودتی . شاید قسمت این بوده که آدما بتونن چهره های شیطانی دور و بر خودشونو بشناسن .
 -بابا من چه جوریم . من واست شیطونم یا فرشته ؟
-چقدر منو معطل می کنی دختر . من پدر عروسم اونم نه یکی نه دو تا ..سه تا عروس . مردم چشممون نکنن خوبه .
-بابا یه دست به لاپام بزن باهاش ور برو ..اون وقت بعدش میریم به میون جمع .
 مثل این که تا این خواسته النازو انجام نمی دادم دست از سرم بر نمی داشت . از اون زبل ها بود . دستمو گذاشتم لاپاش .
-الناز چه خبره ! چی شده !
-بابا عروست منتظره . منتظره که امشب زنت شه .
 -اگه مامانت بخواد شبو پیش تو بخوابه چی .
 -بس کن بابا هنوز هیچی نشده می خوای از زیرش در بری ؟ مامان الان با آقا سامان خودش خوشه . جرات نمی کنه بیاد در خونه ای که دیگه خودشم می دونه جاش این جا نیست بخوابه . حالا عروسی دختراش بود اومد .
 الناز چاشو بسته بود .
 -دختر این جا رو با اتاق خواب اشتباه نگیر .
 - تو اگه بخوای همین جا واست دراز می کشم . تو دیگه مال خودم شدی .
 -کی فکرشو می کرد الهام به این ساکتی یه روزی این جوری از آب در بیاد .
 -از این حرفا نزن من ناراحت میشم .
 خلاصه مجلس با همه شر و شورش تموم شد . خوشبختانه افسانه هم بی سر و صدا رفت .. قبلش عروس دومادارو دست به دست هم دادیم و اونا رو روونه  خونه هاشون یعنی بالا سرمون کردیم . من و الناز تنها شدیم .
 -خب دختراگه بدونی امشب طبقه دوم و سوم و چهارم چه خبره !
-و طبقه اول پدر جونم .
-بخوای بازی در بیاری من تو رو تو خونه خودم راه نمیدم . نمی دونم می خوام زن بشم و نمی خوام دختر باشم و از این حرفا واسه ما نزن . .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی