ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 67

-من که چیزی نگفتم تو ازم ناراحت میشی . چرا این قدر حساسی . خیلی بد جنسی .
 -ببینم من الان پیش تو از اندام دوستت بگم که چی شده چی نشده و خیلی خوش فرمه تو ناراحت نمیشی ؟
 -نه .. اگه حرفت درست باشه واسه چی ناراحت شم . مگه واقعیت غیر اینه . این همون چیزیه که دیدم . حالا اسمشو می خوای بذاری چش چرونی یا هر چیز دیگه کاریه که انجام شده . حقیقتو که نمیشه عوض کرد ..
سرم داشت سوت می کشید . اون دو تا یکی از یکی دیوونه تر نشون می دادند . با این که  پسره اهل حال بود ولی من دوست نداشتم میونه اون و شیرین رو به هم بزنم . انگاری سونا رفتگار هم نبودیم و اومدن این پسره بر نامه های ما رو به هم زده بود . -شیرین جون اگه اجازه میدی من رفع زحمت کنم و نمی خوام بیش از این  مزاحم شما شم .
 -کجا داری میری من که با شاهرخ نمی خوام برم . تو واسه چی مزاحم من باشی . اون خودش کمی هیزه . ببخش اگه شاهرخ ناراحتت کرد . من از طرف اون ازت عذر خواهی می کنم .
-ولی حس می کنم وجود من اضافیه .
-مردا رو می بینی آتنا؟ من از تو گله ای ندارم . تا  که چششون میفته به یه زن دیگه هوش و حواسشون می پره خیلی تنوع طلبن .
-ولی ما زنا هم دست کمی از اونا نداریم .
-آفرین از این حاضر جوابیت خوشم اومد . ولی یه چیز جالب این که وقتی پای یه زن دیگه ای هم به  میون میاد اونا غیرتشونو از یاد می برن . دیدی که چه جوری در مورد حبیب بی خیال شون می داد ؟! تا همین دیروز طوری بهش حسادت می کرد که نگو و نپرس . بنده خدا اصلا کاری به کارم نداشت . با این که پسر هیز و چش چرون و زن بازیه و کلی زن و دختر با این که حال و روزشو می دونن دوستش دارن و اونم همه رو راضی نگه می داره ولی به احترام شاهرخ اصلا به نیت اون جوری نیومد سمت من و فقط یه سلام و علیک معمولی باهام می کنه که به اون بر نخوره .
-می تونم یه چیزی ازت بپرسم که جوابشم می دونم ؟
-بپرس عزیزم . تو تا ته زندگیمو می تونی ازم بپرسی .
 تعجب می کردم که چطور شده که یه روزه تا این حد باهام احساس صمیمیت می کنه . -تو با شاهرخ سکس داشتی ؟
-چند بار.
 -وقتی با یکی چند بار بودی باید بیش از اینها باهاش احساس صمیمیت کنی .. ولی طرز برخورد اون با تو درست نیست .
 - بهت چی گفتم ؟ امان از دست این مردای چش چرون . ولی صبر کن حبیب بیاد حالشو می گیرم .
 -فکر می کنی عاشقته و ناراحت میشه از این که تو رو با اون ببینه ؟
 -نمی دونم . شایدم حق با اون باشه .
-خودت رو ناراحت نکن شیرین جون . یادت رفته خودت به من گفتی که اگه اون بخواد حاضری که با حبیب باشی ؟
 -خب گاهی وقتا ما زنا هم خود خواه میشیم . اینو من از مردا یاد گرفتم . کسی که نمی تونه در این مورد به من ایراد بگیره  ..
لحظاتی بعد حبیب خان  و شاهرخ خان اومدن سمت ما . اتفاقا حبیب خیلی جوون تر و بشاش تر به نظر می رسید ولی کمی لاغر تر از شاهرخ بود . هر دو تا شون با یه نگاه خریدارانه ای منو ور انداز می کردند .
-ببینم شیرین حالا چیکار می کنیم .
-اون جوری و این جوری که معلومه از دست این دو نفر نمی تونیم در بریم . من پیش خودم یه حدسایی می زنم . من به حبیب می رسم و تو به شاهرخ . برای تو که فرقی نمی کنه . ولی برای من تعجب داره که چطور اون تا تو رو دیده عشق و محبت و علاقه اش به منو اصلا خودش برده زیر سوال.
 -خودت گفتی مردا همینن دیگه . تو هم که بی میل نیستی . اتفاقا حبیب  هم پسر خوب و جذابیه و خیلی هم دوست داشتنی .
 -چی بگم .
 -ای کلک!
 -تو هم کلکی ها آتنا . من از چشات می خونم که تو هم از حبیب خوشت اومده . میگم حالا ببین تا چند دقیقه دیگه حدس من درسته یا نه ..
 ظاهرا  قرار شد که با ماکسیمای این شیرین جان بریم بیرون و چه حدسی هم زد شیرین . حبیب دوست داشت که پیش من بشینه ولی شاهرخ اونو پاس داد به سمت جلو تا خودش پشت ماشین کنار من بشینه . انگاری اون دو تا مرد بر سر من رقابت داشتند .  اتفاقا شیرین هم  زن جذابی بود و خیلی هم تو دل برو . ولی فکر کنم این دو تا پسر دنبال تیپ جوون تری بودن . این پسره از همون اول هیز بازی خودشو شروع کرده بود . دلم می خواست کله شو بکنم . ولی خوشم میومد .
 -آقا شاهرخ جاتون تنگه ؟
 -نه می خوام احساس صمیمیت بیشتری بکنم .
-با چسبوندن خودتون به من ؟
معلوم نبود داشتیم کجا می رفتیم .. اصلا به خیابونا توجهی نداشتم . یعنی بازم یه بر نامه دیگه ای تو راهه . حداقل خاطرم جمع بود که کون گنده من روصندلی قرار گرفته و این جناب دیگه نمی تونه با چشای خودش اونو بخوره .. ولی حس کردم باید از سر شونه ها و شکم کمی لاغر تر شم  و همچنین قسمت بالای پام .. اون وقت کونم چی می شد . هر جا می رفتم تابلو تر از اینی که هستم می شدم و همه مردا می افتادن روم .. از این الکی رفتن ها خسته شده بودم . دلم می خواست یه جایی می نشستیم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی