ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 61

اون شب وقتی که پامون به یه دیسکویی باز شد که بیشترشو چهره هایی اروپایی تشکیل می دادند ولی از قومیت های دیگه ای درش بودن , سرم داشت سوت می کشید .  به یاد روزای اولی افتاده بودم که پامون به این سر زمین بیگانه باز شده بود و خواهرام رفته بودن عشق و حال و من در هتل تنها مونده بودم . کیوان اومده بود و تر تیب منو داده بود . چقدر خجالتی بودم ! ولی قبلش فکر کنم شی میل ها منو ردیفم کرده بودن . راستش از سر و صدا و هیاهو زیا د خوشم نمیومد .  هرکی به حال خودش در حال رقص بود .. هر چند متر درمیون صدای آهنگی میومد . نظم و بی نظمی ادغام شده بود .. هر کی هم راه می رفت واسه خودش داشت می رقصید و اگه یه تکونی به بدنش نمی داد انگاری که از قافله عقب مونده بود .  به اصطلاح همه می خواستن یه جوری همرنگ جماعت شن .   ما چهار تا زنی که با با این پنج تا مرد اومده بودیم همه مون دکلته پوش بودیم . من همون صورتی رو تنم کرده بودم و مهدیس هم همین .. خواهرام به همون مدل ولی به رنگ زنگاره ایشو پوشیده بودن . مدلش طوری بود که قسمت پایین باسنمونو انداخته بود توی دید . جیمی چه شور و حالی داشت می خواست نشون بده  بر نامه هایی که گردانندگان اون بیشتر غربی ها باشن از شور و حال بیشتری بر خورداره . ولی وقتی که به جمعیت نگاه می کردی شاید نصفشون شرقی بودن . از نظر لباس پوشیدن و سکسی  گشتن دست کمی از تالار های عروسی خودمون نداشت  ولی بعضی ها زیادی از خودشون مایه می ذاشتن . دفعه قبلی که پامو به این مجلس گذاشته بودم و دیگه هر جوری بود خواهرامو مجبور کرده بودم که بزنیم به چاک,  انگیزه ای برای موندن نداشتم ..  تفاوت خاصی در اصول کلی اون ندیدم ولی از اون جایی که حالا یه انگیزه ای واسه موندن احساس می کردم حس می کردم که به من خوش می گذره . دو تا زنو دیدم که رفتن به سمت جیمی اونو از دو طرف طوری بغلش زده بودن که  اون دیگه نمی تونست پشت سرشو ببینه .. جووووون از شرش خلاص شده بودم .. دفعه پیش که مردا خیلی راحت اومده بودن سراغ ما . حالا دیگه خواهرام مثل دفعه قبل احساس در تنگنا قرار داشتنو نداشتن .  در عوض شده بودن رقبای من . از یه سری حرکات نمایشی زیاد خوشم نمیومد . همه یه جوری می خواستن نشون بدن که بهشون خوش می گذره .. یه چند مرد ایرونی رو دیده بودم که دارن به صدای بلند ازاین که کدوم کس ها بهترن میگن ..  یکیشون می گفت که ژاپنی ها و چینی ها بهترن چون کس کوچولو تری دارن و یه سری هم می گفتن که اروپایی ها بهتر حال میدن . مثل اون دفعه داشتم به این فکر می کردم که دیسکو چه فرقی با جنده خونه می تونه داشته باشه .. فکر کنم یه چند درجه ای کلاسش بالاتر باشه .. یه خورده هم یواش یواش با مقدمه چینی و احترام بیشتری همه کارا پیش میره ..  رو هر چهره ای که زوم می کردم به نظرم میومد که یه عیبی داشته باشه . آخه من خیلی خوشگل کرده بودم . واقعا ناز شده بودم . در این چند دقیقه ای ده تا مرد دستمو گرفته بودن ولی من بازم به دنبال یکی بهترش می گشتم .. دیگه وقتی که همه شونو رد کردم چند دقیقه ای کسی سراغم نیومد . منم غرورم بهم اجازه نمی داد که برم سمت یکی از اونا .. فکر کنم خیلی ها هم چون دیدن من مردایی رو که میومدن سمت من ردشون کردم دیگه سراغم نیومدن . این اعتماد به نفسو داشتم که می تونستم با هر آهنگی برقصم . به خودم گفتم  پریسا .. ای زن هوسباز ! دور و بری هات همه رفتن و دارن عشق و حالشونو می کنن و تو سرت بی کلاه مونده . قرار که نیست واست خواستگار بیاد حالا یکی رو قبولش کن .. صبح میشه و فکر نکنم تونسته باشی با کسی حال کنی و در همین لحظه یه دستی رو کمرم قرار گرفت و یه ضربه ای با کف دستش به همون قسمت پایین باسن من که بر هنه بود زد . خوشم اومد . دست پت و پهنی داشت . چقدر روحیه ام فرق کرده بود .دیگه خیلی راحت با این حرکات بر خورد می کردم .  سرمو که بر گردوندم یه مرد سیاهپوست قوی هیکل قد بلندی رو دیدم که داره بهم لبخند می زنه . دندونای درشتش وسط صورت سیاهش درخشش عجیبی داشت . راستش اولش به دلم ننشست . من به اون خوشگلی بیام خودمو اسیر این سیاهپوست کنم . ولی بیچاره طوری ذوق زده شده بود که  هماهنگ با آهنگ تندی که در حال نواخته شدن بود شروع کرد به رقصیدن و  منم که دیدم همین جور داره به من مثل میخ وایساده نگاه می کنه واسه این که نشون بدم منم یه چیزی واردم دیگه شروع کردم باهاش رقصیدن .  یه چیزایی می گفت که حالیم نبود .. یه دستشو گذاشته بود قسمت بالای پشتم و در یه قسمت از آهنگ  منو به خودش نزدیک می کرد . طوری که یک آن لبامون به هم مماس می شد ..  وقتی فکرشو می کردم که شاید مجبور شم که اون لبای کلفتو ببوسم یه جوری می شدم .. شایدم انتظارم این بود که بوی بد عرق رو ازش بشنوم ولی خیلی خوشبو و تمیز و شیک پوش بود .. به دور و برم نگاهی دیگه انداخته یواش یواش صحنه ها مهیج تر می شد .. منم نفهمیدم این مرد کی دستمو گرفت و با خودش برد به گوشه ای . در نگاهش قصدشو می خوندم . دستشو از زیر دلکلته من رد کرده رسونده بود به  روی کونم . یه نگاهی به دور و برم انداختم . چهره ها رو نمی شناختم . جیمی هم اونجا نبود . کمی استرس داشتم . اون اگه بیاد چی میشه .. دستای کلفت و انگشتای درازشو گذاشته بود رو شکاف کونم و یه خورده که اونا رو فرستاد درون تر حس کردم که دلم می خواد اون انگشتای درازشو فرو کنه توی کسم . چشامو بستم و وقتی که لبای صورتی وکلفتشو به لبان غنچه ایم نزدیک کرد  آروم بازش کردم تا بتونه با هیجان و شور و حال بیبشتری منو ببوسه .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی