ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 104

-تو گولم زدی . فریبم دادی . با من از عشق گفتی . از اون چیزی که حس می کردم اونو در اول جوونی ام جا گذاشتم . من هوس اون روزا رو کردم . همون روزایی که در اول راه  زندگی بودم . وقتی می دیدم پسرا همه دوستم دارن و من به هیشکدوم اعتنایی نمی کنم لذت می بردم . دلم می خواست همه دوستم داشته باشن . عاشق من باشن . منم  شاید از ته دلم  می خواستم عاشق یه نفر باشم . عاشق یکی که طعم شیرین زندگی منو به شیرینی دیگه ای تبدیل کنه .  و تو اون روزا با من از عشق گفتی و من تو رو هم نخواستم . شاید اگه یکی دیگه هم از همون روزا میومد سراغم بازم  همین حالتا بهم دست می داد .
 -فتانه . یک آدم عاقل و بالغ هیچوقت نمی تونه بگه من گول خوردم و اشتباه کردم . حداقل در اون لحظاتی که این تصمیمو گرفته واسه خودش دلیل و توجیحی داشته . و حالا هم که داری یه تصمیمی می گیری و یه حرفی می زنی برای خودت یه دلیلی داری . چرا این دلیل امروزت اشتباه نباشه ؟ چرا فکر می کنی دیروز اشتباه کردی ؟ ببین قلبت بهت چی میگه نیاز و خواسته درونی تو چیه ؟ چی حس می کنی ؟ چه چیزی تو رو به هیجان میاره ؟ با چه امیدی از خواب پا میشی و با چه امیدی به خواب میری ؟ دلت برای کی می تپه ؟
-بس کن فریب کار .. بس کن .. من جیغ می کشم ..
 -یه آدم منطقی هیچوقت این جوری که تو از فریاد حرف می زنی داد نمی کشه . شاید عصیان خودشو با فریاد درونش نشون بده .
 -ببین من این چیزا حالیم نیست .. من زندگی آرومی داشتم .. اسمشو می خوای بذاری عشق .. می خوای بذاری عادت .. من راحت بودم . خوشبخت بودم .
-چند بار بهت بگم فتانه اون سایه ای از خوشبختی بود . اون عشق نبود .هرچه بود اون به حسی که نسبت به من داشتی تبدیل شد . نگو که به خاطر هر کس دیگه ای جز منم همون کارو انجام می دادی .
-خفه شو .. رفتی کثافت بازیهاتو در خارج از کشور انجام دادی . اومدی گفتی که راهی نداشتی . من باهات نبودم و حرفاتو باور کردم . ولی زمانی که منو در اوج فریبکاریهات قرار دادی و دلمو به دست آوردی بهم خیانت کردی . اونم به طمع مال من اومدی سراغم . من بهترین شوهر دنیا رو داشتم و الان هم دارم . با همه نامردی و نامردمی هایی که درحقش کردم اون منو بخشیده .. به من این فرصتو داده که به زندگی بر گردم به خودم بر گردم .
-ولی این منم که می تونم تو رو به زندگی بر گردونم . از روزی که اون همه چی رو فهمیده و متوجه رابطه بین من و تو شده تو در واقع از زندگی دور شدی . من عاشقتم فتانه .. دوستت دارم . بیشتر از هر لحظه دیگه ای . فکر کن ببین چه انگیزه ای جز عشق می تونه منو به سوی تو کشونده باشه ؟ ازت چیزی که نمونده .. تمام املاکتو شوهرت پس گرفته . من الان تو رو دوست دارم . اون موقع هم زمین و خونه تو رو نمی خواستم . تو خودت بر داشت بد داشتی . می خواستیم بریم خارج از کشور . دیگه باقی گذاشتن این همه سر مایه که فایده ای نداشت . شوهرت هم به اندازه کافی داشت که واسه پسرش بذاره .
-خیلی پستی مهرام . من حرفاتو شنیدم .. اون نیازی رو که به املاک من داشتی .. اون انگیزه ای رو که از به چنگ آوردن یا فروش اونا توسط من داشتی . یا تو منو هیچوقت با خودت به امریکا نمی بردی یا این که اگرم می بردی بلایی بر سرم می آوردی که مرغان آسمان به حالم گریه کنن .  اون وقت من در سرزمین بیگانه چاره ای جز روسپی گری نمی داشتم .
 -خیلی بد جنسی فتانه که در مورد من این عقیده رو داری . حالا من واسه تو اومدم اینجا .
 -من فکر می کردم دوستت دارم . ولی اصلا این طور نبود . اشتباه می کردم . آدما اشتباه می کنن . زندگی سراسر اشتباهه . شاید از هر ده کار ما دو تاش درست باشه . -از دو تا کار درست تو هم یکیش انتخاب من بوده ..
-برو گمشو حیوون . زندگی منو سیاه کردی ..
 -و تو دوست داری ته دلت دوست داری در این سیاهی بمونی . تو عاشق منی . تو منو می خوای . می خوای که در کنارت بمونم ولی اون جوری که تو دوست داری . بهت وفادار بمونم . و من امروز اومدم بگم که دیگه مهشیدی وجود نداره که برای من و تو تو طئه کنه . بین ما فاصله بندازه . نذار غنچه های تازه شکفته عشق ما پر پر شه .. 
-رو احساسات من انگشت نذار .. تحریکم نکن .
 -فتانه تو عاشقمی . حتی حرفات دو پهلوست نمی دونی چی داری میگی . شاید هم ته دلت بدونی چی داری میگی ولی نمی خوای باور کنی . نمی خوای من بفهمم ولی من مثل تو فکر نمی کنم . من یک عاشق منطقی هستم . من تو رو دوست دارم و رابطه پاک و بی آلایش و عشق پر شکوه خودمونو دوست دارم . می دونم می تونیم در کنار هم بزرگ شیم . فربد بزرگ میشه . پسرا حتی دخترا اونا مادرشونو تحت هر شرایطی دوست دارند حتی اگه سالها اونو نبینن .
-گفتم خفه شو .
-نه من خفه نمیشم . تو همین حالا گفتی که با احساساتت بازی نکنم . احساس تو چیه آتش زیر خاکستر ؟.. جرقه هایی که ممکنه دوباره تبدیل به شعله شه ؟.. یا شعله ای که همین حالا وجود داره و داره تو رو از درون می سوزونه ؟.. در همین لحظه فتانه دستشو آورد بالا و با آخرین توانش گذاشت زیر گوش مهرام ..
- بزن .. منو بزن .. منو بکش .. فکر کردی که از مرگ به دست تو می ترسم ؟ این واسم زندگیه که تو نابودم کنی . تو منو از بین ببری . فکر کردی اون روزی که روز گار منو از تو جدا کرد بهم سیلی نزده بود ؟ اون روزی که تو از دواج کردی من نابود نشدم ؟ اون روزی که شوهرت همه چی رو فهمید یا مهشید اون بازیها رو در آورد من خودمو یک مرده حس نکردم و حس یک آدم سیلی خورده رو نداشتم ؟ بازم امید برام باقی بود . هرچند این سیلی که تو بر صورتم زدی و اولین بارت نیست برام از همه اینا درد ناک تره . ولی اگه به باطن این کارت نگاه کنم بازم ازش میشه دوست داشتن و حس درونت رو دید . میشه گفت سیلی عشقه .
-تو چقدر پر رویی . می خوای یه چیزی رو به زور تصاحب کنی .
-من اون بار هم به زور به چنگت نیاوردم و حالا هم نمی خوام این کارو بکنم .
 در همین لحظه مهرام یه چیزی از جیبش در آورد و اونو نشون فتانه داد .
-ببین من این هدیه ناقابلو برات گرفتم . یه انگشتر الماس .. ببین چقدر نگین داره و چقدر طرحش قشنگه ؟! به انگشتت میاد ..
- بس کن مگه انگشتر و حلقه ازدواج منو نمی بینی ؟
 -تو که اونا رو برای یه مدتی همون روزا که با هم بودیم از انگشتات در آورده بودی که من ناراحت نشم .
 - اینو دیگه خوب حالیت شد . حالا دوباره کردمش تو انگشتام که تو رو ناراحتت کنم -تو از کجا می دونستی منو می بینی که ناراحتم کنی ؟
 -تو اومدی اینجا محکومم کنی ؟
 -نه اومدم حق خودمو از زندگی بگیرم .
-حق تو پیش منه ؟ من باید اونو بهت بدم ؟ همین حالا دادمش .
-فتانه ببین برازنده دستای توست . ببین چقدر قشنگه .؟! فقط به خاطر تو .. به خاطر عشقی که به تو دارم . می دونم واسه یکی که غرق در ناز و نعمت بوده ارزشی نداره . براش مهم نیست . من عاشقتم .
-.من صد تا از اینا دارم کثافت .  
در همین لحظه فتانه اون جعبه کوچیک انگشترو که نمی تونستم خوب داخلشو ببینم در آورد و به سمتی پرتش کرد . اون عوضی هم رفت به طرفش رو زمین همون جا نشست .  سرشو میون دو تا دستاش گرفت ..صداش ضعیف تر شده بود ولی می شد شنید می شد حرفاشو فهمید ..
 -فتانه این کارت دلمو شکست . من با هزاران امید اینو واست گرفتم . نه این که تو بهش نیاز داشته باشی .. می دونم آدما عشقشونو نسبت به هم  با جواهر قلبشون ثابت می کنن . با گوهر وفا .. با محبت .. چطور می تونی این جوری دلمو بشکنی .. می دونم تو خیلی بیش از اینی داری که من برات آوردم .. ولی این همونیه که من با گوهر عشقم برات خریدم . باشه منم یه خدایی دارم . یه روزی متوجه میشی اونی که صادقانه دوستت داشته من بودم . اونی که فتانه بی ثروت رو هم با تمام وجودش دوست داشته . چون می دونه که ثروت در قلبش وجود داره .. در فکرش .. در احساس پاکش . می دونی فرق بین من و شوهرت در چیه .؟ این که اون تو رو یک زن هرزه می دونه ولی من در مورد تو همچین احساسی ندارم .
فتانه سرشو میون دستاش گرفته و زار زار گریه می کرد و شایدم اشک می ریخت .  مهرام مار مولک هر چند لحظه در میون یه نگاهی به فتانه مینداخت و اون که یه تکونی به خودش می داد بازم پیاز داغ حرکات فیلمی و گفتاری خودشو زیاد می کرد . -باشه مهم نیست . آدمایی که ثروت جلو چشاشونو گرفته .. در ناز و نعمت بزرگ شدن عشق واسشون معنایی نداره .. گریه کن فتانه .. می دونم به خاطر قلب شکسته من نیست که داری گریه می کنی . به خاطر خودت و وجدان خودته . به خاطر این که حس می کنی اگه تصمیم اشتباهی بگیری جز عمری پشیمونی سودی نداره . درست مثل تصمیمی که پونزده سال پیش گرفتی و به درخواست عشق و دوستی من پاسخ منفی دادی .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی