ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 30

یکی از این روزا در سایت کامپیوتر نشسته بودم و داشتم با این زندانیان سر و کله می زدم . یه اتاقی داشتیم که چند تا کامپیوتر داخلش بود بهش می گفتن اتاق سایت . بعضی ها سوادشون خوب بود و یه چیزی یاد می گرفتن ولی بعضی ها رو که می خواستم بهشون آموزش بدم دو تایی مون از خنده روده بر می شدیم ولی حسابی با اونا حوصله می کردم .  
-آخه صغری این چه طرز موس دست گرفتنه ..
 می خندید و دو تا دستشو دو طرف موس یا ماوس می ذاشت  و اون حرف وسط موس رو می کشید و غلیظش می کرد و می گفت شوهرم این جوری موس رو توی دستش می گیره و می گردونه ..
 -صغری تلفظت هم غلطه .. مگه شما خونه کامپیوتر دارین . شوهرت وارده ؟ اون چیکاره هست ..
 -هیچی بیست ساله مواد می فروشه ولی دست به موسش خوبه .
 -نمی دونی من چقدر حساسم . اینقدر واو موس رو غلیظ ادا نکن ..
یهو کبری که نزدیکش بود به زبون محلی مازندرانی یه چیزی بهش گفت که کاملا متوجه نشدم فقط می دونستم که بهش میگه نشونش بده .. صغری هم شلوارشو کشید پایین و کونشو نشونم داد و گفت ایناهاش به زبون محلی خودمون ما به کون میگیم موس البته یه اصطلاح دیگه هم داریم ولی اینجا این یکی به درد می خوره  .. شوهرم اینا رو خوب وارده بچرخونه .. من کامپیوترم کجا بود .. با همون شلوار پایین کشیده شده اومد بغلم کرد منو بوسید
-فدای سادگی توبشم دختر . تو جات این جا نیست . دعا می کنم که بر گردی سر خونه زندگیت ..
-صغری جون خونه زندگیم پیشکشم من دارم می میرم . همین امروز و فرداست که تکلیفم معلوم میشه . من حاضرم اعدام نشم تا آخر عمرم توی همین خراب شده بمونم .
 -واست دعا می کنم دلم پاکه .. نگاه نکن این جوری شوخی می کنم . ..
یهو بیگم از اون چند متری فریاد زد صغری اون کون صاحاب مرده ات رو قایم کن خانوم نفیسی داره میاد این طرف .. همه رفتن سر جای خودشون . نگهبان هم که داشت یه گوشه راهرو چرت می زد .. اصلا این همه نگهبان واسه این جا ضرورتی نداشت . ما زنا کجا می خواستیم در بریم ؟
نفیسه اومد .. خیلی هم شکار بود .
- چه خبرتونه !این جا بازار مکاره راه انداختین ؟ نگهبان نداره این جا ؟
یه اشاره ای بهم زد که باهام کار داره .. اون قبل از ظهر چه کاری می تونست باهام داشته باشه ! دلم هری ریخت پایین . این جوری که توپش پر بود حتما حامل یه خبرای بدیه .. به زحمت بر خودم مسلط شدم . نفسم بند اومده بود ..
-کلاس تعطیله من دارم خانوم معلم شما رو با خودم می برم ..
 رفتم سمت صغری .. واسم دعا کن .. تو رو به جون اون موست واسم دعا کن . اگه دعات مستجاب شه یه موس گردونی حسابی به راه میندازم ..
 -برو دختر .. برو برات دعا می کنم ..  
مثل در مانده ها خودمو محتاج دعای هر کسی می دونستم .
نفیسه : چت شده مهتاب خانوم ..
 -هیچی حالم خوش نیست ..
 با هم رفتیم به اتاقش ..
-ببین من نمی خوام تو رو عذابت بدم . زندگی غم داره شادی داره .. لحظات خوب و بد داره . یه روزی به دنیا میاییم و یه روزی هم از این دنیا میریم متاسفانه ما آدما به وقت رفتن و در اون قسمتی که فکر می کنیم نیمه دوم راه ماست تازه به این فکر میفتیم که رفتنی هم وجود داره .. حالا بماند این که خیلی ها هم همون نیمه اول  راهشونو می گیرن و میرن ..
نفیسه چقدر حرف می زد ..
-خلاصمون کن زن . بگو حکم اعدامم اومد دیگه .. هیچ کاری از دستت بر نیومد . گفتم نمی تونی .. دست و پا چلفتی .. من نمی خوام بمیرم .. نمی خوام بمیرم ..خواهش می کنم ..
 -حالا به من میگی بی عرضه ؟من هر کاری از دستم بر میومد کردم ..
 -من بهت نگفتم بی عرضه . دیگه هیچی واسم مهم نیست . من می خوام همین الان بمیرم . چه تلخه این جور مردن ..
-مهتاب کار تو هم ساده نبود .. شما تدریجا  جوونا رو به نابودی می کشوندین حالا قانون,  یک ضرب خلاص .. باشه بهم بگو بی عرضه .
 -تو که این قدر بد جنس نبودی ..
-بیا یه لز کنیم حالت جا میاد .
 -دست از سرم وردار می خوام به حال خودم باشم ..
-مهتاب این آخرین اخطار من به توست . کاری نکن که  تا آخر خدمتم تا سالهای سال همین جا بمونم و حالت رو توی این زندان بگیرم ..
-بگیر .. هر کاری می کنی بکن .. -مهتاب یه بار دیگه بهت میگم من تا سالها این جا می مونم و اگه زنده بمونم حال تو رو می گیرم .
-بگیر ..
عقلمو از دست داده بودم فکرم کار نمی کرد .. اما جمله ای که پر کشیده بود برگشت  توی سرم .. تا سالهای سال اگه زنده بمونم .. اگه بخوان اعدامم کنن که دیگه چند سال صبر نمی کنن .. نمی تونستم یا نمی خواستم به خودم امید واری بدم که از اعدام خلاص شدم . به چشای نفیسه نگاه کردم . اشک شوقو در چشاش دیدم . باورم نمی شد .. بازم نفسم بند اومده بود . زبونم بند اومده بود . می خواستم لب وا کنم چیزی بگم .نمی تونستم . می خواستم بغلش بزنم نمی تونستم .. می خواستم گریه کنم می خواستم بخندم نمی تونستم .. فقط پاهام می تونست حرکت کنه .. و اشک آرومی که از گونه هام غلتیدن گرفته بود .. خدایا چرا نمی تونم فریاد بزنم . باورم نمی شد . فکر نکنم اگه یه زمانی برگه بهشتو بدن به دستم تا به این اندازه خوشحال شم که اون لحظه از خبر شنیدن لغو اعدامم خوشحال شده بودم .
 نفیسه با صدایی بغض آلود گفت : مهتاب یک درجه عفو خوردی .. تا ابد باید در زندون بمونی .. ببش از این دیگه کاری ازم ساخته نبود ..
 دستامو به طرفش دراز کردم .. دستام می لرزیدند .. انگاری اونا رو برق گرفته بود .. به یاد دوستام افتادم .. افسانه و شهناز و مهین .. صغری ..صغرایی که می گفت واسم دعا می کنه . بنای دویدنو گذاشتم .
 نفیسه : نگهبانا کارش نداشته باشین ..
 خودمو اول به اتاق سایت رسوندم .. صغری اونجا نبود .. اونو توی محوطه زندان پیدا کردم .. بیشتر بچه ها اونجا بودن . دستام هنوز می لرزیدن ..
 -بیا جلو صغری .. بیا می خوام موستو بگیرم میون دستام . می خوام به جای شوهرت اونا رو بگردونم ..
 حالا دیگه می تونستم فریاد بزنم .
 -بچه ها منو نمی کشن . بچه ها اعدام نمیشم . زندگی چه قشنگه .. چقدر آسمون قشنگه . چقدر آفتاب قشنگه .. دست کی به خورشید خدا می رسه که دست من برسه ؟ خداااااااااا خدایاااااااااا منو ببخش . من چقدر بدم . من می تونم بازم نفس بکشم ..
سیل اشک دروجودم تلنبار شده بود . واسه یکی که در حبسه آزادی بزرگترین آرزوشه .. اما برای من که زندگیمو از دست رفته می دونستم همون زندانی بودن یک نعمتیه که فقط اونایی که شرایط منو داشتن می تونن و می تونستن درک کنن گفته های منو .. همه بغلم می زدند . حس کردم که دستام داره قدرتشو پیدا می کنه ..
افسانه : کجا در میری .. صبر کن گازت بگیرم .
 صغری : نمی دونم چرا بعضی دعا ها درجا مستجاب میشه . ..
من به نفیسه مدیونم .. اشکام از درون داره منو منفجر می کنه . من به نفیسه مدیونم . درسته کمکش کردم تا قوای جنسی خودشو پیدا کنه و زندگس زناشوییش با شکست مواجه نشه ولی اون زندگی منو نجات داده بود . وقتی برگشتم نفیسه رو صندلی نشسته بود و سرشو رو میز گذاشته آروم گریه می کرد .
-پا میشی نفیس جون ؟ آخه دختر ! من این جوری چه جوری بغلت بزنم ؟... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی