ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 45

اون می خواست به من پست بده .. ولی در حال حاضر اون چیزی که برام اهمیت بیشتری داشت این بود که بتونم بر کار ها مسلط شم . چون در همین مدتی که در بانک کار می کردم چه در این جا و چه در تهران همینو متوجه شده بودم که کار مندا خیلی پشت سر هم , حرف می زنن و این که چه پستی داشته باشن و اون از اون بالاتر باشه یا نباشه .. خیلی به هم حسادت می کنن . نمیشه این انتظارو داشت که عدالت همه جا رعایت بشه . حتی نعوذ بالله بعضی ها به عدالت خدا هم شک می کنن پس نباید انتظاراینو داشت که در این جا همه چی امن و امان باشه . این که به من پستی داده بشه برای من خیلی هیجان انگیز بود ولی اگه قرار بر این می شد که چشم خیلی ها از کاسه در آد این نمی تونست برای من ارزشی داشته باشه . من اول باید شایستگی خودمو از نظر فنی ثابت می کردم بعد اگه پستی به من داده می شد می تونستم حداقل در مقابل اونایی که زبونشون درازه بتونم از خودم دفاع کنم که مهم علم و اطلاعات و پیشبرد کار هاست .
-خانوم شهزادی رفتین توی فکر ..
-چیزی نیست آقای رئیس .
خلاصه اون روز هم گذشت . چند روز بعد این پرویزی رو در حال غرولند کردن سر جاش نشوندم . داشت به یکی از همکاراش می گفت که نمی دونم بعضی ها دوروزه نیومدن سر کار چقدر پارتی کلفتی دارن که شاید بهشون پست بدن .. بغل دستی  هم واسه این که از قافله عقب نمونه بهش گفت ای کاش من هم یک زن بودم .. صفیه رو صداش کردم.
 -دختر بیا این جا کارت دارم .
 در این جا من صدامو بردم بالاتر طوری که اون دو نفر به خوبی بشنوند .
-صفیه جون اگه من یه کاره ای بشم توی این بانک می دونی چیکار می کنم ؟
-نه چیکار می کنی ؟
-اولین کاری که می کنم اینه که شاخ و شونه های افرادی رو که مدام پشت سر این و اون حرف می زنن می شکنم . نمی ذارم مفت مفت راه برن و حقوق بگیرن و پشت سر این و اون حرف بزنن . هر کسی هم که بخواد به دیگران بتوپه و پشت سرشون حرف بزنه بدون این که بار فنی داشته باشه بی لیاقتی خودشو ثابت کرده .
 اینا رو که به صفیه گفتم اون دو تا پسر حساب کار خودشونو کردن . خجالت هم کشیدن . این پرویزی صورتش عین کون بوزینه سرخ شده بود و اون رفیقش که هنوز اسمشو هم نمی دونستم بد تر از اون .
 -صفیه من نمی دونم چه هیزم تری به اینا فروختم ..
 -همینه عشق من . محیط اداری همینه . نگاه نکن به بانک اصلا هر اداره ای  همین جوره .
 -پست و مقام داشتن که ارزشی نداره همه دارن براش سر و دست می شکنن . چهار روز دیگه که باز نشسته شدی کسی بهت محل نمی ذاره . حالا اگه تونستی چهار تا قدم خیر برداری دلی رو شاد کنی اون وقت یه خدا پدر بیامرزی میگن و این فکر کنم  بیشتر برات سود داره تا بخوای فقط به دنبال منافع مالی و شخصیتی کاذب خودت باشی ..
به شدت عصبی شده بودم . اما می دونستم که نباید کاری انجام بدم که مانع یاد گیری صحیح و پیشرفت من شه . غروب یکی از روزای وسط هفته بود . من و صفیه توی خونه خودمون خلوت کرده بودیم . تازه داشتیم لباسامونو در می آوردیم و عشق و حالمونو شروع می کردیم که دیدم زنگ درو می زنن . آیفونو که بر داشتم و بله رو گفتم متوجه تصویر اون مرد نشدم .. یه دسته گل بزرگ جلو  صورتشو گرفته بود .. 
-من تهرانی هستم .
 از بس در عالم خودم بودم که برای چند ثانیه هم ندونستم تهرانی کیه ..
 -ببخشید متوجه نشدم شما ؟
 -عرض کردم  تهرانی .
 -صفیه وای خدای من رئیس اومد ..
-خب بیاد مگه آدم خور اومده.
 -اون لولو خورخوره هست .
-اون که مرد خیلی نجیب و سر به زیریه .
-غلط نکنم گلوش پیشت گیر کرده . من برم یه گوشه ای قایم شم .
 -چرا مگه هراس داری ؟
-نه ما رو اگه با هم نبینه بهتره .
 -ای بابا  الان در ارتش از فرمانده این جور حساب نمی برند که شما ها دارین از بالا دستاتون حساب می برین . اینجا خارج از محیط اداریه . به کسی ربطی نداره که ما داریم چیکار می کنیم و کی با کی رفت و آمد می کنه .
 درو باز کردم .
 -من دارم قایم میشم . اگه بهش راه دادی هرچی دیدی از چش خودت دیدی .
 -ببین من با کسی شوخی ندارم . من از اوناش نیستم . اونم هر مردی که از راه رسید و بخواد بیاد واسه من ادا در بیاره من که خودمو تسلیمش نمی کنم . حتی اگه شخص اول مملکت باشه بهش محل سگ هم نمی ذارم .
 تهرانی با یک دسته گل و یه جعبه شیرینی و بستنی وارد شد ..
 -آقای رئیس بفرمایید .
 -اینجا حالا خودمونیم . می تونی راحت باشی و منو امیر خان صدا بزنی . وظیفه داشتیم زود تر از اینا خدمت برسیم .
 -خواهش می کنم . شما سرور مایین . بزرگ مایین .  به من افتخار دادین . منزل خودتونه . هر چند من خونه ای نخریدم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی