ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 97

-چند بار بهت بگم فرزانه ! مهشید علیه من توطئه کرده . اون عمدا خواسته که شرایط رو به این صورت در بیاره تا از آب گل آلود ماهی بگبره ..
-ببین پسر بازم که مغلطه بازی در میاری . من نمی فهمم چرا این توطئه ها همه باید برای تو باشه .
 -به خاطر این که  اون نمی تونه ببینه من و تو چقدر همو دوست داریم .
-پس چرا این تو طئه ها علیه شوهر من انجام نمیشه . اون که  از هر لحاظ از تو چیزی کم نداره . تازه اخلاقش هم خیلی بهتره .. خیلی هم آقا تره ..
 -فرزانه این همون چیزی بود که دوست داشتم بشنوم . تو با این که اونو بهتر از من می دونی منو دوست داری . دلت می خواد که با  من باشی . بودن با من راضیت می کنه .. نگو دوستم نداری . این جور حرف زدنها به این صورت و پشت تلفنی ما رو می رسونه به نقطه اول . دلم می خواد از نزدیک ببینمت . این جوری شاید بتونم بهتر متوجهت کنم که تا چه اندازه دوستت دارم .
-همون جوری که قبلا نشونم دادی .
-فرزانه .. خواهش می کنم . من بهترین لحظات زندگیمو با تو گذروندم . اگه اصرار می کنم که با تو باشم واسه اینه که خوشبختی رو در کنار تو پیدا کردم وگرنه اون سکس و اون لذت جنسی که با یه انزال و خالی شدن آب خالی میشه دیگه تا این حد ارزش نداره که من بخوام این قدر حرص بخورم و چونه بزنم . من می خوام بهت بگم که واسه یه لحظه هم که شده فکر کن اشتباه می کنی ..
 -اشتباه می کنم که  تو با دیگرانی .؟ اگه لذت جنسی برات مهم نیست پس چرا با مهشید بودی . یعنی میگی عاشق اونم هستی ؟
 -فرزانه فقط یک بار .. برای آخرین بار ببینمت .
 -دیدن تو حرفی نیست ولی نمی خوام طوری باشه که توقعت بره بالا . ببین امشب فرزاد خونه نیست . اون به من اعتماد کرده و بازم منو تنها گذاشته . من نمی خوام از این اعتماد اون سوء استفاده کنم . می تونی واسه یه ساعت بیای و از نزدیک هم حرفاتو بزنی . ولی فکر نکن که من همون دید سابقو همون نگاه روز های خوبمونو بهت دارم . ...
با مهران خداحافظی کردم . هنوز چند ساعتی رو فرصت داشتم .. التهاب زیادی داشتم نسبت به این که وقتی که مهران بیاد من چه بر خوردی می تونم با اون داشته باشم . کدوم نقطه ضعف من منو به سوی اون می کشونه . وقتی رفتم جلو آینه .. وقتی شروع کردم به آرایش خودم و تمیز کردن ابرو هام .. وقتی رفتم به حموم  تا  ببینم کدوم قسمت از اندام من نیاز به برق اندازی بیشتری داره .. حس کردم که اینا می تونه نقطه ضعفهایی باشه که منو به سوی اون می کشونه .  . خودمو با این افکار گول می زدم که  خب فرزانه مگه تو به یه مهمونی و دعوتی و مجلسی میری و خودت رو آراسته می کنی به این دلیله که بری و در آغوش مردی غیر شوهرت قرار بگیری ؟ این خصلت یک زنه که جلب توجه کنه و اگرم زیبا ترین نباشه حداقل زیبایی خودشو نشون بده و کم نیاره .. با همه اینا استرس خاصی داشتم .  دوست داشتم اون منو در بهترین حالتش ببینه . من برم بازم به خودم برسم ........ ...فرزانه یا فتانه خودمون تا همین جا ادامه داده بود ..
 الان رسیده بودیم به شب .. چرا اون ادامه نداده . یعنی مهرام الان اونجاست ؟ یا این که رفته خونه شون . فتانه تا چه حد فریب خورده .. خودشم می دونست که امکان داره فریب بخوره . از نوشته هاش می شد این طور استنباط کرد .اونا الان دارن چیکار می کنن . من باید برم خونه .. باید برم . نمی تونم دوام بیارم . درسته بی خیال شدم . می خوام اونو شکست بدم ولی حالا خودم دارم داغون میشم .  هنوز اون زنمه .. خدایا دارم می شکنم .. حالا برم به این بیتا چی بگم .؟! فوری از اون صقحه خارج شدم . برگشتم به سمت بیتا ..
-چی شده فرهاد .. حالت درست نیست .
-نمی دونم احساس ضعف و حقارت می کنم .
 -اتفاقا این تنها احساسیه که نباید بکنی .. ضعف و حقارتو اون کسی باید بکنه که اهل ریا و حقه بازیه . اهل دوز و کلکه . کسی که صادق باشه و اهل خیانت و بی وفایی نباشه هیچوقت نمیشه بهش گفت ضعیف . اون کس قدرتش فوق العاده زیاده . باید بهش افتخار کرد . هیشکی مثل اون قدرت نداره . آدم پاکی که درد ها رو تحمل می کنه . می دونم الان چه حسی داری . 
 -بیتا چرا داری این حرفا رو بهم می زنی ؟ چرا می خوای آرومم کنی ؟
 -کار بدی می کنم ؟ این جوری دوست نداری ؟ نمی خوای آروم باشی و بهتر فکر کنی؟
-بیتا من فکر می کنم اون الان با دوست پسرسابقش باشه .
 -مگه دوست پسر جدیدم گرفته ؟ بهش فکر نکن . به این فکر کن که اگه براش بهترین باشی تااول  مچ  دستتو عسلی کنی فرو کنی توی دهنش بازم گازت می گیره .. اون خصلتش اینه .. این شده . چند بار بهت بگم با رفتن اون عشق نمرده ..
نگاهم به چشمای اون افتاد ..
-به نظرت باید چیکار کنم .
-چند بار بهت بگم . ازش دور شو جدا شو ..بعد از یه مدتی می تونی یه عشق تازه ای واسه خودت انتخاب کنی .. عشق که چه عرض کنم  کسی که بتونه تو رو با تمام وجودت دوست داشته درکت کنه .
-من دیگه نمی تونم بیتا . 
-تو می تونی . من جرقه هایی رو در تو حس کردم .
-تو چه جوری حسش کردی .
-حالت نگات و حرکاتت و دیگه چی بگم نشون میده که اگه یکی تو رو با تمام وجودت بخواد تو هم می تونی دوستش داشته باشی .
-ببینم این که به این کشف خودت برسی برات از همه چی مهم تره . ؟ دوست داری فقط ابن موضوع رو حسش کنی و به خودت ثابت کنی که فلسفه ات درسته ؟
 -چت شده چرا سرم داد می کشی فرهاد ..
داشتم به این فکر می کردم که بیتا تظاهر می کرده به این که از بودن با من لذت می بره . وقتی دستمو گرفت .. وقتی سرشو گذاشت رو شونه ام .. وقتی اون حس قشنگو بهم داد .. . داشتم به این فکر می کردم که حالا که دارم به بیتا فکر می کنم و مسائل مربوط به اون واسم خیلی اهمیت  داره کمتر به فکر اون چیزی هستم که احتمالا حالا داره در خونه ام اتفاق میفته .
-چرا از دستم دلخوری فرهاد !
 -هیچی من دچار توهم شدم . یه حس قشنگی از کسی بهم رسیده بود که حالا فکر می کنم اونم یه جور تظاهر بوده . این که طرف می خواسته قدرت روان شناسی خودشو به خودش و من نشون بده ثابت کنه که چه فکر و قدرتی داره .
 این بار من دستشو گرفتم .دستشو کشید . تکرارش کردم . بازم دستشو کشید .. سرمو گذاشتم رو شونه اش بازم خودشو کنار کشید ..
 -چرا این کارا رو می کنی ؟ من نمی خوام آزارت بدم ..نمی خوام فکر کنی من یک روان شناسم و دارم  فرضیه امو اثبات می کنم .
خیلی عصبی نشون می داد
-من چیز دیگه ای حس کردم .
-پس هرچی که حس می کنی درسته . مگه خبر نداری ؟ اومدم به این آپارتمان کوچولو در انتهای شهر که بتونم راحت تحقیق کنم ..
سرشو برگردوند  . دستمو گذاشتم رو صورتش و اونو به طرف خودم کشیدم .
-بهت نیاز دارم . تو دیگه باهام قهر نکن .
این بار با حرکتی که من انجام دادم سرش رو شونه ام قرار گرفت .. دستمو فرو بردم لای موهاش . ویه دست دیگه مو گذاشته بودم زیر چشاش و با مروارید چشاش بازی می کردم . سرشو از رو شونه ام برداشت  . دو تا دستمو رو دو سمت صورتش قرار دادم . نذاشتم از من فرار کنه . تو چشاش نگاه کردم . یه حسی بهم می گفت بهترین وقتیه که می تونی ببوسیش . این کارو کردم . وقتی لبامو به لباش نزدیک می کردم  میون دو حس و دو فکر سرگردان و مضظرب بودم . یه حسی بهم می گفت فرار نمی کنه و یه حس دیگه ام از این می گفت که شاید ناراحت شه . ولی وقتی لبای بسته و غنچه ایشو باز کرد فقط یه حس داشتم و اون این که دونستم که منتظر لبای داغ و تشنمه که رولباش قرار بگیره . بوسه داغ و شیرینی  که شروع یک حرکت شد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی