ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

فرشته خوشبختی من

نه .. نه .. نههههههه ... باورم نمی شد اون این جا چیکار می کنه . خانوم ادبی ... دست و پام می لرزید ..وقتی از کنارش رد شدم یه لحظه چهره اش واسم آشنا اومد .. وقتی هم وارد مطب شدم و به اون زن فکر کردم ناگهان به یاد اون افتادم .. اون خودش بود .. انگار ازآن سوی آسمان آمده بود .. فکر می کردم اون مرده .. شاید خودش نباشه .. ولی خودش بود .. امکان نداره من حالت نگاهشو فراموش کنم . یه لحظه منو دید . پس چرا منو نشناخت . یه ریش پرفسوری گذاشتن تا این حد چهره مو عوض کرده ؟ پونزده سال از آخرین باری که دیدمش می گذشت .. پونزده سال از زمانی که فکر می کردم دیگه هیچوقت نمی بینمش .. شاید اون نباشه ..فرشته خانوم ادبی .. بالاتر از یک فرشته ... خیلی مهربون بود . اون واسم مث یه دوست بود .. یه فرشته نجات .. یک همدم , یک مادر , یک خواهر .. وقتی پدرم مرد و مادرم ازدواج کرد مادر مثل گذشته ها بهم توجهی نداشت .. ولی خانوم معلم مهربون رفیق من شد . اون آموزگار کلاس چهارم ابتدایی من بود که وقتی رفتم به کلاس پنجم اونم شد معلم کلاس پنجم .. وقتی می رفتم به یه گوشه ای و بغض می کردم اون پا به پام میومد .. باهام حرف می زد . دلداریم می داد .
-پسرم بابات رفته پیش فرشته ها .. حالا تو باید نشون بدی که یک مرد شدی . ..
ناپدری من خیلی اذیتم می کرد .. خیلی از اموالی رو که حق من بود از چنگ مادرم در آورد .. ولی من متوجه این مسائل نبودم .. هرروز به شوق دیدن فرشته خانوم  از خواب پا می شدم . روزای تعطیل اعصابم می ریخت به هم . تابستون رو که دیگه دل و دماغی نداشتم . حرفاش واسم مث یه لالایی دلنشین بود . اون منو به زندگی و آینده امید وار می کرد . دیگه به این فکر نمی کردم که بچه یتیمی هستم . دیگه فردای خودمو تیره و تار نمی دیدم . اون همه چیز من بود .. چند بار که خواستم از حقم دفاع کنم و با بعضی از دانش آموزان درگیر شدم مادرشون اومد به مدرسه .. یکی از اون زنای بی ادب گفت بچه که بی پدر باشه همینه .. در اینجا فرشته اومد به کمکم و گفت چرا دل یتیمو به درد میاری .. مگه پیامبر ما پدر داشت ؟ اینو که گفت اون زن گریه اش گرفت چشای خودشم پر اشک شد . گاهی واسم کتاب می خرید .. کتابایی که اطلاعات علمی منو زیاد کنه .. به من می گفت یه روزی به جایی می رسی که خیلی ها حسرت تو رو بخورن .. تو هم باید بهم قول بدی که تلاشتو بکنی .. فکر می کردم تلخ ترین روز زندگی من روزیه که امتحانات کلاس پنجم من تموم شد .. ولی بعد از اون بازم می دیدمش . بهش سر می زدم . اون بهم انرژی می داد . اون اگه می گفت بمیر می مردم . دوم راهنمایی بودم . سیزده سالم بود اون تازه بیست و چهار سالش تموم شده بود که شنیدم می خواد ازدواج کنه .. اون روزی که اون ازدواج کرد تلخ ترین روز زندگی من بود شاید تلخ تر از روزی که پدرمو از دست داده بودم چون هم خانوم معلممو دوست داشتم و هم این که اون روزایی که پدرمو از دست داده بودم بچه بودم . اما خانوم معلم فراموشم نکرد ..
-علی آقا تو دیگه یک مرد شدی .. فقط یادت نره بهم چی قول دادی . من می خوام بهت افتخار کنم . همه جا ببالم و بگم این همون علی کوچولوست .. علی کوچولویی که یه روزی شاگرد من بود . نمی دونی یه معلم چقدر در اون لحظه احساس غرور می کنه .
-خانونم ادبی .. فرشته خانوم .. خانوم معلم بهتون قول میدم .. قول میدم . ..
چقدر به شوهرش حسادت می کردم . بعضی وقتا فکرای خنده داری می افتاد تو سرم این که چی می شد خانوم معلم زن من می شد . اون با حرفاش آرومم می کرد نصیحتم می کرد قشنگیهای زندگی رو مثل یه تصویری جلو روم می ذاشت . از نعمتهای خدا می گفت . نعمتهایی که شاید خیلی از اونا رو نداشتم . بهم می گفت همون قدری رو که داری شکر گزارش باش .. یه روزی فهمیدم که اون بزرگترین نعمت زندگیمه .. مادری که تقریبا فراموشم کرده بود .. مادری که فقط واسه پزدادن پیش این و اون  تازه زمانی که رفتم دانشگاه فهمید که یه پسری هم داره .. ولی یه روزی اومد که اون شد تلخ ترین روز زندگیم .. روزی که از از شهرستان رفتیم تهرون و همش تقصیر ناپدریم و کار اون بود ... با این حال هر چند ماه در میون که  یه سری به شهر مون می زدیم منم یه سری به فرشته جون می زدم ... بازم یه روز دیگه ای اومد که دیگه می دونستم تلخ تر از اون دیگه نمی تونه جاشو بگیره .. سال آخر دبیرستان بودم . خبر رسید که اتوبوسی که اونا رو می برد به مشهد  اسیر سیلاب شده و مسافرین همه شون غرق شدند .. خانوم ادبی و شوهرو پسر سه چهار ساله اش هم جزو سرنشینان اتوبوس بودن .. دیگه حال و روز خودمو ندونستم . تا چند روز لب به غذا نزدم . اون روزا ناپدریم که بچه اش نمی شد  و مادرم بودن سفر اروپا و کار من شده بود غصه خوردن . وقتی هم که برگشتن چیزی بهشون نگفتم.
بدنم قفل کرده بود .. می خواستم فریاد بزنم و منشی رو صدا کنم که اون زنو برام بیاره .. ببینم اون کیه .. می دونستم خودشه .. بوی اونو حس می کردم . یعقوب از بوی پیراهن یوسف بود که پسرشو حس می کرد ولی من از بوی روی او فهمیده بودم که اون همون فرشته منه . معلم مقدس من . وقتی خبر اون حادثه رو شنیدم دیگه طرف مدرسه نرفتم . کسی هم دیگه حرفشو نزد . چون من چیزی از کسی نمی پرسیدم .وکسی رو هم نداشتم که برام از فرشته بگه . باورکرده بودم که اون مرده .  زمونه طوری شده بود که دیگه کسی به گذشته ها بر نمی گشت . منم دیگه کمتر به زاد گاهم می رفتم و این خونواده پدری بودن که با وجود ازدواج مجدد مادرم میومدن و به من سر می زدن . .. اون روزا به یاد قولی افتاده بودم که به فرشته جونم داده بودم .. اون که زنده نیست که موفقیت منو ببینه . حالا من یک متخصص زنان و زایمانم  با کلی مشتری و شهرت .. ناپدری و مادرم دیگه از نظر مالی هوامو داشتن .. ولی اگه فرشته جون نبود این کارای آخر کارشون دیگه فایده ای نداشت . با این که دو سه سالی می شد که مطب باز کرده بودم ولی وقت سر خاروندن نداشتم .. خانوم منشی درو باز کرد و حال زار منو دید .
-آقای دکتر . چی شده ..
با اشاره دست بهش گفتم چیزی نشده .. خیلی آروم و شمرده ازش خواستم که اون زنو بفرسته داخل . ..اون خودش بود .. خدایا اون زنده بود .. اون فرشته من بود .. فرشته نجات من .. بهترین زن دنیا .. زنی که منو به زندگی بر گردونده و افق روشنی از آینده رو واسم ترسیم کرده بود . اون چطور متوجه تابلو نشده .. چطور از اسمم متوجه نشده .. علی علوی ..
 -خانوم ادبی مطمئنید که این همون جاییه که می خواین ویزیت شین ؟ اصلا می دونین دکترتون کیه ؟
 -نزدیک خونه ام بود راستش چی شده ..
 سیل اشک از چشام سرازیر شده بود .. جلوش خم شدم .. تعجب کرد .
-ببخشید این کارا یعنی چه .؟!
-عیبی نداره به من افتخار نکن من تا جون دارم بهت افتخار می کنم .. حالا دیگه علی کوچولوتو نمی شناسی ؟ دیدی رو قولم وایسادم .. فرشته جون امروز بهترین روز زندگی منه .. نه واسه این که تو بهم افتخار کنی .. واسه این که حس می کنم یک بار دیگه زنده شدم ..
فرشته دندوناش به هم می خورد .. دستشو بوسیدم . فرشته مثل ابر بهار اشک می ریخت ..
 -تویی علی کوچولو ؟ می بینی چی بر سرم اومده ؟ شوهرم و فرهاد کوچولوم رفتن پیش خدا . کاش منم با اونا می رفتم .. ولی من نجات پیدا کردم .. دوسالی رو بودم آسایشگاه روانی .. بعدشم که بهتر شدم اومدم این جا .. دوست دارم تنها باشم ولی خواهر زاده هام برادر زاده هام که تو تهرونن هر روز بهم سر می زنن . من خیلی پوست کلفتم . دوازده سیزده سال از اون حادثه می گذره ولی هنوز قلب و روح و وجودم زخمیه .. کاش منم با اونا می رفتم ..
 -خانوم معلم این بهترین روز زندگی منه .. بهترین روز . باورم نمیشه که زنده باشی ..
-به یک مرده میگی زنده ؟
-فرشته جون .. خانوم معلم مقدس من .. مگه خودت نبودی که بهم امید دادی .. مگه خودت نبودی که به من می گفتی که زندگی ادامه داره . تو الگوی منی .. من به برکت وجود توبه اینجا رسیدم . دلم می خواد دونه دونه انگشتاتو ببوسم ..
-علی کوچولو صورتت درشت شده .. صدات مردونه تر شده .. ریش پروفسوری بهت میاد . من بهت افتخار می کنم . اگه فرهاد کوچولوم زنده بود یکی دوسال دیگه می رفت دانشگاه ..
 -حالا تو علی کوچولو رو داری .
 -تو که خیلی بزرگ شدی .
 -ولی همیشه علی کوچولوی تو هستم .
 دنیا دیگه مال من شده بود . انگاری روی زمین فقط من بودم و اون . من بودم و دنیایی از شادیها . اون به دیدنم آروم گرفته بود . من نباید شادی خودمو نشون می دادم .
 -علی جان هنوز از دواج نکردی ؟
-نه راستش از وقتی که اون خبر بد رو در مورد تو شنیدم دیگه همش به این فکر بودم که چیکار کنم که خوشحال شی ..
-یعنی روح من از اون دنیا شاهد و ناظر موفقیتهای تو باشه ؟
 خدایا من چیکار می تونم بکنم که اونو شاد ترش کنم . فرشته سختش بود که معاینه اش کنم ومنم اصرار نکردم . ولی شرایط عمومی اونو کنترل کردم .. داد مریضا در اومده بود .. نفهمیدم اون روز رو چه طور گذروندم . ولی دلم می خواست فرشته جونو بیشتر از اینا می دیدم .
 وقت و بی وقت می رفتم سراغش ..  با هم می رفتیم بیرون . اونو دعوت به شام می کردم .. البته شبای جمعه که مطب تعطیل بود .. اونم روزای جمعه منو دعوت به ناهار می کرد .  بازم بهش عادت کرده بودم . اون حالا چهل و سه چهار سالش می شد . بعد از این که از آسایشگاه اومده بود بیرون خواستگار زیاد داشت ولی نخواست که ازدواج کنه .. به یاد اون روزایی افتاده بودم که می خواست ازدواج کنه و اون لحظاتی که دلم می خواست زنم بشه .. اون موقع  بیست و خوردی سال سن داشت .. خودم متوجه خنده دار بودن افکارم شده بودم .. اون فکر بازم افتاده بود به سرم ..حالا خیلی با هم صمیمی شده بودیم .
-راستی علی آقا خواهر زاده ام نسرین  که بار اول تو رو دید بهم گفت که دوست پسر پیدا کردی ؟ ..
-خب شاید اون می دونسته  من که بچه بودم یه بار دلم خواست که باهات ازدواج کنم .
 از خنده روده بر شده بود.
-کجاش خنده داره فرشته ..
-هیچی همین جوری خنده ام گرفت .
-آخه من به شوهرت حسادت می کردم .
-نه بابا .. الف بچه رو.
 -حالا رو که نمیگی .. 
-نه همون وقتا رو میگم .
-الان هم اگه یکی بیاد به خواستگاریت بازم حسادت می کنم .
 -خاطرت تخت من اهل ازدواج دوباره نیستم ..
-یعنی  می خوای تا آخر عمرت بی بچه باشی ؟ هنوزم می تونی زیر نظر پزشک متخصص یا شاگرد خودت شرایط خودت رو کنترل کنی ..
اون دیگه سختش نبود که معاینه اش کنم .
-علی آقا , علی کوچولو , علی جون من نمی خوام ازدواج کنم .. طوری حرف می زنی که انگار خودت می خوای بیای خواستگاریم . من بچه نمی خوام . تو پسر من .. مثل همون وقتا که تازه استخدام شده بودم . الان هم حالم داره بهتر میشه و قبول کردن تا چند وقت دیگه برم سر کار .. فکر کنم تاثیر حرفای تو بوده علی آقا ... .. خیلی برام سخت بود که بخوام به فرشته پیشنهاد ازدواج بدم . شاید خیلی ها این حرکت منو یه حرکت مسخره ای قلمداد کنن . رابطه ما رو طور دیگه ای ببینن .. شاید خود فرشته هم به من بخنده ..  وقتی می خواستم موضوع رو باهاش مطرح کنم خیلی سختم بود . ولی به این صورت گفتم ..
 -فرشته جون گفتی ازدواج نمی کنی ؟
-یک بچه محصل یک دانش آموز اصلا چه حقی داره در مورد این موضوع با من حرف بزنه ؟ چه ربطی به تو داره ؟
.. سابقه نداشت این طور باهام بر خورد کنه ..
 -هیچی من می خواستم ازدواج کنم .
 -خوشبخت شی . واسه همین می خوای از شر من خلاص شی ؟ می ترسی زنت بهت اجازه نده که با خانوم معلمت بگردی ؟ اصلا کی گفت آقا دکتر این قدر وقتشو بدن به من ..
 بهش حق می دادم . ضربه روحی بزرگی خورده بود . نامه ای رو آماده کرده بودم تا به وقت ضرورت بهش بدم دام به دستش ..
 -اگه دوست داری و اگه آزارت میدم دیگه بهت سر نمی زنم .
 -این چیه علی آقا ..
-اینو بخون تا متوجه شی که من گناه نکردم . که من فضول نیستم که بخوام در کارای تو دخالت کنم ..
 -علی آقا من منظوری نداشتم . حالم خوش نیست . ولی از وقتی که تو اومدی یاد اون روزا ی اول کارم و روزایی که هنوز خیلی چیزا رو از دست نداده بودم افتاده دیگه حالم خیلی بهتر شد ..
 از پیشش رفتم تا نامه رو بخونه  قسمتی از اون نامه به این صورت بود ..........
تقدیم به فرشته روی زمین فرشته ای برتر از انسان و فرشته آسمان .. بذار به زبون امروز واست بنویسم . همونی که می خوام  باشی ..  تو به من عشقو شناسوندی .. عشق به خودم ,عشق به زندگی ,عشق به این که خودمو باور کنم برای خواسته هام بجنگم .. اما یه عشقه که آدما بیشتر خودشون یاد می گیرن که چه جوری عاشق باشن . نمیشه جلوی اون عشقو گرفت . من تو رو بیشتر از هر کسی در این دنیا می شناسم . بیشتر از خود م . شاید بیشتر از خود تو تو رو می شناسم . می خوام بگم عاشقتم . تو میگی من معلمتم .. می خوام بگم دوستت دارم میگی معلمتم .. میگم دلم می خواد باهام ازدواج کنی .. اون وقت تو می خندی و بهم میگی که یازده سال شایدم دوازده سال ازم بزرگ تری .. میگم موردی نداره .. میگی نمی خوای ازدواج کنی .. من هنوز خودمو نشناخته بودم که تو رو شناختم . عشق انواع کوناگون داره ولی بازم دلها رو به هم نزدیک می کنه . وقتی که پرده ریا جلو عشقو نگیره قشنگه .. میشه دوستش داشت . فرشته جون شاید فکر کنی که من تحت تاثیر احساساتم قرار گرفتم . به تو مدیونم .. واسه همینه که دوستت دارم . به همون خدایی که تو رو بهم بر گردوند سوگند که من تو رو به خاطر خودت به خاطر خوبی هات به خاطر این که از نظر من بهترین و پاک ترین و مهربون ترین زن دنیایی دوست دارم . می دونم که هنوزم به یتیما کمک می کنی . روح پاک تو رو دوست دارم .. فرشته پاک  من باهام ازدواج کن . به کسی ربطی نداره که من تو رو به عنوان همسرم انتخاب کردم . فرشته جون به خدا به تو که عزیز ترین کس زندگیمی قسم بهت دست نمی زنم و ازت انتظار همبستری رو ندارم . بهت قول میدم . دلم می خواد که همسرم شی .. می دونم بهم می خندی . مسخره ام می کنی . باشه عیبی نداره . ولی هر کاری کنی من دوستت دارم . چون بدون تو من هیچ بودم و هیچم . بار ها و بار ها بهم زندگی دادی پس می تونی جونمو بگیری .....................وقتی فرشته بهم زنگ زد که بیام و کارم داره دل تو دلم نبود ..
 -پسر این چیه نوشتی . بهت انشاء نویسی رو یاد دادم و کتاب داستان در اختیارت گذاشتم تا بخونی و استاد شی حالا این چیزا رو تحویلم میدی ؟ من چی بهت بگم .؟
-خودت بهم گفتی که حرفمو اگه منطقی باشه بزنم ..
-من که رضایت نمیدم . جواب مادرت رو چی میدی ..
 -تو جواب خدا رو چی میدی .
-این دیگه حرف الکیه . یعنی تو داری میگی که اگه یه زنی به خواستگارش جواب رد بده باز خواست خدایی داره ؟
-باشه هرچی تو بگی فرشته جون . فقط مسخره ام نکن . محکومم نکن . خودت بهم یاد دادی که آدما خواسته هاشونو بدون رودر بایستی باید بیان کنن .
 -نه من درکت می کنم . خوب زرنگی کردی خودت در نامه ات جواب خودت رو دادی .
-به نظر تو یه دانش آموز با یازده سال سن کمتر نمی تونه عاشق خانوم معلمی شه که یه روزی واسش حکم خواهر بزرگ ..مادر و یا یک دوست رو داشت ؟
-تو رو ملا کردم بلاکردم . بیا بگیرش اینم نامه من . فقط  کنار من می خونی . مثل بچه ها فرار نمی کنی ...
واینم قسمتی از نوشته فرشته واسه من :
 دیوونه این چی بود که واسم نوشتی .. هرچی که می خواستم بگم خودت گفتی .من بهت چی بگم . کدوم آدم عاقلی میاد از یه زنی خواستگاری می کنه که یازده سال از اون زن کوچیک تره .. تازه اون زن دختر هم نیست . شوهر و بچه داشته . یه مدت روانی هم بوده و حالا هم حس می کنه دیوونه شده . می دونی چرا دیوونه .. یادت میاد همش از این می گفتی که اگه خواستگار واسم بیاد ازدواج می کنم ؟ فکر می کردم یکی از فک و فامیلات می خواد ازم خواستگاری کنه . می دونی چرا دیوونه شدم ؟ بهت عادت کردم .. اولا قصد ازدواج نداشتم در ثانی فکر می کردم بر فرض محال هم اگه ازدواج کنم دیگه شوهرم اجازه نمیده که باهات بگردم . پس منم مث تو دیوونه ام . دیوونه ام که فکر می کنم منم حس تو رو دارم . دیوونه ام که دیوونه توام .  نمی دونم چرا حس اون روزا ی گذشته داره تبدیل به یه حس دیگه میشه .. تو گفتی اگه باهام ازدواج کنی بهم دست نمی زنی .. آخه من دیگه پیش کی برم دکتر .. وقتی گفتی می خوای زن بگیری و نمی دونستم منظورت منم دلم می خواست پوست کله اتو می کندم . دیگه باید باهات خداحافظی کنم ..
سرمو بالا گرفته و تو صورت فرشته نگاه کردم .. دوباره سرمو چشامو به طرف کاغذ گرفتم ..خدای من انگاری می دونست من چیکار می کنم . این طور ادامه داده بود :
چرا این جوری نگام کردی .. می دونم داری فکر می کنی که جوابم چیه . همون جوری که در نامه ات حدس زدی که من چی می خوام جوابم در برابر پرسشهات چیه حالا هم حدس بزن دیگه .. یه مثالی هست که میگن دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید .. بیشتر بگم ؟ ولی تو رو خدا دیگه خالی بندی نکن که  اگه  زنم شی من بهت قول میدم که بهت دست نزنم . آخه کدوم دیوونه رو دیدی که ازدواج کنه قرارداد قلبی ببنده به همسرش دست نزنه .. ببینم بازم جواب می خوای یا بیشتر توضیح بدم .. اصلا معلوم هست کی تو رو دکترت کرده ؟ ......سرمو بالا گرفتم .. حالا می تونستم عشقو در نگاه پاک و مقدس فرشته ام بخونم ..
 -با من ازدواج می کنی ؟
-نه من با یک دانش آموز تنبل  ازدواج نمی کنم . هزار بار که نمیگن بله ولی با اجازه خدا بله ..
-دوستت دارم فرشته دوستت دارم .
-حالا همه بهمون می خندن . هزار تا حرف و حدیث میگن .
-ولی بذار بگن .
-ببینم بهم گفته بودی روزای تلخ و شیرین زندگی که یکی یکی از راه می رسن آخریش جای قبلی رو می گیره . حتما حالا میگی امروز شیرین ترین روز زندگیته .
-نه من این حرفو نمی زنم .
-یعنی من الکی بهت بله رو گفتم ؟
-فرشته من !شیرین ترین روز زندگی من همون روزی بوده که من در مطبم فهمیدم که تو زنده ای . گویی که هزاران جون گرفتم و شایدم به اندازه ای که حتی حالا هم نهایتشو نمی دونم .. حتی اگه بهم نه بگی .. حتی اگه منو از خودت برونی بازم دوستت دارم فرشته بازم میگم شیرین ترین روز زندگی من روزی بوده که فهمیدم تو زنده ای . من نمی تونم حس خودمو از اون لحظه بگم .. فرشته خانوم .. معلم من .. همسر آینده من!....
 دیگه نذاشت بیش از اینا گریه کنم ..اولین بوسه داغ ما از شکوه پیوندی مقدس می سرود . لبهای داغ فرشته واسم از شیرینی روزهای شیرین زندگی می گفت ..حرارت تنش , داغی لبهاش .. بوی نفسهاش داشت فریاد می زد که دوستم داره .. چقدر دلم می خواست که زمان متوقف می شد .. ولی هیچوقت بهترین و شیرین ترین لحظه زندگیمو از یاد نمی برم لحظه ای رو که فهمیدم فرشته پاک و مقدس و مهربون من  از حادثه سیل جون سالم به دربرده ...هرچند واسم مهم نبود ولی  داشتم فکر می کردم بقیه چه جوری می خوان قبول و باور کنن که من و فرشته داریم ازدواج می کنیم ..تا حدودی هم بهشون حق می دادم که این جوری قاطی کنن چون خودمم هنوز باورم نمی شد که فرشته خوشبختی خودمو در آغوش کشیده باشم ... پایان ... نویسنده .... ایرانی