ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 88

برق خوشحالی رو تو چشای الناز می دیدم . شادی از تمام وجودش می بارید . طوری از خودش تحرک نشون می داد که انگاری راستی راستی عروس شده باشه .
-الناز نگران تندرستی تو هستم .
 -بابا هیجان دیگه هر درد و سوزشو از یاد آدم می بره . من که شمشیر نخوردم تو داری این جوری منو لوسم می کنی .
-یادم میاد وقتی که می خواستی آمپول بخوری چقدر می ترسیدی و گریه می کردی و می گفتی درد داره و می سوزم .
-حالا هم شاید همون باشم . ولی پدر جونی من این آمپولش فرق می کنه . این پشت سرش یه دنیا لذت و شادی هست . آدم کیف می کنه . لذت می بره . اگه بدونی چقدر به آدم حال میده دیگه اصلا به این چیزا کاری نداری.
 -باشه حالا تو که خودت این جوری می خوای باشه .
-باباجونم .. الناز فدات شه . عروست فدات شه . بازم که داری زیادی حرف می زنی . کارت رو بکن . اوووووفففففف الان سرش رو فرستادی .. یه فشار دیگه بده .. آخخخخخخخخ اگه بدونی من چقدر حال کردم ولی از بس فکرم بود پیش این که خونم می ریزه یا نه نتونستم اون تمرکزی رو که دوست  دارم داشته باشم حالا از اردی جونم می خوام که جبران اون وقتایی رو که منو از این کار نهی می کرد رو بکنه . باباجونم واسه من شده بودی نهی از منکر . حالا می خوام که بشی امر به معروف .. 
-فعلا که تو شدی امر به معروف و هر کاری که دلت خواست داری انجام میدی .
 -این حق و سهم خودمه و دارم انجامش میدم .
هنوز باورم نمی شد که الناز این کارو با من و با خودش کرده باشه . با این که حس خوبی رو در کیرم داشتم  ولی از این که اون به حرفم گوش نکرده بود ناراحت بودم . خوشم اومد از این که اون حس منو خونده بود و متوجه شده بود که دارم به چی فکر می کنم .
-پدر حواست کجاست . داری به این فکر می کنی که دختر بدی داری که حرف باباشو گوش نداده ؟
-تو از کجا می دونی ؟
 -من بابامو خیلی خوب می شناسم .
همین یه حرکت الناز سبب شده بود که حس کنم دیگه اون بچه دیروزی نیست که من بخوام براش تصمیم بگیرم . البته با سکس با اون این برام ثابت شده یود . دستاشو به طرفم باز کرد تا اونو با حرارت بیشتری در آغوش بکشم . چشامو بستم و لبامو بازش کردم و خودمو به طرف بالا کشیدم تا کیرم بتونه توی کس تنگ دختر قشنگ حرکتشو ادامه بده . قبل از این که لبام رو لباش قرار بگیره اون یه حرکتی به لباش داد و دستاشو دورکمرم قفل کرد . اون خیلی پر شور تر از مادرش در شب اول از دواج نشون می داد . چقدر حرکات مادر و دختر به هم شبیه بودن . ولی من نمی خواستم اون مثل مامانش شه . با یه احساس قشنگ و تمام وجودش بغلم کرده بود و خودشو در اختیار من گذاشته بود .
 -پدر دوستت دارم . الان خیلی وقته که منتظر این لحظاتم ..
  با این که اون اولین زنی نبود که کیرمو از خط کسش عبور می دادم ولی حس می کردم  لذتی که داره بهم میده از همه شون بیشتره . کیرمو خیلی آروم در فضای کسش حرکت می دادم ..
 -آخخخخخخخخ پدر پدر .. کیرتو توی کسم بگردون . همین جور آروم .. بهم بگو دوستم داری . منو از همه چی توی این دنیا بیشتر دوست داری و می خوای . اینو چشات داره بهم میگه .. بابای خوشگل من .. من که دارم حس می کنم  با چه عشق و حالی داری منو می کنی .. حالا از پایین به طرف بالا .. حالا بیا سینه هامو ببوس .. زیر گلومو .. همه جامو .. به موهام دست بکش .. بگو دوستم داری .. .. بگو  خوشگل ترین و ناز ترین عروس دنیا شدم .
 -اگه بذاری من حرف بزنم .
 -همش در اثر هیجانه . پدر تو الان چندمین باره که داماد میشی ولی من اولین باره که دارم عروس میشم . یا بهتره بگم که شدم .
غنچه ای بودن کس  بسیار تنگ النازو حسش می کردم . حس می کردم که یک میوه نارسو از درخت چیدم . ولی اون خیلی رسیده بود . این تازگی رو نباید خرابش می کردم . حالا که اون خودش می خواست و منم داشتم لذت می بردم  .. وقتی سرمو خم کردم و دهنمو گذاشتم رو سینه های تازه اش پاهاشو  تا می تونست دور پاهام فشرد .. -اوووووخخخخخ بخور گازش بگیر .. نوک سینه هامو .. هیچوقت مثل حالا نشده بودم . فکر می کنم تازه داری سینه هامو می خوری . بخورش بابا .. اگه می دونستم این قدر کیف داره هیچوقت نمی ذاشتم تا اینجا بکشه . خیلی زود تر از اینا دست به کار می شدم . بی خود نیست اون سه تا خواهرام هنوز  پاشون به خونه شوهر نرسیده می گفتن ما دست از سرت بر نمی داریم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی