ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 89

نادر از اون فاصله طوری نوشینو نگاش می کرد که  به نظر میومد اصلا انتظار شنیدن این حرفو نداشته .. 
-نوشین درست می شنوم ؟
 -آره درست شنیدی .. چیه انتظارشو نداشتی ؟ منم انتظارشو نداشتم . ولی باید باور کنی .
نادر می خواست برگرده و یک بار دیگه عشقشو درآغوش بکشه اما از این می ترسید که اون تصوری که اون از دوست داشتن داره با تصور نوشین فرق کنه .. نوشین نمی دونست چه جوری ادامه اش بده .
 -دختر من با تو چیکار کنم .
-هیچی .. دوستم داشته باش .. هر وقت بهت گفتم بیا بهم سر بزن .. از من خسته نشو .. بعد مهم تر از همه اینا بهم تقلب برسون . خیلی از درسام عقبم . نمی رسم . ولی از یکی دو روز دیگه میرم دانشگاه . برو بگو مریضه . اصلا خودم گواهی دکتر میارم .
-نوشین یه چیزی بپرسم ؟
 -بپرس.
 -بازم بهم میگی دوستم داری ؟
-من می تونم یه چیزی ازت بپرسم ؟
-بپرس نوشین .. هرچند تو به سوال من جواب ندادی.
 -نادر تو مث سه روز پیش دوستم داری ؟
 -راستشو بخوای نه ..
-می دونستم . وقتی مردا به برهنگی و سکس می رسن دیگه اون روح برهنه زنو نمی تونن در آغوش بکشن ..
 -آهای دختر این قدر تند نرو .دو سه روز پیش به اندازه بی نهایت دوستت داشتم اما حالا از بی نهایت یه خورده بیشتر .. حالا تو جوابتو بده ..
-نمی دونم نادر .. نمی دونم . حس می کنم می تونم لبخند زندگی رو ببینم . این حسو قبلا هم داشتم . می ترسم از این که عشق بازم خونه شو گم کرده باشه .
-عشق باید به خونه تو هم بیاد .
 -شاید این من باشم که باید به خونه عشق برم .. نمی دونم آخر این راه به کجا می رسه . من نمی تونم از عشق ببرم . اما می دونم با ناصر به جایی نمی رسم . لعنت بر پیوندی پوچی که پیوند عاشقانه ما رو به خطر میندازه.
 -نوشین تو فقط بگو آره هیشکدوم کاری نداره .
 -ولی این جورا هم که فکر می کنی نیست . اون احمق عشقو شوتش کرد .
 -نوشین می تونم یه چیزی ازت بخوام ؟
-بگو و بخواه اگه تونستم انجامش میدم ..
-یه بار دیگه بگو .. اون جمله دوستت دارم رو تکرار کن .. تا من برم . 
-اگه اجازه میدی نگم .
 -پشیمون شدی ؟
-نه .. آخه آدم هر چیزی رو نمی تونه در هر لحظه ای بگه . حتی اگه احساسش در تمام لحظه ها یکسان باشن .. ولی حس آدم , لطافت روح آدم گاهی اونو به اوجی می رسونه که می خواد فریاد بزنه عشقشو نشون بده .. به کسی که دوستش داره با تمام وجودش بگه که دوستش داره .. اون لحظه حس می کنه تمام نیاز های دنیا رو در عشقش خلاصه شده می بینه .
-تو فقط در بعضی لحظات اون حسو داری .
-نه.. من در تمام لحظات حداقل در این چند ساعته  این حسو پیدا کردم . وقتی به تو فکر می کنم وقتی می بینم که تو فرشته نجات من شدی و شاید گمشده مو خیلی سریع پیدا کرده باشم .. ........
-نمی دونم نوشین . باشه هر وقت حس گرفتی بگو . یه وقتی نمی خوام پشیمونت کنم .
 نوشین با خودش فکر کرد که حداقل تا شب نمی تونه اونو ببینه . اگه تازه بتونه در سومین شب پیاپی با اون باشه  -نادر یه لحظه صبر کن ..
-چیه چیزی رو جا گذاشتم ؟
 -آره قلبتو .. اونو می فرستم سمت تو . نگهش داشته باش .. دوستت دارم . دوستت دارم . بازم میگم تا هر وقت که بخوای ..
این باردیگه پسر به خودش این اجازه رو داد که به سمت عشقش بره .. در آغوشش کشید اونو غرق بوسه کرد . بوسیدنها و بوییدنهاشون تمومی نداشت .. نادر رفت و نوشین دیگه نمی تونست به آینده دور فکرکنه . حالا اون به آینده نزدیک می اندیشید . به ده دوازده ساعت دیگه . این که شبو چه جوری می گذرونه . آیا می تونه بازم با عشقش باشه ؟ آیا این لذتی رو که از جسمش و از هوس و هماغوشی با نادر می بره باید بهش بگه لذت گناه ؟ یا در واقع لذت عشقه ؟ .. نوشین به این چیزا فکر نکن . به این فکر کن که یکی هست که قلبش برای تو می تپه . دوستت داره . فراموشت نمی کنه .. اگه اونم مث ناصر باشه چی ؟ آخه مردا تا زمانی که تحویلشون نگیری یه ارزش  خاصی برات قائلن اما همین که تو رو سهل الوصول حس کردند همه چی براشون عادی میشه . فکر می کنن کی باشن . اون وقت میرن دنبال عشق و هوسی تازه .. حتی اگه اون عشق و هوس ها و در واقع معشوقه های تازه ارزشی پایین تر از قبلی و قبلی ها داشته باشن .. کمی خونه رو مرتب کرد .. آثار نادر رو پاک کرد . حسی به اون می گفت که سر و کله ناصر پیدا میشه . این بار خیلی راحت تر می تونست باهاش حرف بزنه . پشتش گرم بود . نمی خواست باهاش آشتی کنه . هنوز زود بود بهش بگه که می خواد ازش جدا شه .. می خواست بازم بیشتر نادرو بشناسه . اون یه عشق و دلبستگی خاصی رو نسبت به غریبه ای که واسش از هر آشنایی آشنا تر شده بود ..احساس می کرد . با این حال دوست داشت بازم بیشتر امتحانش کنه . بازم صبر کنه . نمی تونست بازم ضربه بخوره .. اگه طوری خودشو وابسته می کرد که دل کند ن واسش غیر ممکن می شد اون وقت مرگ تنها چاره ممکن برای اون بود .. ناصر برای اون مرده بود . پیوند ازدواجشو با اون مثل تلی از خاک فرض می کرد ولی می دونست این حسو ناصر نداره . به این آسونی ها دست از سرش بر نمی داره . مامور میذاره تا بفهمه علت تغییر روحیه اش چیه .. همون طوری که قبلا مامورا یا گماشته هاشو فرستاد سر وقت نادر تا اونو گوشمالی بدن .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی