ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 31

-پاشو نفیسه . من نمی تونم اشکاتو ببینم . نمی تونم غم غریب تو رو حس کنم . من دوستت دارم . من بهت گفتم بی عرضه ؟ من کی همچین حرفی زدم ؟ پاشو عزیزم . فدات شم . پاشو گریه نکن . اگه می خوای اشکی بریزی بیا با هم بریزیم .  چقدر اینجا قشنگه . چقدر احساس آزادی می کنم ! من حالا این میله ها رو دوست دارم . حالا این قفسو دوست دارم . عشقو دوست دارم . تو رو دوست دارم . شوهرمو دوست دارم . زندگی رو دوست دارم .. دستشو گرفتم و اونو از جاش بلند کردم . بغلش زدم . ندونستم که چند دقیقه در آغوش هم اشک ریختیم .
-مهتاب اگه بگم منم به اندازه تو خوشحالم شاید باورت نشه . ولی نمی دونی چه فشار ی رو دوش من بود . چقدر مضطرب بودم . نمی تونستم این لحظات تلخو درک کنم . این لحظات پر تنش رو . وقتی می خواستم حکم جدیدو بخونم می خواستم سر پاکتو بازکنم تمام تنم می لرزید . هرچی دوست داری بهم بگو . من خوشحالم . هم تو رو خوشحالت کردم و هم این که از دستت ندادم . آره من به دو علت خوشحالم . اگه خدای نخواسته اتفاقی برات می افتاد تو یه راهی رو می گرفتی و می رفتی  و من نه تنها تو رو از دست می دادم عمری هم این عذاب به دنبال من بود که نتونستم کاری برات انجام بدم .
 -می خوام شیرینی این کارت رو بهت بدم .
 -ببین می شنوی صدا رو .. آدمو به یاد تظاهرات سال 57 میندازه . من و تو که اون موقع به دنیا نبودیم ولی این همه سر و صدا برای توست .
 -نفیسه من می خوام پیش تو باشم .
-منم همین طور .. برو یک ساعتی رو با اونا باش من بر نامه رو طوری ردیف می کنم که برگردی اینجا و بتونی شیرینی خودت رو به من بدی . می تونی به دوستات بگی قراره بابت همین حکم جدید یه صحبتها و سوالایی هم ازت بشه .. اونا چه می دونن چی به چیه .. تازه هر چیزی رو که مربوط به این میشه قبول می کنن .
 -نفیسه من می خوام بمونم .
 -ببین زندانو گذاشتن رو سرشون . این زنا الان شورش می کنن . قتل عام به راه میفته . اگه منو نکشن اون وقت دولت اعدامم می کنه . اصلا معلوم نیست چی دارن میگن .. از دست نگهبانا هم کاری ساخته نیست . ..
 برگشتم به سمت  دوستام .. نفیسه اجازه داده بود که بریم به محوطه زندان و اونجا رو شلوغش کنیم ولی نگهبانا مراقب بودند .
 -بچه ها یواش تر .. چه خبره !
  افسانه : هیچی آبجی مهتاب .. فعلا که خورشید بالا سرمونه . ولی تا شب بالاخره این مهتاب در میاد .
من : مهتاب همین حالا شم در اومده . کی میگه ما زندانی هستیم ؟ ما تا موقعی که زنده هستیم و زندگی می کنیم آزادیم . بچه ها خدا کنار ماست .  وقتی که اون با ماست یعنی ما اسیر اونیم . پس در این دنیای پست آزادیم .
انگشتمو به طرف خورشید گرفته فریاد زدم به خورشید خدا سوگند که ما آزادیم . منم دارم همین خورشیدی رو می بینم که زنی دیگه ازخونه اش داره می بینه . همون خدایی که با منه با اونم هست .. وای بر نامه ای شده بود . دیگه نذاشتن بیش از این سخنرانی کنم . زنا با استفاده از تشت و کاسه و بشقاب بزن بکوبو شروع کرده بودن . صغری از چند نفر خواست که دورشو بگیرن تا نگهبانا نتونن ببینن که داره چیکار می کنه . شلوارشو کشید پایین و چند لحظه ای رو با همون کون لختی که منو به یاد سینی بزرگ مینداخت رقصید .. خنده ام گرفته بود . همه شون واسه من جشن گرفته بودند . از بد دهن و خوش دهن .. از مهربون و قسی القلب .. دیگه همه رو متحد کرده بودم . همه دوستم داشتن . این برام از هر چیزی با ارزش تر بود که دیگران تا به اون حدی دوستم داشتند که نمی تونستن دوری منو تحمل کنن و این بهم انگیزه می داد تا بتونم بازم مثل گذشته ها و بهتر از اون باهاشون تا کنم . آخه چرا اونا باید تا این حد دوستم داشته باشن .  فکر کنم به این دلیل که شنونده خوبی بودم .  حتی برای یک جنایتکار .. کسی که آدم کشته بود نگران وضع من بود و نمی تونست مرگ منو حس کنه .. وقتی افسانه بغلم زد و گفت واسه امشب شیرینی رو فراموش نکن .. دلم واسش سوخت ..
 -عزیزم شاید بازم منو ببرن بازجویی.
 -چه خبره . مگه می خوان آزادت کنن . نکنه می خوان از سرگذشت تو کتاب داستان بنویسن .
-نمی دونم .. ولی در اولین فرصتی که در کنار تو باشم حتما .. نفیسه هم خودشو به جمع ما رسوند .
-خانوما یواش تر ..  صدای شما تا یک کیلومتر اون طرف تر میره فکر می کنن که ما اینجا عروسی گرفتیم .
 شهناز : بالاتر از عروسیه .. یکی از خانوما که ظاهرا آثار اعتیاد هنوز رو صورتش مشخص بود گفت دفعه دیگه من میشم عروس خانوم . معلوم نبود این همه شکلات و نقل و نبات و شیرینی از کجا اومده بود بیرون .. وردست و کارد و چاقو و ..
 عاطفه : بچه ها میوه ها رو هم بریزین بیرون .
 ثریا : فقط حواستون باشه که هرکی دست نزنه و دو تا سه تا نخوره ..
رو کردم بهشون و گفتم .
 -خانوما .. خواهرای من .. ..
تا چند دقیقه گریه نذاشت حرف بزنم ..
 -من خوشحالم . خوشحالم که این همبستگی رو می بینم . کاش ما آدما اون طرف دیوار هم قدر همو می دونستیم . شما امروز نشون دادین که زندگی یک نفر یعنی زندگی همه و زندگی همه یعنی زندگی یک نفر .. من چه جوری بگم که دوستتون دارم . چه جوری بگم که فدای تک تکتون میشم . تو رو خدا یه نگاه به میوه ها  و شیرینی و شکلاتهای در هم و بر هم و کارد و چنگال و وردستهای به هم ریخته بکنین .. این محفل و این فضا ار مجلل ترین تالار ها هم مجلل تره .. این غذاها این خوردنی ها رو که می بینم حس می کنم یه طعامی از بهشت واسه ما رسیده .. واسه این که ما آدمایی که سرنوشت مشابهی داریم در کنار هم خوش باشیم و از زندگی لذت ببریم .. ..
برنامه پذیرایی ادامه داشت .. دیگه دوسه ساعتی رو با اونا بودم  و بعدش با نفیسه رفتم .
 -ببینم مهتاب خیلی خسته ای ؟
 -نه فکر نکنم هیچوقت تا به این اندازه پر انرژی بوده باشم .
-ولی می دونم دوست داری از نظر فکری در آرامش باشی ..
 -زندان به اندازه کافی بهت فرصت میده که فکر کنی .. چیه دوست نداری شیرینی خودمو بهت بدم ؟
 -با تمام وجودم می خوام مهتاب . می خوام که تن بر هنه تو رو در آغوش بکشم و بهت بگم چقدر دوستت دارم . یک لز شیرین ..
 -نفیسه  جون .. دفعه قبل که به دنیا اومدم یک نوزاد بودم . نمی دونستم دنیا چیه .. هنوز روح من رشد نکرده بود . اگرم می مردم نمی دونستم مرگ چیه . ولی حالا می تونم این شعرو قبل از این که بریم توی رختخواب به این صورت  در بیارم و بخونم ..ای کاروان آهسته ران تا من به چشم خویشتن ..بینم که جانم می رسد . بینم که جانم می رسد .. آره من دارم تولد خودمو می بینم .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی