ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 103

بعد از مدتها یه چند ساعتی خواب راحت داشتم . وقتی هم که بیدار شدم بازم یه احساس آرامش خاصی داشته ولی وقتی که به یادم اومد باید پاشم و خودمو برسونم خونه داشتم یه جوری می شدم . به سقف نگاه  کرده به گذشته و حال و آینده فکر می کردم . پس از دقایقی دست نوازشگر   بیتا رو حس کردم که داره با موهای سرم بازی می کنه .
-دعوات کنم ؟
-چرا ؟
-تو قرار بود اگه خوابم برد بیدارم کنی  ..
 -فکر کنم دوتایی مون با هم خوابمون برد .
 -عادت می کنی ها ؟
 -به چی بیتا ..
-به این که دروغ بگی .
 -تو از کجا می دونی ..
 -از نگات .. از طرز حرف زدنت .. آخه یه صداقت بچه گانه در کلام تو وجود داره . حالت صورتت نشون میده که داری به خودت فشار میاری تا یه چیزی رو یه جور دیگه ای بهم بگی ..
-نمی دونم چی بگم . طوری رفتار می کنی که حس می کنم بیست ساله داری باهام زندگی می کنی . راستش دلم نیومد بیدارت کنم . نگات می کردم . درسته که دوست داشتی واسم حرف بزنی تا با نغمه های دلنشین تو چشامو رو هم بذارم .  ولی حس کردم که با چشای بسته ات داری باهام حرف می زنی . یه دنیا عشقو در سیمای خفته تو دیدم . حس کردم خیلی خسته ای . دلم نیومد بیدارت کنم . همین! ..
 -حالا شدی پسر خوب . بگو این پسر خوب بر نامه اش چیه .
 بازم می خواستم یه چیز دیگه ای سر هم بندی کنم که اون متوجه نشه که هنوز تا یه حدی دلم پیش گذشته امه و عذاب می کشم . تا فکر نکنه که ممکنه  دلبستگی گذشته من به فتانه مانعی بر سر راه عشق من به اون شه .
 -با نگاهت آدمو می ترسونی . ببینم می خوای تا آخرش منو بترسونی ؟
-یعنی تو واقعا ازم می ترسی ؟
-شوخی کردم بیتا . تعجب می کنم اون نامرد چطور راضی شد که آزارت بده .
 -تو خودت میگی نامرد .
 بهترین موقع بود که از پاسخ دادن طفره می رفتم ولی اون خوب حواسش جفت بود ..
 -پسر فکر نکن حالیم نیست . دوست نداری جواب بدی نده ..
 یه نگاهی به لک شورتم کردم که اونوهم متوجه شد ولی چیزی نگفت .
 -بیتا تو که احساس منو می دونی . پس چرا ازم می پرسی .
 -خیلی عذابت میده ؟
-وقتی تو در کنارم باشی نه .. 
-اینو جدی  میگی ؟
 -بقیه حرفام دروغ بود بیتا ؟
-من کی اینو بهت گفتم .  سرشو گذاشت رو شونه ام . منم آروم آروم شروع کردم به حرف زدن با اون .
-حالا من با یه دنیا رنج و امید از این خونه میرم سمت خونه خودم . خیلی سخته آدم خودش آخرین ضربه رو بر باور هاش بزنه .
-عزیزم تو هیچ ضربه ای به باور هات نمی زنی . یک قسمتی از باور هات محو شده . این که حس کنی یک آدمی وفادار بوده و تا آخر عمرش خودشو شریک تو می دونه یک باوره و نابودی این باور یک باور دیگه . بالاخره یک جایی انسان به این باور می رسه  که زیبا تر از صداقت و وفاداری و بی ریایی چیزی در این دنیا وجود نداره . اینا هستند که عشقو می سازند .
-باورمو بهم بر گردن بیتا .. دارم نابود میشم .. باورمو بر گردون .. هق هق گریه امونم نداد ..
-همیشه حس می کردم که اشک یک مرد نشون دهنده دردشه ولی خجالت آوره بیتا .. حالا با اشکام آروم میشم . حالا حس می کنم که اگه یه مرد نتونه اشکی بریزه مرد نیست . گاهی وقتا دلم می خواست خودمو بکشم ولی حالا که فکرشو می کنم یکی که تو رو هزاران بار کشته ارزش اونو نداره که تو یک بار خودتو براش به کشتن بدی .
دستامو دور گردنش گذاشته لبامو فرستادم رو لباش .. احساب خواب و آرامش اومد به سراغم . اشکهای من گونه های اونو تر کرده بود .
-فرهاد بهم قول میدی که اگه هر جریانی شد بر خودت مسلط میشی ؟
-من حالاشم بر خودم تسلط دارم .. ولی بیتا منم دارم یه جورایی افکار تو رو می خونم . تو واسه من نگرانی چون ناراحتم . ولی نگرانی دیگه ای رو هم در چهره ات می بینم فکر می کنم یه حالت تاسف داشته باشی . طوری که انگار این وداع آخر ما باشه .
-چرا به این فکر می کنی که ممکنه من و فتانه دوباره آشتی کنیم ؟
- تو که بهتر فکرمو می خونی .. واسه این که تو خیلی مهربون و ساده ای . ولی درمانده نیستی . برو خدا به همراهت . اگرم اومدی و گفتی که این چند روزه جزو رویاهای زندگی من بود  و باید فراموشش کنم قبول می کنم که یک رویا بود ه ولی هرگز فراموشش نمی کنم . می دونی از خدا چی می خوام فرهاد ؟
 -چی می خوای بیتا ..
 - این که وقتی میای پیشم شاد و خندون باشی حتی اگه به قیمت آشتی با زنت باشه .. حتی اگه به قیمت درد جدایی من از تو باشه .. هر چند هنوز باور ندارم خیلی چیزا رو.
 -تو که راز نگاهمو رو خوب می دونی . همه چی رو از چهره ام می خونی . چرا داری منو متهم می کنی که دوستت ندارم ؟
 -شاید خیلی از آدما خوشبختی رو باور نداشته باشن . شاید منم یکی از اونا  باشم .ولی حس کردم در کنار تو طعم شیرین خوشبختی رو میشه چشید .  راستی می دونی واسه هر آدمی که در زندگی زجر کشیده باشه حتی اگه یه روز احساس خوشبختی کنه کافیه ؟ واسه آدمی که عاشق باشه و خوشبختی عشقشو بخواد کافیه که  یه روز اونو در کنار خودش داشته باشه .  حس می کنم که نباید زیاده از حد توقع داشته باشم .
-نگرانی عجیبی رو در چهره بیتا می خوندم .
-یعنی اگه بیام و بهت بگم بهت نیاز دارم و تنهام نذار بازم برات اهمیتی نداره ؟
 -برام زمانی مهمه که برات مهم باشم . ..
 اون می خواست بهم بگه که دوست نداره منو خود خواه ببینه .یعنی این نباشه که هر وقت احساس تنهایی کردم بیام سمت اون یا فقط به خاطر تنهایی خودم نباشه که بگم بهش نیاز دارم . باید اونو به خاطر خودش دوست داشته باشم . 
 -بیتا یه چیزی ازت بپرسم ؟
-بپرس .
-تو برای خودت استرس داری یا برای من .
-شاید باور نکنی ولی به عشقمون قسم برای من تو مهم تر از خود منی .
 -حس می کنی چی واسم بهتر باشه ..
نگاهی به من انداخت و گفت اگه اجازه میدی جواب این سوالو ندم .
-چرا ؟
-می ترسم فکر کنی من خود خواهم .
- نمی خوای جواب بدی .
منظورشو گرفته بودم . چه خوب زبون همو می فهمیدیم . اون داشت می گفت که منو دوست داره عاشقمه .. و برای من می تونه مایه آرامش و تسکین باشه .. با یه بوسه ازش خداحافظی کردم . در همین موقع فتانه واسم زنگ زد .
-عزیزم کجایی دلم واست یه ذره شده .. دیگه باید تا شب برگردی ..
-احتمالا تا شب بر می گردم . اگرم یکی دو ساعتی دیر کردم نگران نشو .
 راستش من می خواستم سر زده برم خونه مون .. ولی اون یه حرفی زد که نشون دهنده ترس و احتیاطش بود و شایدم نبایستی بر داشتی عجولانه می کردم .
-فرهاد من و فربد میریم خونه مامانت . اگه خسته نیستی می تونی بیای اونجا دنبالمون .. چرا این کارو کرده بود .. مگه از نظر اون مردی که از سفر بر می گرده اونم یه سفر کاری نمی تونه خسته باشه ؟ .. یه ساعتی رو در خیابونا دور زدم .. زنگ زدم به خونه مامان .. صدای فربد میومد .
 -مامان فتانه اونجاست ؟
 -سلام فر هاد چطوری . کی بر می گردی ؟
-تا شب بر می گردم . فتانه اونجاست ؟
-نه عزیزم .. اون بچه رو گذاشت و رفت آرایشگاه . الان هم زنگ زد که یه عروس واسه آرایشگر رسیده ممکنه دیر بیاد .
 خاطرم جمع و ناجمع شد . ناجمع از این که هنوز تصور این که همسرمو در آغوش یکی دیگه ببینم منو می لرزوند و جمع از این که راحت می تونستم برم خونه و ببینم چی به چیه . .. حس بدی داشتم از این که پامو بذارم به خونه خودم . یه حس عذاب و شکنجه . خونه ای که ازش خاطره های تلخ و شیرینی داشتم . اگه شیرینی های زندگی آدم بعد از تلخی ها باشن میشه اون تلخیها رو هم فراموش کرد .. دستام می لرزیدند . نمی دونستم شاهد چه صحنه هایی خواهم بود . صحنه های اضافه رو رد کردم .. فتانه بازم رفت جلو میز آرایش .. این بار زیاد به خودش نرسید . ندیدم که تماس تلفنی داشته باشه . شاید جایی خارج از فضای فیلمبرداری با مهرام تماس گرفته  باشه .. .. زنگ درفیلم  خونه به صدا در اومد . لعنتی خودش بود . فتانه این بار یه پیراهن یه سره ای تنش کرده بودبه رنگ مشکی و نقره ای که یک طرفش از بغل پاها تا بالای پاش شکاف داشت . مهران خواست اونو ببوسه ولی اون صورتشو پس زد . یه لحظه بی آن که خودم بخوام لبخندی گوشه لبام نقش بست و خیلی زود محو شد . به ثانیه نرسید . فتانه رفت و رو تخت نشست . مهرام  رو صندلی و روبروش قرار گرفت ..
 -فتانه تو چت شده یه روز با من می پیچی .. یه روز گرمتری .. حالا هم منو آوردی این جا که این رفتارو با من داشته باشی ؟
 -ببینم فکر کردی چی ؟ آوردمت این جا تا نوازشت کنم ؟ تا برات هورا بکشم و بهت آفرین بگم که با احساسات یک زن بازی کردی ؟ یا این که دوست داشتی مهشید جونتو این جا ببینی ..
-تو که دیروز باهام بهتر بودی.
 -ببین من شوهر دارم . تو زندگی منو به نابودی کشوندی ..
-چرا این قدر بحث های اضافه می کنی . انسان وقتی زندگیشو به سمت نابودی می کشونه که خلاف خواسته های دلش کار کنه . من که لجبازی های عاشقونه ات رو می شناسم .. هنوز اون حرارت و داغی تن برهنه ات زیر پوست عشق و هوس من مونده .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی