ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هر کی به هر کی 251

-اشرف میگی با اینا چیکار کنیم.
 -نمی دونم به نظرم رها کردن اونا تا پایان عملیات رزمایشی به صلاح نیست .
 در همین لحظه که اون زن و شوهر تا حالا فارسی حرف نمی زدن شروع کردن به بلبل زبونی .
میثم : ما رو ول کنین بریم سر خونه زندگیمون به جون آقا به خاطر مصلحت نظام حرفی نمی زنیم .
 شهره : شوهرم راست میگه . اون از وفاداران به نظام و رهبریه . به خاطر این که امریکا و اسرائیل سوء استفاده نکنن چیزی نمیگه و منم حرفی نمی زنم .
 اشرف : حرف زیادی نباشه . شما رو با خودمون می بریم . ببینم بچه که ندارین  . میثم : نه . ولی کس و کار که داریم اونا نگران میشن و میان دنبال ما می گردن .
-زیاد حرف می زنین . لباساتونو بپوشین ..
 مسلسل رو گرفتیم طرفشون و یواش یواش راه افتادیم . لباس بسیجی به تن من داشت آواز می خوند ولی به این اشرف خیلی میومد . اونو درست شبیه این چریکهای میلیشیا و اون کمونیست هایی کرده بود که مدتها در امریکای جنوبی مبارزه می کردند . آنیتا و منصوره تا ما رو دیدن اومدن جلو ..
آنی : این چه وضعشه داداش ..
 اشرف : درگیری داشتیم . دو تا اسیر گرفتیم .
 شهره رفت تا یه چیزی بگه اشرف نوک مسلسل رو به بدنش فشار داد و اخمی بهش کرد که دیگه جا رفت . آنیتا به طوری که اشی نشنوه به من گفت ببینم جریان اسیر و جاسوس چیه ؟ شما با این دو تا بر نامه سکس داشتین ؟
- نه چی شده مگه ؟
-داداش به من دروغ نگو .. سر و صورت و سرخی قیافه شما دو تا با این خراشی که زیر گردنت وجود داره ودو ساعت قبل نبود نشون میده که یه کارایی انجام دادین.
 - آنی ! من میگم چیزی نیست و تو همش داری حرف خودت رو می زنی . گیرم که باشه اصلا تو چرا دخالت می کنی . مصلحت نظام و عملیات سبب شده که ما خیلی مراقب باشیم و به دشمن ضربه بزنیم .
-مثل این که تو هم  توهم زده شدی یا داری ما رو رنگ می کنی .
 یه بوسه از صورت آنی بر داشته و گفتم خواهر کوچولوی من حالا این قدر ناز نکن . .اشرف : من نمی دونم این نگهبانای بعدی و  افسر نگهبان چرا این قدر دیر کرده . منظورم از افسر همون عفته .
 - شاید در وضعیتی باشه که نتونه بیاد .
 اشرف : شما سنگرتونو حفظ کنین . من الان  میرم اون بالا ببینم چه خبره . عفت و عارف و جانشینان شما رو می فرستم .
 آنی داشت حرص می خورد .
-آریا مشغول نمیشی تا من بیام .
 -آنیتا من خسته ام . دو ساعت نگهبانی و دستگیری دو تا جاسوس ضد انقلاب منو خسته ام کرده . تو یه جا وایساده بودی و شایدم تو و منصوره به نوبت خواب بوده باشین . من که تا رفتم نمی تونم عملیات تپه رو شروع کنم . تازه رزم شبانه هم داریم . -ببینم عملیات کوه نوردی خوب بود ؟
-خواهرم این قدر به من متلک نگو .. -من که رفتم بالا کاری نمی کنم . تا تو بیای و به من برسی . اگه بخوای دبه در بیاری و بگی من خسته ام اون وقت دیگه اسم منو نمیاری .
-چیکار می کنی . میری  خودت رو میندازی بغل یکی دیگه و با اون حال می کنی ؟ 
-اولا این کار خلاف نیست و خودتم می دونی . بعدش من که ته دلم راضی نیستم جز تو با کس دیگه ای باشم . این چند دفعه ای هم که بودم این خودتو بودی که منو پاس دادی .. بعد این که خیلی بی غیرتی که داری این جوری حرف می زنی ..
 بازم اشکاش داشت در میومد که بهش گفتم باشه  من کاری نمی کنم تا تو بیای . .. خلاصه من و اشرف رفتیم بالا . صدای آهنگ عربی میومد که یکی از اون آهنگ های شاد نانسی عجرمو گذاشته بودند که فکر کنم اسمشم بود آه و نص و این عفت عجب تند و با حال می رقصید ..
اشرف : به به ! هرچه از این معاون خودمون تعریف کردیم بد تر در اومد . ببینم عفت این چه وضعشه .. چرا این قدر تیپ خاک و گل گرفته داری .. این  پارچه چیه دور کمرت آویزون کردی . زیرش که هیچی نیست و کاملا لختی . سربند عربها چیه که بستی .. تو الان باید باشی اون پایین .
عفت که خیلی خسته نشون می داد گفت خیلی ببخشید مگه ساعت چنده ..
- یک ربع میشه که از نوبت نگهبانی تو گذشته ..
 -واااایییییی اصلا حواسم نبود .. در همین لحظه صدای آهنگ عربی در اومد که چند تا از مردا اومدن جلو و دست  عفتو گرفتن و بلندش کردند .
 -اشرف خانوم اونو ببخشید . تقصیر ماست .. ما ازش خواستیم که رو زمین دراز بکشه .. وایسه .. پشتک وارو بزنه انواع و اقسام رقصها رو اجرا کنه .. گناه نداره ازمون ساعت پرسید و دروغ گفتیم ..
 از اون طرف دیدم که اون دو تا اسیر چشاشون همین جوری گرد شده بود و داشتن به جمعیت برهنه صد  نفری روی تپه و مرتع نگاه می کردند . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

عالیه داداشم مرسی داداشم ای کاش عفت با اون مردا سکس میکرد

ایرانی گفت...

وقت برای سکس هست . وقبلا هم عفت این مدل سکسو قبل از این که برسن به این جا داشته ...ایرانی