ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 85

خلاصه من که دیگه خاطرم آسوده بود از این که هر وقت بخوام می تونم النازو در اختیار داشته باشم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد .. یهو دیدم یه پارچه ای صورتمو قلقلک میده . بوی خوشی همه جا پیچیده بود .. یادم اومد که خوابم برده الناز هم دیگه رفته بود حموم ..
 -واااااااییییییی دختر تو این جا چیکار می کنی . این بازیها چیه در آوردی؟
 -بابا دوست داری ؟ خوشت میاد ؟
 -اینا چیه تنت کردی ؟ درش بیار اینو شگون نداره . لباس عروس مادرت  رو کجا داشتی ؟ مگه اونو با خودش نبرده  بود . این نحسه .
 -بابا این خرافه ها چیه . شگون نداره چیه ؟ ببین خیلی خوشگل شدم نه ؟ منم امشب عروسی منه . من می خوام زن بابا جونم بشم .
 -بهت گفتم از اون حرفای تکراری نزن . کاری نکن که از خونه بیرونت کنم .
-بابا من این حرفو به حساب شوخیت می ذارم . برای چی منو بیرون کنی . مگه من چیکار کردم . اگه منو بیرون کنی اصلا سر میذارم از این جا میرم . قید همه چی رو می زنم . اصلا تو دلشو داری با من این جور حرف می زنی ؟
 -ببین من و تو چی قول و قرار کردیم ؟ این که تو اصلا حرفشو هم نزنی .ولی مثل این که گوشت بدهکار نیست ..
 -بابا از نگات معلومه خیلی ازم خوشت اومده .
-من که همیشه ازت خوشم میومده .
-منظورم از این چهره جدیدیه که درست کردم .
-بهت چی بگم دختر .. خیلی ناز شدی . اون اکلیل ها و روژ قرمز گونه و صورت که به چهره سفیدت زدی خیلی بهت میاد . اگه بهت بگم همین آرایش ملایم تو روخیلی خوشگل تر از اون سه تا خواهر عروست کرده شاید باور نکنی .
-چرا بابا باور می کنم . اینو نگاه تو داره داد می زنه و به من میگه . چون اونا رو این جوری نگاه نمی کردی .
- همه اینا رو قبول دارم ولی تو با این کارات نمی تونی کاری کنی که من تو رو از مرز دختری رد کنم وبه سر زمین زنها برسونم .
 -پدر این شتریه که بالاخره یه روزی باید در خونه من بخوابه .
-ولی نه توسط من .
-آخه اردی جونم کدوم یک از اون سه تا دختری که اون بالا هستند امشبه رو دختر رفتن خونه شوهراشون ..
-آخه تمام مردا که یک شکل نیستند . 
-می گردیم یک شکل با اونا رو پیدا می کنیم .
-اگه نشد چی؟
 -همین جا پیش تو می مونم و مثل حالا زنت میشم یعنی هستم و همیشه هستم . اصلا شوهر نمی کنم.
 -نکنه باید بچه دارت هم بکنم .
-اگه این کارو می کردی که خیلی عالی می شد . مثلا بچه رو مینداختیم به گردن یک نفر ..
 -الناز ..اون روی سگ منو بالا نیار ..
 به زور جلوی خودمو گرفته بودم که بیش از این سرش داد نکشم . علاقه زیاد من به اون سبب شده بود که این بذل وبخشش اونو قبول نکنم ولی اون خودشو گردن آویز من کرد و قبل از این که بفهمم چی شده منو رو تخت خوابوند . خنده دار اینجا بود که همون یه تیکه شورت منو که به عنوان آخرین تن پوش داشتم درش آورد و تا بخوام حرفی بزنم عروس خانوم خیالی  کیر منو گذاشت توی دهنش .
-آخخخخخخخ نهههههههه هر کاری رو می کنم ولی زنت نمی کنم . می خوای خودت رو عروس من بدونی بدون . هر چی می خوای باشی باش . ولی اون کاری رو که تو گفتی انجام نمیدم . خیلی ناز شدی . چقدر بهت میاد این لباس . از مادرت در اون روز هم خوشگل تر شدی ..
 راستش خیلی آرزو داشتم که عروسی النازو ببینم ولی وقتی که تصورشو می کردم که ته تغاری من  یه روزی در لباس سپید عروسی میره و در کنار مرد دیگه ای قرار می گیره تا حدودی حس حسادت کرده  متوجه شدم که ته دلم اونو خیلی بیشتر از اون سه تا دوست دارم . نباید این جور باشه ولی خود به خود مهر اون به طرز خاصی در دلم نشسته بود . چون وقتی که اون سه تا ی دیگه امشب به خونه بخت می رفتند یا سر عروسی  اول الهه و المیرا اصلا حس بدی نداشتم که مثلا به دامادام حسادت کنم . برای ساعاتی یه چیزی رو گم کرده حس می کردم ولی خودمو عادت داده بودم.. اما در مورد الناز فکرمی کردم که اون تسلط عجیبی بر من داره . ازجاش پا شد  . تا بفهمم چی شده خودشو کاملا برهنه کرد .. ولی یه شورت توری خیلی نازک  به رنگ لیمویی تنش کرده بود .. اون قسمت شورتو که روی کسشو گرفته بود گذاشت رو دهنم . مگه می شد  جنس خوشبو و خوش طعمو دید و بهش لب نزد ؟
 -اوووووهههههه الناز این شورتتو انگاری توی آب گذاشتی ..
-زیر شورته می خواد امشب باهات تصفیه حساب کنه .
 ساکت شده بودم . به موقعش باهاش مقابله می کردم . با این الناز هرچی چونه می زدم بد تر می کرد . شورتو از پاش در آوردم و زبونمو گذاشتم رو شکاف کسش .
 -دوستت دارم بابایی بخورش کسم مال تو .
-ولی اون ورش مال من نیست و نمیشه.
 -همه جاش مال توست . هر طرفش مال توست . پشت و رو و زیر و بالا و درون و بیرون .. بی پرده و با پرده همش مال توست ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی