ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 105

-مهرام تو اون روز هم مثل حالا آدم هوسبازی بودی . من تازه رسیده بودم به سنی که شاید هنوز دنیای اطراف خودمو اون جور که باید و شاید نمی شناختم . تو هم همین آدم بودی . فرق بین دخترا و پسرا در جامعه ما اینه که  پسرا می تونن آزاد باشن . اونا می تونن خیلی کارا انجام بدن بدون این که بهشون  بگن بالای چشمتون ابروست . می تونن دوست دختر بگیرن . وقتی گندش در اومد و بابای دختره رفت خونه پسره در زد و شکایت کرد اون وقت همه جا آبروی دختره میره  .. میگن پسره هر غلطی دلش می خواد می تونه بکنه .. مذهبی ها میگن دختره تا رسیده شد تا تونست  یه تیکه دستمال  و پنبه بذاره لای پاش می تونه از دواج کنه . انگاری که عقل دخترا لای پاشون قرار داره . انگاری که این هوسه که تصمیم می گیره ما آدما چه جوری فکر کنیم . میگن ازدواج کنین  تا گناه نکنید .. خیلی ها عاشق شدن .. خیلی  از دخترا فریب پسرایی مثل تو رو خوردن و خیلی  از همون دخترا هم اسیر هوسهای خودشون شدن ولی اگه آدمای پستی مث تو نبودن هرگز کارشون به این جا نمی کشید که اونا هم لب به سیگار بزنند و مثل شما ها ادای مرد شدن در بیارن . برن بشینن سر تنباکو .. حتی معتاد شن . چه فایده ! راستی مرد بودن چه فایده ای داشت که این دخترا بخوان خودشونو مثل شما مردای کثیف بار بیارن ؟! مگه همین شما ها نیستین که پا رو احساسات زنا و دخترا میذارین ؟ دنیا رو واسه خودتون می خواین . همین که از مرز هوس رد شدین هوس یه سرزمین دیگه ای رو می کنین . یه فضای دیگه .. مهرام ! طبیعت سبز در همه این سر زمین ها یکیه .. خورشید بالا سرشون .. آسمون آبی و لذت بردن ها ..
 -تو خودت به کی میگی فتانه .. اگه آسمون همه جا یه رنگه چرا دوست داشتی و اومدی زیر آسمون من ؟ اگه من بد بودم و هستم تو هم مث منی . تو هم دوست داشتی و دوست داری از زندگیت لذت ببری . خوش باشی . من هر دومونو دوست دارم و تو فقط عاشق خودتی . من بهت گفتم دوستت دارم با تمام وجودم . از همون وقتی که در مدر سه راهنمایی درس می خوندی .. یه نوجوون بودی . دوست خواهرم بودی . عاشق نجابت و  زیبایی تو شده بودم . عاشق متانت  تو .. راه رفتن تو . مظلومیت تو .. اگه نگاهت رو .. لبخندت رو .. احساست رو واسه من می ذاشتی کنار منم جونمو واست کنار می ذاشتم که با همه اون شرایط بازم جون و زندگی من فدای تو بوده و هست . ولی نمی خوای اینو قبول کنی .منو هوسباز خوندی . منو طمعکار خوندی . امروز دیگه چته . نه از مهشید خائنی که با نقشه می خواست صاحب همه چی شه خبری هست و نه از  املاکی که خودت داشتی . بیا و برای یک بار م که شده باور کن .. قبول کن که دوستت دارم . قبول کن که واسه تو می میرم . بدون تو نمی تونم زندگی کنم .
 -مهرام من برای بار ها و بار ها اینو قبول کرده بودم . حتی بار اولی که از رابطه تو و مهشید با خبر بودم . پونزده سال دور از من تفریح کردی گفتم خب ایرادی نداره .. منم رفتم و از دواج کردم . تازه بین ما که چیزی نبوده .. اومدی و با چرب زبونی های خودت خامم کردی و منو به دام خودت انداختی و دیگه خودت می دونی باهام چیکار کردی .. باشه قبول , منم مقصر و گناهکار .. اما با مهشید بودی .. یه بهونه آوردی .. می دونستم  که درست نمیگی ولی چون دوستت داشتم چون فکر می کردم عاشقتم و نمی خوام سنگدلی های تو رو خیانت تو رو باور کنم خودمو فریب دادم و گفتم که شاید بهانه های تو راست باشه . بازم رفتم به سمت اون چیزی که دوست داشتم باشه . می خواستم  واقعیت رو اون جوری که هست  واسه خودم ردیفش کنم .
-و من فکر می کنم بهترین کارو انجام دادی . تو نمونه یک زن شجاعی . زنی که نموند و خودشو اسیر زندگی کلیشه ای با شوهرش نکرد . برای من تو یک زن مقدسی برای دقایقی هیشکدوم حرفی نزدن . فقط سکوت بینشون حاکم بود . بعد اون مهرام از جاش پا شد و اومد روی تخت کنار فتانه  نشست . .. دلم می خواست اون لحظه کنار اون دو نفر بودم و اول با دستای خودم اون پسره پرروی کثیف انگلو می کشتم . ...
 -کی بهت گفته بیای پیش من ..
 -فتانه من طاقت دیدن  اشکهای تو رو ندارم . هرچی دلت می خواد به من بگو . تحقیرم کن ولی تا موقعی که آرامش و لبخند تو رو ندیدم از این جا نمیرم . چون اون وقت خودم نا آرام میشم . شب و روز برام معنایی پیدا نمی کنه .
-حالا آرامش داری مهرام ؟
-اگرم نداشته باشم در کنار توام . امید به آرامش دارم . چون هستی و دنیای خودمو در کنار خودم دارم .
 -خیلی زبون بازی .. ولی تو آرامش منو ازم گرفتی . آرامش زنی که بهترین زندگی رو داشت . با صدای گریه های بچه اش از خواب پا می شد . و گاه با صدای پای شوهری که هر چقدر احتیاط می کرد که آروم راه بره تا صبح به وقت رفتن به سر کار بیدارم نکنه , گاه بیدار  می شدم . شوهری که بیشتر دار و ندارشو به اسم من کرده بود . من برای اون ارزش داشتم . مردی که اهل خیانت نبود و نیست .
 - چند بار بهت بگم فتانه . تو هم اهل خیانت نیستی . اصلا این واژه خیلی زشت و توهین آمیزه . معنا نداره . تو اون کاری رو که حس می کنی درسته کردی  . شاید تو زندگی راحتی داشتی و کسی بود که با تمام وجود دوستت داشته باشه . قبلا هم بهت گفته بودم آیا این راحتی معنای خوشبختی رو می داده ؟ همه اون چیزی بوده که تو از زندگی می خواستی ؟
-مهرام همه آدما به اون چیزی که می خواستن نرسیدن  یا اگه بخوان نمی رسن  . زندگی برای این نیست که  ما به تمام چیزایی که می خواهیم برسیم.
 -ولی برای رسیدن به اون باید تلاش کنیم . اگه در کنار ما باشه و نخواهیم که جذبش کنیم در حق خودمون گناه کردیم . هرچند از لفظ خیانت خوشم نمیاد و بهش اعتقادی ندارم ولی میشه گفت اینجاست که داریم به خودمون خیانت می کنیم . مثل همین کاری که تو الان داری در حق خودت می کنی .
 -چرا نمی ذاری من آروم بگیرم .
 -من اگه از پیشت برم تو طوفانی تر میشی . مگه این چند روزه بهم جواب نمی دادی ؟ اگه واقعا منو نمی خواستی می تونستی خیلی راحت منو  به شوهرت لو بدی ..
 -مهرام من داشتم خانومی می کردم .
 -اما برای دیگران . نه برای خودت . برای خودت  وقتی می توستی و می تونی خانومی کنی که اون مردی رو که می تونه تو رو خوشبخت کنه و بهت حس زندگی بده در کنار خودت ببینی . حس کنی که یک ملکه واقعی هستی .
 -به من دست نزن .. دست نزن .. کارم نداشته باش .
 -من کاریت ندارم . ولی دلم می خواد که احساس منو درک کنی که چقدر دوستت دارم . چقدر با تمام وجودم  دارم خودمو برات می شکنم و خاک می کنم تا تو متوجه شی که من بی تو نابودم .
-ولم کن مهرام . دستتو بکش کنار ..
 -نه .. نهههههه من ولت نمی کنم . تو باید بدونی که داری اشتباه می کنی . من نمی ذارم که پونزده سال اشتباه خودت رو تکرار کنی . من با تو شیرین ترین لحظات زندگیمو داشتم . حس کردم عشق واقعی رو در کنار تو می تونم پیدا کنم فتانه ! و پیدا هم کردم . نمی خوام این لحظه های شیرین  رو فقط به خاطره ها بسپرم و حس کنم که دیگه تکرار شدنی نیستند .
 -ولم کن پررو . به زور می خوای منو ببوسی که چی بشه .. من که همونم . منو دیگه نمی تونی خام کنی ..
 -عزیزم . تو چرا هر روز یه جوری میشی . مگه من از دیروز تا امروز چه فرقی کردم ؟! این تویی که با خودت در گیری ..
 -نمی دونم عوضی . من هیچوقت فرهاد و  تا این حد مهربون ندیده بودم . شاید مهربونی هاشو ظاهر نکرده بود ولی وقتی بهم اطمینان  کرد وقتی طوری حرف می زد که  گویی همه چیزای بد رو فراموش کرده  وقتی که بهم اعتماد کرد و بازم تنهام گذاشت ..تو فکر می کنی من از خودم از بی شرمی های خودم خجالت نکشیدم  ؟ نزدیک بود برم و بهش بگم فتانه اون زنی نیست که تو می شناختیش . اون زنی نیست و نبوده که ارزش بخشش و عفو و گذشت رو داشته باشه .. فتانه بازم داره به طور پنهونی با مهرام حرف می زنه .. می خواستم بهش بگم اون زنی که میگن شیطان منم .  و من اون شیطانی هستم که نه تنها فریب میده ولی فریب هم می خوره . شاید این خصلت من شده که شیطان باشم شاید از اولم بودم و نمی دونستم . ..
دیگه صدای فتانه به گوش نمی رسید . این بار مهرام کارشو کرده بود . دستشو گذاشت دور گردنش و خودشو انداخت روش . فیلم دیگه شده بود سکوت و بوسه طولانی اونا .. پس این همه شکوه و شکایت فتانه و این همه نالیدنهاش .. این که من فرهاد  مرد با شخصیتی هستم و عذاب وجدان گرفته بود همین بود ؟! مهرام بدون این که لباشو از رولبای فتانه بر داره اونو یه پهلو کرد . دستاشو به پشت فتانه رسوند .. و بعد به قسمت بالای پیرهنش .. تا رفت زیپشو بکشه پایین فتانه خودشو ازش جدا کرد ..
 -خیلی رو می خواد مهرام .خیلی زود پسر خاله میشی .  وقتی بهت می گم تو به خاطر همینا ادعای دوست داشتن می کنی میگی نه . از سکس و از این کارات بدم میاد -باشه هرچی تو بگی . تو فقط بگو منو بخشیدی ؟
 -حضرت آقا گناهی نفرمودند که او را ببخشم . اصلا خیانت مفهومی نداره . هر وقت دلت خواست می تونی بری با یکی دیگه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی