ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 102

خیلی سخته دوباره عاشق شدن .. خیلی سخته  قدم به راهی بذاری که یک بار درش شکست خوردی . با یه دنیا امید و آرزو بهترین سالهای زندگیت رو صرف عشق و زندگی و هدفت کنی و اون وقت روز از نو روزی از نو . خدا که دیگه نمیاد نمیگه بفر ما این اول جوونیت از نو شروع کن .
-بیتا بهم بگو من کجا اشتباه کردم . کجای کار من اشتباه بود . من باید چیکار می کردم ؟
 -فدات شم چرا اشک می ریزی . آدما اگه می دونستن به یکی دیگه بگن کجای کار اونا اشتباهه خوب همه شون سعادتمند می شدن . ولی از بیشتر آدما اگه بپرسی احساس خوشبختی می کنن یا نه اونا میگن نه . میگن فلان جا ضرر کردیم . در اون کار شکست خوردیم . تو از من می پرسی کجای کارت اشتباه بود ؟ اگه من می دونستم چی به چیه زندگی من به این جا نمی رسید . هیچوقت در رابطه با دیگران خودت رو سرزنش نکن . این که بخوای به یکی باج بدی تا اون خوب باشه و خوب بشه ارزشی نداره . تو خودت خوب باش .. خودت پاک باش نجیب باش و به اصول زندگی و اون تعهدی که دادی وفادار باش این از همه چی مهم تره . نگرش و فلسفه تو به زندگی باید یک نگرش و فکری سالم باشه .. مثلا می خواستی چیکار کنی .. این که بگی اگه من فتانه رو آزاد نمی ذاشتم این طور نمی شد اگه خونه و زمین به اسمش نمی کردم به این جا نمی رسید همه اینا فقط یک حرفه .  نمیشه گفت چه احساسی داره . اون کسی که دوستش داری اونی که بهش اهمیت میدی اونه که باید از درون خودشو ساخته باشه . توان بالقوه اون بر اساس پاکی و صداقت و وفاداری در عشق باشه . وقتی قلبتو به یکی دیگه بدی وقتی روحتو با یکی دیگه یکی کنی و اونم درکت کنه دیگه تا قیام قیامت باید که در کنارش احساس آرامش کنی .. گاهی یه گرد بادی میاد و همه چی رو با هم دفن می کنه ولی بیشتر جدایی ها رو یکی از دو تا سبب میشه . اون طوفان ,  خودشه .. اونه که می خواد یه همراه دیگه پیدا کنه و بره به یه راه دیگه . راهشو گم می کنه . مطمئن باش کسی که بی دلیل موجه به عشق پاک و عاشق پاکش پشت پا می زنه هیچوقت رنگ خوشی رو به خودش نمی بینه و هیچوقت نمی تونه حس وفاداری رو در خودش به وجود بیاره . قلب چنین آدمی از اول این آمادگی رو داشته که یه غبار سیاهی روش بشینه .. دل همه آدما این آمادگی رو داره . به نظر من ثابت قدم بودن در عشق اراده ای قوی می خواد .. حتی تو می تونی اون قدر قوی باشی که وقتی به یک زن نامحرم بی حجاب میکاپ کرده نگاه کنی تحریک نشی و دلت پیش زنی باشه که با تمام وجود دوستش داری . روح  و اندیشه و اراده ات باید اون قدر قوی باشه که با هیچ زلزله ای نلرزه .. 
-میگی بیتا پس ما  هیچوقت نباید عاشق شیم ؟
-فرهاد تو می تونی عاشق شدنو از خدا یاد بگیری . اونم بنده هاشو دوست داره . ولی بیش از همه از همین آدما خیانت می بینه .. فکر می کنی بازم عاشق نمیشه ؟ زندگی واسه همین شکست خوردنها و پیروز شدنهاست دیگه . چه بخوای چه نخوای یه روز با تمام این شکستها و پیروزیها وداع می کنیم .
 بیتا با زبون بی زبونی بهم می گفت که منم می تونم عاشق شم . منم می تونم بازم کسی رو دوست داشته باشم . اون می خواست منو به زندگی امید وارم کنه . کاری کنه که خودمو خیلی بیشتر و بهتر بشناسم . اون دوستم داشت . اینو در حرکاتش می خوندم .. حس می کردم عاشق بیتام ولی دل کندن از گذشته واسم سخته . یه حس سر خوردگی داشتم . این که بازم بخوام نابود شم  . می دونستم اگه بازم صحنه تلخ و درد ناک سکس فتانه  و اون کثافتو ببینم  زجر می کشم بازم به یاد غم و درد های گذشته می افتم و شیرینی هایی که انتهاش زجر و  تلخی بود . همیشه از قصه هایی که تهش  درد ناک باشه بدم میومد . من باید با این درد و اندوه بجنگم . من باید نشون بدم به فتانه نشون بدم که زندگی برای من ادامه داره . ولی بیتا میگه که تو باید اینو به خودت نشون بدی . فتانه که نمی خواد تو رو آزار بده . شایدم گاهی پیش وجدانش احساس شرمندگی کنه . اون در واقع به فکر خودشه . بازم حال و روز خودمو نمی دونستم . گاهی زمان واسه آدما خیلی زود می گذره و گاهی هم خیلی دیر اما من در شرایطی قرار داشتم که هم واسم زود می گذشت و هم دیر .. در کنار بیتا بودن رو گذرا می دیدم و به فتانه فکر کردن و آخرین ضربه رو خوردنو خیلی دیر می دیدم .  حالتی رو داشتم که طرف می خواد طناب دار به گردنش آویخته شه .. شاید در این جا من به خوشبختی می رسیدم . آن سوی اعدام و این گونه مردن من زندگی دیگه ای وجود داشت . رسیده بودم به شبی که فرداش می خواستم برم به سراغ فتانه .. بیتا  ازم خواسته بود که حال خودمو خراب تر نکنم و بی جهت وارد اینترنت نشم . منم مث یه بچه حرف شنو حرفاشو گوش می کردم ولی وقتی یه بار رفت دستشویی سریع یه سری زدم و دیدم که فتانه چیزی اضافه نکرده .. رفتارم در شب آخر طوری شده بود که انگاری آخرین شب زندگیم شده باشه . بیتا به خوبی متوجه این موضوع شده بود .
 -فرهاد  حالا تو می دونی تودلم چی می گذره . اگرم برات مهم نباشه می تونم دلمو به این خوش کنم که برای من مهمه و به اون اهمیت میدم .
-بیتا واسه چی میگی که احساس تو واسم مهم نیست . تو چرا وضعمو درک نمی کنی ..
 -حالت خوش نیست فرهاد این نگرانم می کنه .. می تونم یه چیزی ازت بخوام ؟
-چی می خوای ..
 -دلم می خواد امشب پیشم بخوابی .. چرا این جوری نگام می کنی فرهاد .. فکرای بد به سرت نزنه .. می  خوام  با آغوش گرم هم چشامونو بذاریم رو هم . می خوام با صدای نفسهای هم بخوابیم .. و من با احساس عاشقانه ام . می خوام آروم بگیری . می دونم می تونم تو رو از این تنهایی درت بیارم .  بهت قول میدم اون قدر بیدار بمونم تا خوابت کنم . اگه خوابم برد بیدارم کن تا خوابت کنم .
  حال و روزم خنده دار شده بود . یه شلوار راحتی زنونه از بیتا گرفته پام کردم . ولی اون با یه لباس نازک یکسره که دامنه اون تا مچ پاش می رسید کنارم دراز کشیده بود .
-می تونم بغلت بزنم بیتا ؟
 -آخ که چقدروقتی بچه بودم دوست داشتم بابام بغلم بزنه و کنارش بخوابم .
 -حالا دلت می خواد من جای بابات باشم ؟
-فرهاد تو با اون فرق می کنی .
  حس کردم بغل زدن این دفعه ما با دفعات پیش کمی فرق می کنه . برجستگی سینه هاشو از زیر پیراهنش احساس می کردم . می دونستم که اونم از این تماس خوشش میاد چون خودشو کنار نکشید . ترجیح دادم که با بوسه ای از لبان گرمش به سینه هاش فکر نکنم .  به این فکر نکنم که به خودم اجازه پیشروی بیشتری رو بدم . شاید اونم فقط تا همین حد رضایت داده باشه ..
-فرهاد ..-چیه .. چی می خوای بگی ..
 -دلم می خواد  تا آخر عمرم همین جوری توبغلت بمونم .
-باشه ..به همین خیال باش .
-دستم میندازی ؟
-آخه نمیشه.
 -ولی در خیال که میشه .
 -عزیزم بیتای من در واقعیت هم میشه .
 واسه این که نشون بدم باهاش شوخی کردم  اونو به خودم فشردم .  پاهامو عقب کشیدم تا متوجه هوسم نشه .. ولی اون خودشو بیشتر بهم چسبوند .. نه .. حالا نه .. نمی خواستم که منم مث فتانه باشم . ولی اگرم می بودم کسی حق نداشت بهم ایراد بگیره .. چقدر هوسم زیاد شده بود .. دستمو یه سینه های بیتا رسونده بودم  ولی اونو با پیراهنش لمس می کردم . پاهاشو رو پاهام حرکت می داد .. خیلی با خودم می جنگیدم که کاری انجام ندم .
 -فرهاد خیلی بی حس شدم . تو هم حس منو داری ؟
 -تو چی فکر می کنی ..
زانوشو به لاپام زد و گفت حس کردن همین واسم کافیه .. خجالت کشیدم ..
-منو ببخش بیتا .
 -چی رو ببخشم ؟. من نیازم بیشتر از توست .. منو ببوس .. به بدنم دست بزن .
-بیتا نمی دونم چمه .. هوسم زیاده حس می کنم .
 -می دونم چی حس می کنی .. تا وقتی که اون آخرین طناب پاره ات با فتانه رو به زمین ننداختی دلت رضا نمیده که تابوهای بیشتری رو بشکنی . واسه همیناست که عاشقتم .
 نیمی از یه طرف سینه اش افتاده بود بیرون . دهنمو گذاشتم روش با نوکش ور رفتم و میکش زدم . اونم دستشو گذاشت لاپام و با کیر ورم کرده داخل شلوارم بازی کرد . به خودم فشار می آوردم که آبم نیاد .
 -فرهاد راحت باش .
 خودمو ول کردم . احساس آرامش می کردم . جهش های آب کیرم هر چند داخل شلوار بود ولی بهم آرامش می داد . می دونم نتونستم ارضاش کنم ولی خیلی آروم و عاشقونه در آغوشم به خواب رفته بود . گفته بود که اگه زود تر از تو خوابم برد بیدارم کن ولی دلشو نداشتم . به چند ساعت دیگه فکر می کردم به لحظه ای که این بار به فتانه بگم که برای همیشه از زندگیم بره بیرون . با این که حق با من بود ولی خیلی سختم بود حتی به یک زن کثیف و آلوده و خیانتکار این حرفو بزنم آخه اون با همه آلودگی هاش یه زمانی پاک بود ولی باید واقع گرا می بودم . ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

4 نظرات:

ناشناس گفت...

خوب بود

فرشید گفت...

خوب بود
به ما هم سر بزنید!!

ناشناس گفت...

You made some good points there. I looked on the web for more information about the issue and
found most people will go along with your views on this site.


Also visit my web-site ... bus 697 week 2 hexagon excellence assignment

ایرانی گفت...

سلام فرشید جان .. خسته نباشی داداش .. ممنونم از این که داستانو پیگیری کنی . با درود ...ایرانی