ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 29

لای پامو  یه سوزش خاصی گرفته  بود ولی شیرینی سکس سبب شد که تمام این سوزشها رو فراموش کنم . راست می گفتن خانوما که وقتی دیگه دختر نباشیم میشه بهتر و بیشتر از سکسمون لذت ببریم . و حالا من دیگه دختر نبودم . اون داشت با تمام وجودش به من لذت می داد . خودشو انداخت پشتم . بازم حرکت بدنشو در بدنم حس می کردم .. دستاشو گذاشته بود رو شونه هام و با حرکت تمام تنش بهم لذت می داد . یه لذت عجیب !
 -شیطون  بی دست و پا . دیدی به همین زودی استاد شدی ؟
-در جوار بهترین زن دنیا بودن این خوبی ها رو هم داره دیگه .
 -کاش زود تر واسه  رفتن به زیر یه سقف تلاش می کردیم .
-حالا هم زیر یک سقفیم . کارت رو بکن .. 
-چرا داری منو به خودت عادت میدی .
 -عادت بدیه ؟
 -نه . نههههههه ولی اگه نتونم بهت برسم . اگه نتونم لحظه های بیشتری رو با تو باشم .چی میشه اون وقت ؟!
-نترس تا نفیسه رو داریم غصه ای نداریم . تازه اگه اونم نباشه یه فکری به حال ما می کنن . نمی ذارن این جا بهمون سخت بگذره .
 بهنام تا می تونست تلاششو کرد که این چند ساعتی رو که با همیم بهمون خوش بگذره . چند بار تصمیم گرفتیم تمومش کنیم ولی انگاری سیر مونی نداشتیم .
 -خیلی بد شد مهتاب . حتما خانوم نفیسی منتظره اتاقشو تحویل بگیره .
 -نگران اون نباش . ولی خب منم خجالتم میاد
. -حتما فکر می کنه داره چیکار می کنیم.
 -فکر نمی کنه . یقین داره . داریم زندانو بمب گذاری می کنیم .
-بمبت خیلی قویه مهتاب .
-هنوز که نترکیدی .
-چرا هزار بار ترکیدم ولی دوباره بهم جون دادی .
-با این حال بازم دوست داری بترکی . من هنوز سیر نشدم . دلم می خواد بیام بیرون کنار تو باشم . در یه بیابونی که فقط من باشم و تو . دست هیشکی به ما نرسه .
-میگم مهتاب می خوای منو از گشنگی و تشنگی تلفمون کنی ؟
 -عوضش با هم می میریم .
-بد فکری نیست .
-راستی بهنام به مامان جونت میگی که با من بودی ؟
 -آره میگم . میگم تا بدونه که من دست از سرت بر نمی دارم . بدونه که من برای خودم تصمیم می گیرم . شرایط هر چه باشه در کنار تو می مونم . دوستت دارم ..
 -پس بیا منو ببوس شاید همه چی درست شد ..
 لبخند تلخی زد که از دید من پنهون نموند . می دونستم دلش چقدر پر از درده . اونی که  در یه لحظه با این دنیا وداع می کنه یه راهی رو می گیره و میره . میره به جایی که قبلا نمی دونست چیه . اصلا شاید شبیه همین جاباشه ولی اونی که می مونه و مجبوره که زندگی کنه با یه دنیا اما و اگر و حسرت به زندگیش ادامه میده . . من در اون شب فهمیدم که بهنام چقدر دوستم داره و اگه تا به حال بهم سر نزده علتش این بوده که نمی خواسته هر دو مون عذاب بکشیم و به یاد لحظه های تلخی بیفتیم که باید بدون هم و دور از هم تحملش کنیم .
-منو ببوس بهنام . بازم ببوس ..
بازم گریه ام گرفته بود
. -چته مهتاب ..
-نمی دونم . حس می کنم که بیش از هر وقت دیگه ای دوستت دارم . عاشقتم . بهت نیاز دارم . هنوز چشام این دنیا رو می بینه . هنوز می تونم تو رو ببینم ولی تحمل همین جدایی موقتو هم ندارم . چطور می تونم تاب لحظه ای رو بیارم که برای همیشه بین ما جدایی میندازه .
 چشای شوهرم پر اشک شده بود .
 -دیگه باید رفت .
-بازم بهم سر می زنی ؟
-اگه خانوم نفیسی این امکانات رو فراهم کنه .
-هفته ای یه بار خوبه ..
خودمم نمی دونستم تا چند هفته  دیگه و چند بار دیگه می تونستم ببینمش ..
 -عزیزم دارم میرم . می خوام لبخند تو رو ببینم . خنده های تو رو .
-ببینم بهت خوش گذشت ؟
-انگاری در یک هتل پنج ستاره بودم .
 -من که فکر می کردم دارم رو ابرا پرواز می کنم .
بهنام رفت و منو با دنیای خودم تنها گذاشت . وقتی اون رفت دیگه باید یواش یواش خودمو دوباره عادت می دادم به این جا .  خیلی زود هم عادت کردم . احساس آرامش می کردم .. چند روز گذشت . دلهره عجیبی داشتم . هر روز از نفیسه خبر جواب فرجام خواهی رو می گرفتم .
 -منم نمی دونم چرا تا حالا جوابش نیومده .
-چیزای خوب برام نوشتی ؟
 -هم من هم شوهرم .. هم بقیه .
 -امید واری ؟
 -اول امیدت به خدا باشه .
 -نفیسه چی نوشتی .. چیزایی که نشون بده از کارم پشیمونم و رفتارم خوبه ؟
 -مهتاب مگه غیر اینه ؟ نگاه کن هنوز یکی دو ماهی نیست که اومدی این جا همه دوستت دارن .  حتی خیلی ها بودن که قیافه می گرفتند و قلدر بازی در می آوردن . تو شاخ و شونه اونا رو نشکستی . تو رو اون شاخاشون دست محبت کشیدی . بهشون گفتی درکشون می کنی . چه جوری بگم شاید ندونی ولی خوب و بد همه دوستت دارن  -من نمی خوام بمیرم . مخصوصا حالا ..
بهنام هفته ای یک بار به من سر می زد و غیر اون بر نامه ام با افسانه و دوستان و نفیسه ردیف بود . ولی تا زمانی که تکلیفم مشخص نمی شد انگاری رو زمین و آسمون بودم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی