ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 26

عرفان و مادرش رفتن به خونه خانواده خوش خیال و متعلقات . عرفان دلش مثل سیر و سرکه می جوشید . خیلی دلش می خواست به سرعت برق و باد بر فنون آرایشگری مسلط می شد .
 سحر : بفر مایید خواهش می کنم . ..
عرفان که می دونست چی به چیه سرشو انداخت پایین و همین جورداشت می رفت بالا .
 -عرفان خوب نیست زشته .. یه یاللهی بگو .
-مامان اینا از فرنگ برگشته ان . اصلا دربند این چیزا نیستند .
-عزیزم تو باید فرهنگ خودت رو نشون بدی . الان به من نگاه کن . من به مانتوی بلند تنم کردم . درسته که نصف بیشتر موهای سرم مشخصه ولی حداقل یه روسری رو سرم دارم .
 -مامان زیر مانتوی تو که خیلی فانتزی و نیمه سکسیه .
 -پسر من نمی دونم تو اینا رو چه جوری می بینی و دقت می کنی .
-فیروزه جون من که نمی تونم وقتی  در کنار توام چشامو ببندم ..
 در هر حال مادر و پسر بحث کنان خودشونو به فضای پذیرایی رسوندن . خیلی ها خبر نداشتن که اونا می خوان بیان .
 فیروزه : عرفان جون همیچین بیراه هم نگفتی و نرفتی . آخه اینا چرا این جورین . یکی از یه اتاق در میومد و می رفت به اتاق دیگه با شورت و سوتین . یا با لباسی خیلی فانتزی ..
 -عرفان این قدر ندید بدید بازی در نیار .
 - مامان تو چرا این قدر گیر میدی . تو که خودت فر هنگت خیلی بالاست و در سالن آرایشگاه ما از این زنا که خیلی راحت بگردن زیادن .هرچند مثل اینا نمی گردن .
 فیروزه دیگه ساکت موند . خسته شده بود از بس با عرفان کل کل کرده بود . داشت با خودش فکر می کرد که دختر داشتن یک درد سره و پسر داشتن هم یک درد سر دیگه . سحر و سپیده با هم به استقبال اونا اومدن . اونا یه دکلته خیلی فانتزی تنشون بود که از پشت هم کوتاه به نظر می رسید و در حرکت قسمتی از پایین باسنشون مشخص بود . هر چه بود خیلی بهتر از این بود که با شورت و سوتین بیان . شایدم علت این تاخیر در نشون دادن خودشون این بوده که رفته بودن یه چیزی تنشون کنن . سحر یه لباسی  آلبالویی تنش بود و سپیده هم دکلته ای لیمویی بر تن داشت . وقتی دو تا زن دستشونو به طرف عرفان دراز کردند و اون با اونا دست داد حس کرد برق تمام تنشو گرفته . شاید اگه به خاطر مادرش نبود بیشتر چش چرونی می کرد . دوست داشت حواسشو ببره به جایی دیگه تا کیرش اونو رسوا نکنه ولی کیر داخل شلوارش شق شده بود . فیروزه و اون خانوما با هم دقایقی رو به صحبت مشغول شدند .
 سحر : عرفان جان می تونی بری با بر و بچه های این جا آشنا شی . سهیل و سارا فکر کنم هم سن و سالای تو باشن .. بچه های خوبی هستن . حالا یه خورده ای لهجه دارن . یعنی فارسی رو که می خوان حرف بزنن نشون میده که در یه مملکت دیگه ای یاد گرفتن . سارا بیشتر لهجه داره .
 عرفان از اتاق اومد بیرون . نمی دونست که مادرش با اون زنا چه کار خصوصی داره که اونا می خواستن خصوصی با اونا حرف بزنن . وقتی از اتاق اومد بیرون در راهرویی که به پذیرایی مرتبط می شد سارا و سهیلو دید که دارن به دنبال هم می دون و شوخی می کنن . سارا با شورت و سوتین بود و سهیل  هم فقط با یه شورت .. سارا سرش پایین بود و داشت از دست داداشش در می رفت که افتاد سر عرفان و دو تایی شون افتادن زمین و سارا ولو شده بود روی عرفان .. عرفان بیش از این که بدنش درد بگیره دستپاچه شه لذت می برد از این که می دید قسمتی از بدن سارا افتاده رو تنش . -ببخشید آقا پسر همش تقصیر این سهیل دیوونه هست .. شما از دوستای مامان و عمه ام هستین ؟
  دو تایی شون که پا شدن سارا دستشو به طرف عرفان دراز کرد .
 -من سارا , اینم داداش دوقلوم سهیل ..
-منم عرفان .
 عرفان با هر دوی اونا دست داد . دلش می خواست فقط خیره به تیپ خوش استیل سارا نگاه کنه . نیمی از سینه هاش از سوتین زده بود بیرون و بیشتر باسنش هم مشخص بود . عرفان اونا رو به وقت سکس دیده بود و می دونست که بچه های سحر و سامان هستند . وقتی که نگاهش به شورت نازک و فانتزی سارا افتاد  و اون برگ نمای نازک قرمزی که روی کسشو پوشونده بود به یاد  خونی افتاد که اون شب از این کس خارج شده بود . و به یاد کیر سهیل که راه این کسو باز کرده و کیر های دیگه ای که از این مسیر عبور کرده بودند . آیا واقعا این خانواده فقط عادت دارن که در میان خودشون حال کنند و به غریبه ها راه نمیدن ؟
عرفان : مامان آرایشگرماهریه . منم دانشجو هستم . گفتم که  اوقات بیکاریمو مخصوصا حالا که تابستونه برم وردست مامانم تا یه چیزی یاد بگیرم ..
 سارا خودشو نزدیک عرفان کرد و یه لب از صورتش برداشت .
-اوخ جووووووووون . پس تو می تونی منو آرایشم کنی .. 
-حالا زوده سارا خانوم ..
 -پس زود تر یاد بگیر من خوشم میاد یه مرد منو آرایشم کنه . اونا خیلی با حوصله ترن و با هیجان کارشونو می کنن .. بهتر می فهمن که ما زنا و دختر خانوما چه جوری خوشگل تر میشیم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

4 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم عالیه خیلی باحال داره میشه منتظرم ببینم فیروزه و سحر و سپیده میخوان چی بگن بهم بقیه داستانها هم عالی بود اون دوتا متن که درباره علی اقا نوشتی محشر بود مرسی

ایرانی گفت...

ممنونم داداش دلفین .. دست گلت درد نکنه . البته تا چهار پنج روز دیگه داستان نمی ذارم .. سربلند باشی ...ایرانی

ناشناس گفت...

از خوندن این داستان به قدری حشریم که می خوام آبجیمو راضی کنم پردشو بزنم

ایرانی گفت...

سلام بر آشنای با محبت .. ازت به خاطر همراهی و پیام گرمت ممنونم .. البته اینا داستانه .. هر چند موارد انگشت شماری هم هست که کار به جاهای باریک بکشه.. با احترام .. ایرانی