ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 32

قبل از که کنار هم  دراز بکشیم یه دوشی گرفته و تا رفتم نفیسه رو بغلش بزنم و بهش حال بدم گفت بذار اول من دست به کار شم .
 -عزیزم من به تو بد هکارم .
 - وقت برای وصول طلب  زیاده . حالا میشه این قدر واسه ما ناز نکنی ؟
 نفیسه دست به کار شده بود . اون نذاشت که من تحرکی داشته باشم .
  -ببین تو الان خیلی خسته ای . من خستگی تو رو در می کنم . هر وقت که حالت جا اومد و حس کردی سر حال سر حال شدی اون وقت اگه دوست داشتی می تونی به من حال بدی .
چه قشنگ حرف می زد و چه زیبا هم کاراشو انجام می داد .  واسه این که زیاد خجالت نکشم و همش نخوام که از خودم حرکتی نشون بدم به من گفت که بهش پشت کنم و کاری به کارش نداشته باشم . این جوری دیگه اونو نمی دیدم و اون بود که فعالیت می کرد .
 -عزیزم الان لحظات شادی و نشاط توست . من باید این خوشی تو رو تکمیلش کنم . تو الان حکم یک عروس رو داری . هنوز نرفتی به خونه بخت ولی اون شبی که عروس می خواد بره با شوهرش حال کنه  قبلش این قدر خسته اش می کنن که دیگه جونی واسش نمی مونه ولی من می خوام مهتاب خوشگله من لذت ببره ..
 سکوت کرده بودم تا حرفای قشنگشو بزنه . خیلی خوب می تونست من و حسمو درک کنه . حرفای زیادی داشتم که بهش بگم . می خواستم بهش بگم تو با این روحیه و احساسات لطیفت چطور شد که اومدی این جا .. البته گاهی هم اونو می دیدم که چه طور با بقیه و بعضی از زندانی ها خشن بر خورد می کنه . اگه این کارو نمی کرد هم نمی شد . چون اونا به اندازه کافی از این شرایط سوء استفاده می کردند . در عالم خودم بودم . انگشتا و کف دستای نقیسه رو روی بدنم و جاهای حساس اون حس می کردم . اون سکوت کرده بود . شاید برای این بود که در این لحظات حساس من در حال و هوای خودم باشم و تمرکزم  بهم نخوره . من در اختیار اون بودم . حالا که دختر نبودم .. راحت  نوک انگشتاشو روی کس سیلابی من قرار داده بود . با این کارش هر فکر مزاحمی رو که داشتم از سرم خارج کرده . فقط به این فکر می کردم که اون داره چیکار می کنه و هر لحظه انگشتاش در کجا قرار دارن و به این فکر می کردم که ارتعاش لذت همه جای تنمو گرفته و نمی خوام از این لرزش و آرامش بیام بیرون  . چشامو بسته بودم .. فقط به کشش هوس در روی پوست بدن و اطراف نفاط حساس اون فکر می کردم . نفیسه خودشو به من چسبونده بود . دستشو رو سینه هام قرار داده به صورت یه نیم حلقه در آورده بود و انگشتای دست دیگه شو توی کس من فرو کرده بود . یواش یواش لباشو رسوند به پشتم .. کمر و پس گردن و هر ناحیه ای رو که در تیر رس لباش قرار داشت می بوسید . ..هنوز باورم نمی شد . طوری شده بودم که گویی چیزی به نام مرگ در فر هنگ لغات فارسی وجود نداره . حس اون در من نیست . من زندگی جاودانه خودمو می تونم در همین زندان هم احساس کنم . من باید این خبر رو به بهنام هم می دادم . اون خیلی از شنیدن این خبر خوشحال می شد  .  خدا چه صبری بهم داده بود که می خواستم اونو از نزدیک ببینم و خودم این خبرو بهش بدم . هر چند به زحمت داشتم وسوسه می شدم که گوشی رو بگیرم و واسش زنگ بزنم . ولی نه .. مهتاب صبر و تحمل داشته باش . دلم می خواست حالت چهره و برق خوشحالی توی چشاشو پس از شنیدن این خبر ببینم . ولی حالا نباید حواسمو پرت می کردم .   هنوز از آخرین دیدار ما یک هفته نمی گذشت ولی فعلا دیگه روم نمی شد از نفیسه چیزی بخوام . آخخخخخخخخخ این زن داشت با من چیکار می کرد . به خودم می گفتم مهتاب فکر نکن .. به چیزی جز دستای نفیسه فکر نکن . اون تو رو به اونجایی که می خواد می رسونه . ..کف دستمو گذاشتم رو دست نفیس که روی سینه هام  در یک خط مستقیم قرار داشت .  اون مدام منو از این رو به اون رو می کرد و من حال و روز خودمو نمی دونستم .  گاه حس می کردم طاقبازم . گاه منو یه پهلو می کرد و گاهی هم متوجه بودم که شکمم رو زمین قرار داره . یه جای کار حس کردم کسم داره از جاش کنده میشه .. چقدر نرم بود کس نفیسه . طوری روی کس من می غلتید که حس می کردم  گلوله هوس مثل یه کوهی روی کس من در حال آب شدنه ..
 -نفیس خودتو خسته نکن .  دارم میام .. الان میاد .. الان میاد ..
 -فدات شم . عزیزم عشق من .. تو خیلی عذاب کشیدی . می دونم چه حالی داشتی .. ... ادامه دارد ... نویسنده ....ایرانی