ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 46

-خانوم شهزادی من و شما باید هوای همو داشته باشیم . شما این جا غریبین و ما همشهری ها باید هوای همو داشته باشیم .
 -آقای تهرانی ..
 -می تونید بفر مایید امیر خان .
-امیر خان ما همه ایرانی هستیم و هوای همو داریم . خوشبختانه کار مندای این جا یکی از یکی بهترن.
 -خب همه جور آدم پیدا میشن . خیلی هم حسادت می کنن . نمی تونن موفقیت همو ببینن . خوشبختانه من این جا گزارش های خودمو بر مبنای لیاقت آدما تنظیم می کنم . شما این جا تنهایین . یک زن تنها . ممکنه مشکلاتی برای شما درست شه . نیاز هایی داشته باشین که به تنهایی  نتونین رفعش کنین . من در خدمت شمام . حالا در محیط کاری دی سیپلین هایی هست که رعایت میشه ولی در خارج از محیط اداری می تونیم با هم راحت باشیم ..
 چقدر از این جور اخلاق مردا بدم میومد . وقتی که یک زن تنها رو گیر میارن و به خصوص اگه بیوه باشه دوست دارن خودشونو هر جوری که هست بهشون بمالونن . حالا به هر نحوی که شده . با وعده و وعید دادن .. به نوعی می خوان که فریبش بدن . قلق اونو بگیرن . می خواستم خودمو قانع کنم که اشتباه می کنم و اون داره از روی دلسوزی این حرفو می زنه . ولی نگاه حریصانه اونو می دیدم که چه جوری داره ور اندازم می کنه  . من با این نگاهها آشنایی داشتم و می دونستم که وقتی مرد به این درجه از نیاز می رسه جز این نیاز هیچی رو نمی بینه . مخش از کار میفته . زنی رو که می خواد , می خواد به عرش اعلی برسونه . خودش پادشاه نشده به اون وعده ملکه شدن میده .. یک ریز داشت حرف می زد . فقط آب از لب و لوچه اش آویزون نشده بود . ..
-خانوم شهزادی موضوعی رو با شما در میون می ذارم که به کسی نگین . فعلا محرمانه هست . من می دونم یک نفر دیگه که اونم از روی اجبار بهش گفتم  . چون باید ازش امضا می گرفتم . من تصمیم گرفتم شما رو به عنوان رئیس معاملات خودم انتخاب کنم . ولی باید تائیدشو بگیرم ..
 بی اختیار از خوشحالی جیغ کشیدم ..
 -ولی خانوم شهزادی لیاقت شما خیلی بیشتر از ایناست و من بر نامه های بهتری رو بازم برای شما در نظر دارم . ما می تونیم دوستان خوبی برای هم باشیم . با مشکلات هم آشنا شیم . فقط مسائل کاری نباشه که ما رو به هم پیوند میده . نباید اجازه بدی که تنهایی شما رو از پا بندازه .
-شما متاهلین ؟
-بله ولی خب یک کارمند دیگه فرصت زیادی نداره به خونه زندگیش سر بزنه .. یعنی منی که به عنوان کارمند رئیس اداره یا بانک هستم دارم به خودم میگم . راستش من شما رو خیلی بیشتر می بینم  و جزئیات چهره شما بیشتر در خاطرم مونده تا همسرم -شما نسبت به من خیلی محبت دارین . امید وارم بتونم  یه جوری در عمل و محیط کاری نشون بدم .
-اگه خواستید می تونم جاهای دیدنی جزیره رو نشونتون بدم .. ..
 سرم داشت سوت می کشید و از این صفیه خبری  نبود . ولی از این که بهم گفته بود برای من  در نظر گرفته که من بشم رئیس دایره معاملات از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم . این همه مدت صفیه بود توی حموم تازه داشت می گفت که غیر از من کسی اینجاهست ؟  واسه این که بد بین نشه به این که مردی در خونه منه گفتم که صفیه این جاست .. اینو که گفتم از یه نظر خاطرش آسوده شد ولی از این که یه مزاحمی پیدا شده که نمی تونه اون جوری که دوست داره با من باشه ناراحت شده بود .
-خب آقای تهرانی صفیه جان گاهی  بهم سر می زنه تا من تنها نباشم . هر قدر هم بهش میگم بابا ولمون کن تو خودت شوهر داری .. ولی دلش طاقت نمی گیره .  بالاخره صفیه اومد . از اون جایی که واسه روبرو شدن با امیر خان  آماده شده بود خونسردی خودشو حفظ کرد . سه تایی مون نشستیم و از بستنی و شیرینی آقای رئیس میل کردیم .. یکی واسش تلفن زد و برای چند لحظه ای رو که از شرش خلاص بودیم رو کردم و بهش گفتم چطوره؟ -مبارکه.
 -خفه شو دیوونه .
-تو رو می خواد شراره .
- نگاش نشون میده که شوهر دار بی شوهر نمی کنه . باور کن اگه بهش رو بدی سوارت میشه صفیه .
-من اهل سواری دادن نیستم فعلا دارم به یکی دیگه سواری میدم . پشت تو فعلا خالیه .
-گوش کن اون می خواد منو رئیس معاملات بکنه.
 -هیچی دیگه تموم شد . تو حتما می خوای بشی همسر دومش شایدم معشوقه اش .
-می زنم توسرت صفیه از این شوخی ها با من نکن .
 -شوخی نمی کنم . جدی میگم . اون جون به عزرائیل نمیده . واسه تو گزارش کنه که رئیس شی ؟ حتما طمع یه چیزی رو داره . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی