ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 98

با سکوت از راز هایی می گفتیم که هنوزم واسمون راز بودن . بوسه ما رو به آغوش سکوت کشونده بود . احساس عجیبی داشتم . در اون لحظات به هیچی فکر نمی کردم به به آرامشی که در آغوش کشیده بودم .. در اون لحظات  خیانت ها , بی وفایی ها , شکنجه های روحی , صبر و شکیبایی و تحمل عذابهایی که کشیده بودم جلوه دیگه ای پیدا کرده بودند . انگار می رفت تا غبار های اندوه از کنار خورشید خوشبختی رد شه . آیا بوسیدن بیتا اشتباه بوده ؟ نپرس از خودت که چرا اونو بوسیدی ..اینو از خودت بپرس که چرا اونو نبوسی ؟ گویی که حرکت لبها و کلام سکوت بهمون گفت که انتهای بوسه کجاست . و پس از اون برای دقایقی سخت در آغوش هم بودیم . باز هم سکوت بود و صدای نفسهایی که که حرارت و آرامشو برای هر دوی ما به ار مغان آورده بودند . من اینو در وجود بیتا هم حس می کردم . وقتی از هم فاصله گرفتیم حس کردم که بازم دارم از خواب خوشی بیدار میشم . بازم حس کردم که در دنیای ندانم ها سرگردانم . دنیایی که یک زن بی توجه واسه من رقم زده . زنی که  خیانتشو خیلی ساده فرض کرده بود  و به جای جبران اشتباهش یک بار دیگه به خواسته قلبی و درونیش توجه کرده بود . هرچی فکر می کردم سر در نمی آوردم  که فتانه چطور پس از سالها متوجه شده که خواسته درونی و عشق و آرمانش در زندگی من نبودم . خیلی دلم می خواست قبل از این که همه چی رو تمومش کنم از خودش بخوام که برام حرف بزنه . همه اونایی رو که از نوشته هاش  و از تماشای سکس هاش دستگیرم شده لپ کلامو بیاد و بهم بگه . بگه چرا .. همیشه اینو گفتم گاه آدما می دونن اشتباه می کنن وشایدم قبول کرده باشن که اشتباه می کنن اما از این خطای خودشون لذت می برن و دوست دارن که این اشتباه رو تکرار کنن تا سر پوشی باشه بر اشتباهاتی که قبلا انجام دادن و حتی کار های غلطی که در آینده می خوان انجام بدن . عشق نمی تونه یک طرفه باشه .. اگه عشق یک طرفه محکوم به شکست نباشه می تونه یک بحران ایجاد کنه . این بحران به شکلی خودشو نشون میده .  در بعضی ها به صورت عصیان جلوه می کنه . زنها یا مردهایی هستند که فقط به خاطر حفظ زندگی و کانون خانودگی , روح سرد حاکم بر روابط زناشویی خودشونو تحمل می کنن . بعضی ها به بیراهه میرن . بعضی ها از همسرشون جدا میشن .  انگار من و بیتا به دنیای دیگه ای رسیده بودیم . نمی دونستیم که سکوتو چه طور بشکنیم . تنها چشاش بود که سکوتو می شکست . انگار با چشای قشنگش داشت باهام حرف می زد . نمی دونستم تا چه اندازه باید خوشم بیاد . هر دومون ترجیح داده بودیم که چیزی در مورد رفتار های غریبمون نگیم . ولی برای یه لحظه حس کردم که رفته به عالم خودش . غمی رو در چهره اش می خوندم .  نمی خواستم در مورد بوسه حرفی بزنم  . ولی برای من  جای تعجب داشت که اون با تمام وجود و احساسش منو می بوسید ولی بعدش طوری به فکر فرو می رفت که من اگرم می خواستم در مورد این لحظات باهاش حرف بزنم پشیمون می شدم  و اون وقت فکرم می رفت به اون چه که در خونه می گذشت . فیلم یاد هندوستان می کرد . به یاد این می افتادم که الان در خونه ام چی داره می گذره . اما واسه چی اون غمگینه . به چی فکر می کنه . اون لحظه هایی که اونو در آغوشم حس می کردم برام یه حس آرامشی بود که قفس رو واسه خودم دنیایی  در نظر می گرفتم که هر گاه که بخوام می تونم به هر سمتش پرواز کنم . زندگی کنم  . و حالا من در این قفس بودم .. هر وقت واسم زندان می شد به یاد درد هام بودم و هر وقت حس پرواز بر فراز دنیای بزرگ بهم دست می داد انگار غمها رو خیلی کوچیکتر از اونی که بودن می دیدم و بعد یواش یواش دیگه جز آزادی و آرامش هیچی دیگه نمی دیدم . اما واسه چی  دنیا برام این جوری می شد ؟ مگه چه چیزی عوض شده بود ؟ یک بوسه , یک آغوش , یک لبخند , یک احساس و شاید هم یک عادت . عادتی که به خاطر غرق شدن دراون به اون فکر می کنی . وقتی که داری می خوابی وقتی که چشاتو باز می کنی ..
-بیتا بهم بگو چته حرف بزن ..
 -حالم خوش نیست .
-منم مزاحمت شدم .
-نه واسه اینا نیست .
-می تونم یه چیزی بگم بیتا ؟
-بگو صد تا چیز بگو .
-واسه اینه که بوسیدمت ؟ کار بدی کردم ؟
 -کار بدی نکردیم .. چون منم شریک تو بودم . احساسات قوی آرزو های بزرگی رو هم به دنبالشون دارن . این بزرگی هرچیزی می تونه باشه . می تونی خودت رو در اوج آسمونا ببینی . می تونی اون بالا یا همین پایین خودت رو در کنار خدا ببینی . همین جا پیش پای تو هم ممکنه عرش خدا باشه . مگه نمیگیم خدا بزرگه ؟ درسته اون بزرگه .. هر جا که هست عرش اونه .. تخت پادشاهی اونه .
 -ببینم امشب معلم اخلاق و دین و فلسفه شدی .
 -واسه خودت این طور فکر می کنی ؟ ولی واسه خودم هیچی نیستم .
 -کی میگه عزیزم ؟
وقتی این عبارتو بر زبون آوردم یه لبخندی زد و گفت فر هاد تو خیلی خوبی شاید این من باشم که خیلی بدم و نباید به چیزایی فکر کنم که ازش فاصله ها دارم . سرنوشت مشترک و درد های مشترک همیشه نمی تونه آدما رو به هم نزدیک کنه ...  
-بیتا من حالم خوب نیست من نمی دونم از چی داری حرف می زنی .
 -بهتره که ندونی . ببینم برای این که از این حال و هوا در بیای دوست داری چه آهنگی برات بذارم . شاد با ریتم تند یا ملایم  و غمگین .
-هیشکدوم . می خوام خودم باشم و خودم . حوصله هیچی رو ندارم .
 -حتی حوصله ....
-حوصله چی رو
-هیچی ....
دو تایی خنده مون گرفت . این جا این کلمه هیچی هر دوی ما رو خندونده بود .
-من تو رو به یاد گذشته هات انداختم بیتا ؟
-گذشته هام مرده .. من اونا رو دفنش کردم . دیگه صد تا کفن پوسونده ..
 -میگی منم دفنش کنم ؟
-تو حالا دلت داره پر می کشه که بری ببینی چه خبر شده !
-نه من این بار دلم واسه خلاص شدن پر می کشه . می خوام آزاد باشم .
 -خیلی سخته از حرف تا عمل .. وقتی یکی  از عزیزات می میره باید صبر کنی یه مدتی بگذره تا به نبودنش عادت کنی . هر جا که میری سایه اونو می بینی .. دلت واسش تنگ میشه . انگار یه چیزی رو گم کرده داری . میشه گذشته ها رو فراموش کرد ولی نه به اون سادگی که فکرشو می کنی .
-من فکر نمی کنم که ساده باشه . مگه واسه تو راحت بود ؟
 -واسه هیشکی راحت نبود  و نیست . آدما با هم فرق دارن ولی همه شون تو سینه یه دلی دارن . دلهای سنگی هم یه جایی یه نقطه ضعفی دارن .
-ولی باید از اونا فرار کرد . -آره فر هاد همون کاری که تو داری انجام میدی .
 -فکر می کنی من تردید دارم ؟
-نه .. تو همون کار درستو انجام میدی . می خوای تا خونه آخر صبر کنی که فردا عذاب وجدان نداشته باشی . من و تو دردمون مشترکه و سرنوشتمون .. اما مدتهاست که از این درد فاصله گرفتم ..
 بی اختیار به یاد جمله دقایقی پیش بیتا افتاده بودم . مطلبی که اون لحظه فرصتی نشده بود بهش فکر کنم . حالا می دونستم چی داره میگه . سر نوشت مشترک و درد های مشترک همیشه نمی تونه آدما رو به هم نزدیک کنه .. -بیتا فکر می کنی دنیای من و تو از هم فاصله ها داره ؟ .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی